عبدالواحد
فیضی دنمارک
نه شبم نه شب پرستم، که حديث خواب گويم
چــــوغلام آفتا بم
، همــــــه زآفتا ب
گويـــــم
مروی برزنده گی وجهانبينی مولانای بلخ
مولانا جلال الدين محمد بن
سلطان العلما بهاءالدين محمد بن حسين بن احمد خطيبی مشهوربه مولوی،به مولانای بلخ
و مولانای روم، يکی ازشعرای بسيار توانای متصوف وازعرفا وفضلای آسمان ادب پارسی-
دری، شاعر حساس و صاحب انديشۀ جهان اسلام است، که درششم ربيع الاول سال 604 هجری
قمری در شهر بلخ باستان، اين ام البلاد خراسان پرفروغ ديروز وافغانستان پرآشوب
امروز، ديده به جهان کشود.
پدرمولانا
بهاءالدين محمد مشهوربه بهاءولد، که ازافاضل روزگار و علامۀ زمان بود،ظاهرآ بعد
ازانتشار خبرحملۀ قريب الوقوع چنگيزبه خراسان،عزم سفر کرد؛ ولی به روايت
احمدافلاکی وبه اتفاق ساير تذکره نويسان، بواسطۀ رنجش خاطرسلطان محمد خوارزمشاه
دربلخ مجال قرارنديد وهجرت اختيارکرد وگويند سبب عمده دروحشت خوارزمشاه آن بود، که
بهاء ولد برسرمنبربه حکما وفلاسفه بد ميگفت وآنان را مبتدع ميخواند وبرفخررازی، که
استاد خوارزمشاه وسرآمد و امام حکمای عهد بود اين معانی گران می آمد وخوارزمشاه را
به دشمنی بهاء ولد برمی انگيخت تا ميانۀ اين دو، اسباب وحشت قايم گشت وبهاء ولد تن
به جلای وطن درداد وسوگند ياد کرد، که تامحمد خوارزمشاه برتخت جهانبانی نشسته است،
به شهرخويش بازنگردد. وی قصد حج کرد وبه جانب بغداد رهسپارشد وچون به نيشاپور رسيد
شيخ فريد الدين عطار، که ازتربيت يافتگان نجم الدين کبری و مجدالدين بغدادی بود،
بديدن سلطان العلما "بهاء ولد" آمد ودرآن وقت مولانا به حسب روايت
حمدالله مستوفی چهاردهمين بهارزنده گی را پيموده بود، که با عطار ديدارنمود.
هنگاميکه نگاه عطار به سيمای اين پسرخرد سال افتاد، شعلۀ که ازچشمان وی بدرخشيد تا
اعماق قلب مرشد سالخورده نفوذ کرده وبی اختيار به بهاء ولد گفت: « زود باشد، که
اين پسرتو آتش درسوختگان عالم زند » آنگاه کتاب اسرارنامه را به مولانا هديه نمود.
بهاء الدين
محمد باکاروان معيتی اش جانب بغدادشد وازآنجا با جلال الدين پسرش به زيارت خانۀ
خدا رفت، سپس مولانا دراين سفرطولانی درلارنده از شهرهای آسيای صغير( ترکيه ) درسن
( 18 ) سالگی با زنی به نام گوهرخاتون ازدواج کرد، که سلطان ولد پسرهمين زن است.
سرانجام، پدر وپسربا همه فاميل وکاروان مربوط شان به شهر قونيه اقامت
گزيدند.
مولانا 24 سال داشت، که پدرش درسال 628 چشم ازجهان
بست و او بنابر وصيت پدر يا به خواهش سلطان علاء الدين وبرحسب روايت ولدنامه به
خواهش مريدان، برجای پدر بنشست وبساط وعظ وافادت بگسترد وشغل فتوی وتذکيررا به
رونق آورد و رايت شريعت برافراشت ويکسال تمام دور ازطريقت، مفتی شريعت بود تا سيد
برهان الدين محقق ترمذی شاگرد پدرش درسال 629 بدو پيوست و مسؤوليت تعليم وتربيت
مولانا را بمدت (9 ) سال بدوش گرفت.
