spacer
نشریه پرستوها از شما و برای شماست   ، به  آن اشتراک نمائید ، هر دوماه یک بار انتشار می یابد.Welcome to www.parastoha.dk 1
1
1
1
header
navigation
مطالب ویژه

footer
مطالب ویژه
تأملي بر جهان بيني مولانا جلالدين محمد بلخي
footer
مطالب علمی

 

مستوره غوری

نام او حورانسا و دختر میر سعیداعظم است. مستوره غوری در سال

(1211 ) درقریه (پر چمن ) غور پاه به عرصه زندگی و حیات نهاد

و تا پایان عمر درآنجا بسر بردو به بی بی سفید پوش شهرت داشت او خودش

راجع به خودش  چنین می گوید:

 

نسب از خواجه ی زورم بود حور انسا نامم

تخلص گشت مستوره به مللک غور ماوایم

 

*****************

 

مستوره غوری یا حور انسا تا آخر عمرازدواج نکرد و تا اینکه  در سال

(1245) هجری شمسی وفات نمود و در کوه (زور) به خاک سپرده شد.

این شاعر دیوان مکمل دارد بنام(تحفه العاشقین )و (مفرح المسلمین ) است

که دارای تقریبا در حدود (3500) بیت دارد.

 

 

نعمونه غزل مستوره غوری

 

بتی دارم که با ناز و ادا گیسو رها کرده

میان چون نیشکر بسته دهان چون غنچه واکرده

 

فرو بسته نقاب  در رو محکل کرده دو جادو

کشیده وسمه بر ابرو سر انگشتان حنا کرده

 

پری رویئ جفا جوئئ بسان خویش بد خویی

به  تیر غمزه هندویی چه خونریزی به پا کرده

 

بسان مردمک گویی میان دیده جا   کرده

که مسکین عمر خود را بر سر کوی وفا کرده

 

فلک بوی ندارد از مروت ای پری پیکر

و باز دوران نصیب من غم و رنج و جفا کرده

 

بگو (مستوره) این دنیا نباشد جای آسایش

وگرنه ابن مریم از چه رو او در سماع کرده

 

*********

 

سالها قبل ، هنگامیکه خیابان های غربت را در همسایگی کشورم « تهران ِ ایران » قدم می زدم ، آهنگ « صفورا » ورد زبانم بود که گاهگاهی آنرا خموشانه و از بیم اینکه مبادا بدانند « افغانی » ام ، با خود زمزمه می کردم. آنزمان ، این آهنگ که از آخرین کار های هنرمند محبوب کشور « داود سرخوش » بود ، تازه به بازار عرضه گردیده بود و غوغای عجیبی میان علاقه مندان آواز « داود سرخوش » به ویژه میان آنانی که در ایران به سر می بردند ، بر پا کرده بود و نیمه شبان بعد از یک روز پُر کار و طاقت سوز ، باز هم این « صفورا » بود که از لای خشت « آجُر » های ساختمانهای نیمه کاره با نوای خسته و دلگیر کارگر افغانی در فضای تهران به شکل « قاچاقی » طنین انداز می شد:      

 

برایم نامه از کابل رسیده

دوباره خون به رگهایم دویده

نوشته مادر پیرم که بر گرد

جوان گشته صفورا قد کشیده

...

صفورا دختر همسایهء ما

قشنگ و تازه و تر مثل گلها

یگانه یادگار بابه صفدر

برایم نو عروس آرزو ها

 

 

و اما امروز ، این « صفورا » حکایت دیگریست از دُختر همسایهء ما که توسط خانواده اش به جرم زن بودنش در برابر چند تکه کاغذ به لیلام رسید:

 

خودش دیگر برایش درد سر بود

به رگ رگ نفرت و آه و شرر بود

همه سرمست و خندان و غزلخوان

ولی دُختر درونش شعله ور بود

بلی ! سونامی ِ آفت رسیده

ز چشم دُختر همسایه تر بود

ز چشمی که به دنبال دو چشمی

از آغاز جوانی در به در بود

نه از شهزادهء بخت و خیالش

نه از تعبیر خوابش یک اثر بود

بهار بیست و سه بود و خزانش :

به مثل صد هیولا در نظر بود

سُخن بود و سُخن بود و سُخن بود

به هر ده و به هر شهر و گذر بود

سُخن از عقد و پیوندش به مردی

که فرزندش پدر ، عمرش به سر بود

صفورا رفت و شب در کوچهء ما

صدای گریه های یک نفر بود

              ***

صفورا : جنس ارزان مغازه

خرید و هم فروشش کار ساده

پناهگاه ، خانه اش دُکان او شد

پدر ، مادر بلای جان او شد

برادر شد دلال « دالری » ها

چو ابلیس کرده هر دم کافری ها

بجای روسری با مشت بر سر

بزد تا شد قبول بر جان خواهر

همان مردی که جیبش پُر ز زر بود

و فرزندش پدر ، عمرش به سر بود

 

صفورا : قصهء تاریک تاریخ

صفورا : زادهء زنجیر و توبیخ

صفورا : پیکری بر دار تاریخ

صفورا : صفحهء تکرار تاریخ

               ***

صفورا ! مادرت پُر دردسر باد

به کام و هستی اش هردم شرر باد

اگر همخون شود سوداگر خون

به هستی تخم « بیادر » شُعله ور باد

وگر جنس پدر هم اینچنین است :

تمام خلق یکدم بی پدر باد

                                                          سلیمان دیدار شفیعی

                                                            کابل ، افغانستان

 

footer
footer
مطالب ویژه
نشریه پرستوها از شما و برای شماست
اینجا کلیک نمائید
footer
معـرفــي کتــاب
footer
دکلمه اشعار
footer
کانديد اکادِمسين دوکتور اسدالله حبيب

footer
دکتر رازق رویین
footer
 
 
Copyright 2003 © Parastoha.dk