مولانا درکنارعلوم قال، که ازپدرآموخته بود، علوم حال را از سيد"
سردان" گرفته ازعلم به معلوم گراييد وپس ازطی مقامات ازخدمت برهان محقق اجازۀ
ارشاد ودستگيری يافت وروزها به شغل تدريس وقيل وقال مدرسه ميگذرانيد وطالبان علم
واهل بحث ونظر وخلاف بروی گرد آمده ومولانا سرگرم تدريس" ولم ولانسلم"
بود، فتوی می نوشت واز" يجوزولايجوز" سخن می راند. او ازخود غافل و با
" عمرو وزيد" مشغول بود؛ ولی کاردان غيب دل درکار وی نهاده بودند وآن
گوهربی چون را آلودۀ چون وچرا نمی پسنديدند وآن دريای آرام را درجوش وخروش
ميخواستند وعشق غيورمنتهزفرصت، تا آتش دربنياد غيرزند وعاشق وطالب دليل را آشفتۀ
مدلول ومطلوب کند وآن سرگرم تدريس را سرمست و بيخود حقيقت سازد.
بعدازوفات سيد برهان
الدين محقق، مولانا درمجلس بحث ونظر، بوالمعالی گشت وفضل وحجب مينمود، مردم روزگار
اورا ازجنس خود ميديدند وبه سخن وی، که درخورايشان بود فريفته وبرتقوی وزهد او
متفق بودند. ناگهان آفتاب عشق وشمس حقيقت پرتوی برآن جان پاک افگند وچنانش تافته
وتابناک ساخت، که چشمها از نوراو خيره شدند وروزکوران محجوب، که ازادراک آن هيکل
نورانی عاجزبودند ازنهاد تيره خود به انکار برخاستند وآفتاب جان افروز را ازخيرگی
چشم شب تاريک پنداشتند. مولانا طريقه وروش خودرا بدل کرد. اهل آنزمان نيزعقيدۀ
خويش را نسبت به وی تغييرداد ند.
آن آفتاب تيرگی
سوز،که اين گوهرشب افروزرا مستغرق نور وازديدۀ محجوبان مستورکرد وآن طوفان عظيم،
که اين اقيانوس آرام را متلاطم وموج خيز گردانيد، مردی اسرارانگيز، آفتاب حق
ونورمطلق شمس الدين محمد بن علی بن ملک داد ازمردم تبريزبود، که ناگاه دربامداد
روزشنبه بيست وششم جمادی الآخرسال 642 هجری قمری واردشهرقونيه شد وبا مولانا ديدار
نمودند.
درباغ شدم پرير
گل می چيدم + ازديدن
باغبان همی ترسيدم
ناگه سخنی
زباغبان بشنيدم + گل
را چی محل باغ بتو بخشيدم
اين ملاقات
ازحادثات بسيارمهم درزنده گی مولانا است، که مطابق روايات سلطان ولد پسرمولانا
درولدنامه، عشق مولانا به شمس مانند جستجوی موسی است ازخضر، که بامقام نبوت ورسالت
ورتبۀ کليم اللهی بازهم مردان خدا را طلب ميکرد ومولانا نيزبا همه کمال وجلالت
درطلب اکملی روز ميگذاشت تا اينکه شمس را، که ازمستوران قباب غيرت بود بدست آورد
وبعدآ با تمام علايق دنيوی قطع رابطه کرده،دست ارادت را بدامان شمس برد.
شمس، مولانا
را زيرو زبرکرد وبکلی اورا ازجهان قال به عالم حال کشانيد.
مولانا نتيجۀ ديدارش را با شمس
اينگونه بيان ميدارند:
عطارد وار د
فترپاره بودم + زبردستی
اديبان می نشستم
چوديدم لوح
پيشانی ساقی + شدم مست و
قلم ها را شکستم
مولانا به دليل
مخالفت مريدان باشمس ديگرتدريس نمی کرد و مجلس نمی گفت. شانزده ماه بعد مريدان
وشاگردان مولانا ازاين وضع ناراحت شده شمس را جادوگر خوانده، درپی آزارش شدند. شمس
بارنجش خاطر ازآنها درسال 643 قونيه را به عزم دمشق ترک کرد وبرای مولانا نامه ای
نوشت. مولانا طی 5 نامه ازاو خواست تا به قونيه بازگردد. همزمان با آن مولانا برای
پسر ومريدانش بدين شرح ماموريت سپرد:
برويد ای
حريفان ، بکشيد يار ما را
به من آوريد
آخر، صنم گريزپا را
به ترانه های
شيرين، به بهانه های زرين
بکشيد سوی
خانه، مه خوب خوش لقارا
وگراوبه وعده
گويد، که دمی دگربيا يم
همه وعده
مکرباشد، بفريبد او شما را
دم سخت گرم
دارد، که به جادوی وافسون
بزند گره برآب
او، وببندد او هوا را
به مبارکی و
شادی، چونگارمن درآيد
بنشين نظاره می
کن، تو عجايب خدا را
چوجمال او
بتابد، چه بود جمال خوبان
که رخ چو
آفتابش، بکشد چراغها را
برو ای دل سبک
رو، به يمن به دلبر من
برسان سلام و
خدمت، تو عقيق بی بها را
سرانجام بعداز15 ماه سلطان ولد فرزند
مولانا نزد شمس رفته اورا درسال 644 بازگردانيد. اما حسادت مريدان درمحبت مولانا
نسبت به شمس باری مشتعل گرديده، تا اينکه درسال645 شمس بعقيدۀ بعضی مقتول وبه نظر
برخی مستور وغيبت اختيارکرد، که تاريخ تاکنون بحل آن موفق نشده است.
مولانا درعشق وفراق شمس ناله های شورانگيزی را با زبان
شعرآغازيد، که بنام ديوان کبير شمس معروف ميباشد. اينست يک نمونۀ آن :
چندان بنالم
نالها چندان برآرم رنگها
تا برکنم از
آينۀ هرمنکری من زنگها
برمرکب عشق
تودل ميراند واين مرکبش
درهرقدم می
بگذرد زآن سوی جان فرسنگها
بنما تولعل
روشنت برکوری هر ظلمتی
تا برسری سنگين
دلان ازعرش بارد سنگها
با اين چنين تا
با نيت دانی چرا منکر شدند
که اين دولت و
اقبال را باشد از ايشان ننگها
گرنی که کورندی
چنين آخر بديدندی چنان
آن سو هزاران
جان زمه چون اختران آونگها
چون ازنشاط
نورتو کوران همی بينا شوند
تا از خوشی راه
تو رهوار گردد لنگها
اما چو اندر
راه تو ناگاه بی خود می شود
هرعقل زيرا
رسته شد درسبزه زارت بنگها
زاين رو همی
بينم کسان نالان چو نی وزدل تهی
زاين رو دوصد
سرو روان خم شد زغم چون چنگها
زاين رو هزاران
کاروان بشکسته شد ازرهروان
زاين ره بسی
کشتی پر بشکسته شد برگنگها
اشکستگان را
جانها بسته است بر اميد تو
تا دانش بی حد
تو پيدا کند فرهنگها
تا قهر را برهم
زند آن لطف اندر لطف تو
تا صلح گيرد
هرطرف تا محو گردد جنگها
تا جستنی نوعی
دگر ره رفتنی طرزی دگر
پيدا شود در هر
جگر درسلسله آهنگها
واز دعوت جذب
خوشی آن شمس تبريزی شود
هر ذره انگيزنده ای هرموی چون
سرهنگها
پس
ازآنکه مولانا ازيافتن شمس بکلی نا اميدگشت، صلاح الدين زرکوب را بجای شمس برگزيد
وبه مريدان همواره ميگفت، که روح شمس درصلاح الدين زرکوب منتقل شده است. بعد
ازوفات صلاح الدين زرکوب مولانا نورخورشيد را درپيشانی حسام الدين چلپی ديد وتا
پايان عمرخود نزديک به 10 سال با اوقرين بود ومولانا بنابر خواهش حسام الدين چلپی
کتاب مثنوی معنوی را که بزرگترين اثر شاهکار وعاليترين دستاوردی ازسيرتصوف درجهان
اسلام وپربارترين انديشه های فلسفی درزمينۀ شناخت ازجهان است، بداخل شش دفتر شامل
26376 بيت به رشتۀ تحرير آورد( به طوريکه او ميگفت وچلپی می نوشت) ، که دراين اثر
بی همتای وی جهانبينی اش بازتاب يافته است.
ازآنجاييکه کلام خداوند درسورۀ
فاتحه با حرف" ب"( بسم الله الرحمن الرحيم يعنی بنام خداوند
بخشاينده ومهربان) آغازگرديده ومولانا نيز مثنوی معنوی را با همان حرف "
ب" ( بشنو ازنی چون حکايت ميکند ) آغازمی نمايند، که مراد از
" نی " همان روحی است، که از روح کل
" ذات خداوند" جداشده وميخواهد تا دوباره به اصل اش بپيوندد. اين همان
فلسفۀ وحدت الوجود اسلامی و " پانتائيزم ارستو" است، که مولانا آنرا
بعنوان سرآغاز کلامش استادانه اينگونه بيان مينمايد:
بشنو ازنی چون حکايت
ميکند از جدايی ها شکايت ميکند
کزنيستان تا مرا ببريده
اند
درنفيرم مرد وزن نا ليده اند
سينه خواهم شرحه شرحه
ازفراق تا بگويم شرح درد اشتياق
هرکسی کودورماند ازاصل
خويش باز جويد روزگاری وصل خويش
من به هرجمعيتی نالان
شدم جفت
بد حالان و خوش حالان شدم
هر کسی ازظن خود شد يار
من ازدرون من نجست اسرار من
سر من از نا لۀ من دور
نيست ليک چشم و گوش
را آن نور نيست
تن زجان و جان زتن مستورنيست
ليک کس را ديد جان دستور نيست
آتش است اين بانگ نای ونيست
باد هرکه اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشقست کاندر نی
فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد
نی حريف هرکه از ياری
بريد پرده ها اش پرده های ما
دريد
همچو نی زهری وترياقی که
ديد؟ همچو نی د مساز و مشتاقی که ديد؟
نی حديث راه پر خون
ميکند
قصه های عشق مجنون ميکند
محرم اين هوش جز بيهوش
نيست مر زبان را مشتری جزگوش نيست
در غم ما روزها بيگاه
شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک
نيست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نيست
هرکه جز ماهی ز آبش سير
شد هرکه بی روزيست روزش ديرشد
در نيابد حال پخته هيچ خام پس سخن کوتاه بايد و
السلام
با استنباط ازهمين برداشت واينکه
مردم حوزۀ فرهنگی زبان وادب فارسی- دری، بزبان عربی آشنايی ندارند ، مثنوی معنوی
را ترجمه ای از قرآن دانسته، مراد دنيا ودين را درآن جستجوکرده، بدين اصل وانديشه
باورمند اند که:
مثنوی معنوی مولوی
هست قرآن در زبان پهلوی
مولانا دربينش فلسفی اش بمثابۀ بزرگترين ديالکتيسن
شرق درآنزمان نظرش را پيرامون شناخت ازجهان وقوانين هستی وعملکرد آن برسيرتکامل
جامعۀ انسانی،دررابطه با دو قانون « تضاد وتکامل» دانش ديالکتيک ، درمثنوی
معنوی اينگونه بازتاب نموده اند:
الف ، درارتباط با قانون تضاد( مبارزۀ اضداد
ووحدت متضادها ):
اين جهان زين جنگ قايم
ميبود + درعناصر درنگر تا حل شود
چهارعنصر،چهاراستونی قويست + که بر
ايشان سقف عالم مستويست
هرستونی اشکنندۀ يک
دگر + استنی آب ،
اشکنندۀ هر شرر
پس بنا ی خلق، از اضداد
بود + لاجرم جنگی شدند از زر و سود
چونکه هردم راه خود را
ميزنی + با دگر کس سازگاری ميکنی
ب، در رابطه با قانون تکامل:
ازجمادی مردم و نامی
شدم +
وز نما مردم ز حيوان سر زدم
مردم از حيوانی وآدم
شدم + پس چی گويم چون
زمردن کم شدم
بار ديگر از فلک پران
شوم _ آنچه اندر وهم نا يد
آن شوم
وقتی آخوندهای عصرحجر برمثنوی مولانا و انديشه های
داهيانۀ فلسفی اش تاختند، مولانای بلخ در جواب ايشان چنين پاسخ داد:
ما ز قرآن مغز را
برداشتيم + پوست را
برديگران بگذاشتيم
ما بيرون را ننگريم و قال
را + مادرون را بنگريم و حال را
+
+
+ +
مذهب عاشق زمذهبها جدا
ست _ عاشقان را مذهب وملت خدا ست
سخت گيری وتعصب خامی است
_ تا جنينی، کارخون آشامی است
مولانا بمثابۀ يک عالم متبحرهمينکه ازتقليد
کورکورانۀ فقهای درباری بيزار گرديد، نظرش را برخرد انديشی وخود باوری اينگونه
بيان نمودند:
آسمان شو، ابرشو، باران
ببار _ ناوه چون بارش بود
نايد بکار
آب اندر ناودان عاريتی
است _ آب اندر
ابر وباران فطرتی است
جان شو، ازراه جان، جان را شناس
_ يار بينش شو، نه فرزند قياس
برغم اينکه ادای فريضۀ حج بيت الله شريف وشرايط
وجوب آن دراصول دين اسلام مشخص گرديده وعلمای جيد ومتفکراسلام با استناد از آيات
قرآن با صراحت کامل بيان داشته اند،که آنانيکه پول مازاد ازاحتياج ومعيشت زنده گی
خود وفاميل داشته دران هيچ کسی سهم وشرکت نداشته باشد، نخست ازهمه بايست کمک به
فقرا ومساکين، به يتيمان بی بضاعت وساير محتاجان نموده،پس ازرفع ضرورت آنان به
دادن زکات ورفتن به حج بيتالله مبادرت ورزند.
مولانای بلخ که تفسير جامع وکامل از قرآن داشته،
موضع گيری اش را درين رابطه اينگونه ابراز مينمايد:
ای قوم بحج رفته،کجاييد ، کجا
ييد _ معشوق همين جاست، بيا ييد، بيا ييد
معشوق توهمسايه و ديواربه
ديوار _ درباديه سر گشته
شما درچه هواييد
گرصورت بيصورت معشوق ببينيد
_ هم خواجه وهم خانه وهم کعبه شماييد
ده بار ازآن راه بدان خانه
برفتيد _ يکبار
ازاين خانه براين بام براييد
آن خانه لطيف است نشانهاش
بگفتيد _ ازخواجۀ آن خانه نشانی بنماييد
يک دستۀ گل کو اگرآن باغ
بديديت _ يک گوهرجان کو اگرازبحرخداييد
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شما ييد
سرانجام مولاتای بلخ روز يکشنبه پنجم
جمادی الآخرسال 672 درسن 68 سالگی هنگام غروب شمس آفتاب جلالش درمغرب عالم غروب
کرد ودرشهرقونيه درنزديکی پدر خود سلطان العلما رخ بزير نقاب خاک گذاشت. جاييکه
ازخاندان و پيوستگان وی متجاوز از پنجاه تن درآن ساحت قدس مدفون شده اند.
آثار مولانا عبارتند از:
1 ، مثنوی معنوی درحدود بيش از 26
هزار بيت شامل شش دفتراست
2 ، ديوان کبير يا کليات شمس درحدود
50 پنجاه هزار بيت شامل غزليات، قصايد، ترجيعات و رباعيات می باشد.
3 ، فيه و ما فيه مجموعۀ تقريرات مولانا
است، که در مجالس خود بيان فرموده وپسرش سلطان ولد ويا مريدان ديگری آنرا ياد کرده
اند وسپس بصورت کتاب درآمده است .
4 ، مکتوبات مولانا که شامل مجموعه ای از نامه های
اوست.
5 ، مجالس سبعه که عبارت از7 هفت مجاس ازمواعظ
مولانا است، که برسرمنبر بيان فرموده است.
6 ، اقوال مولانا
7 ، برخی ازحواشی مولانا، که برکتب خود نوشته
ودرمناقب العارفين جمع آمده است.
درفرجام، سخن روی شخصيت پرمقياس ، فرزند برومند بلخ ، حضرت مولانای بزرگ را با سخن
نگين گونۀ خودش حسن ختام می بخشيم :
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزو
ست بگشای لب که سيب فراوانم آرزوست
ای آفتا ب حسن برون آ دمی زا
بر که آن چهرۀ مشعشع
تابانم آرزوست
بشنيدم از هوای تو آواز طبل
باز باز آمدم
که ساعد و سلطانم آرزوست
گفتی زناز بيش مرنجا ن مرا
برو آن
گفتنت که بيش مرنجانم آرزوست
وآن دفع گفتنت که برو شه به خانه
نيست وآن ناز و باز تندی دربانم آرزوست
اين نان و آب چرخ چو سيل است بی
وفا من ماهي ام نهنگم عمانم آرزوست
يعقوب وار وا اسفا ها همی زنم
ديدار
خوب يوسف کنعام آرزوست
و الله که شهر بی تو مرا حبس می
شود آوارگی و کوه و
بيابانم آرزوست
زا ين همرهان سست عناصر دلم
گرفت شير خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت زفرعون و ظلم او
آن نور روی
موسی عمرانم آرزوست
زا ين خلق پر شکايت گريان شدم
ملول آن های هوی و نعرۀ مستانم آرزوست
گويا ترم ز بلبل اما ز رشک
عام
مهر است بردهانم و افغانم آرزوست
دی شيخ با چراغ همی گشت گرد
شهر که از ديو و دد ملولم و انسانم
آرزوست
گفتند يافت می نشود جسته ايم ما
گفت
آنکه يافت می نشود آنم آرزوست
هر چند مفلسم نپذيرم عقيق
خرد
که آن عقيق نادر ارزانم آرزوست
يک دست جام باده و يک دست زلف
يار رقصی چنين ميانۀ ميدانم آرزوست
می گويد آ ن ربا ب که مردم ز
انتظار دست و کنار وزخمۀ عثمانم
آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابی
است و آن لطفهای زخمۀ رحمانم آرزوست
باقی اين غزل را ای مطرب
ظريف زاين سان همی شمار که زاين
سانم آرزوست
بنمای شمس مفخر تبريز روز شرق
من هدهدم حضور سليمانم آرزوست
موخذ :
مثنوی معنوی مولانا
کلیات شمس