اشعار یار
نو یسنده نذ یر ظفر
سر زمین با ستا نی ما طی قرون متمادی شا هد
دانشمندان و هنر مندان و شا عران ز یادی بوده است که مشعلوار یکی پی دیگری بر این
کلبه غمدیده
و متروک ضیا افگنده است
و پرچم بینش و فضل را بر دوش خود حمل و بر افراشته اند.
با و جو دیکه در ادوار مختلف سلاطین گو نا گون پا بر
ار یکه قدرت نهاده اند و از هیچگونه تعصب برای سر کوب دریغ نورزیده اند؛ اما با آنهم ز نان نامور این
مرز و بوم با شجا عت و کرامت تمام در عر صه های مختلف با قبول زحمات و دشواری های اجتما عی تو انسته اند هنر آ فر
ینی کنند و مقام والای زن را با مبارزات شان صیا نت نما یند.
درین زمره مو جودیت شاعران نیز از موره های اصیل
تحرکات اجتما عی بشمار میرود و شعر که خود یکی از هفت شهر هنر است در همه جوا مع
بشری از ارزش خا صی بر خوردار است و شا عران با مقام عا لی در نبض ز مان پاه
میفشارند که برای درک حا لات زندگی یک شاعر هر پژ و هنده قلم نگارش بر میدارد و
مینگارد؛ عقیده من منحیث یک
شاعراین است که بهتر نگارش در مورد شاعر؛ از زبان و نگارش یک شاعر خیلی بهتر می تواند حا لات
خاص شا عری را در برسی قرار مید هد چنا نکه شاعری سروده :- ا حوال دل سو خته دل سو
خته داند -
از شمع بپر سید سوز دل
ما را.
شاعرحا لات مختلفی دارد با یک تبسم شاد و با یک سخن نا شاد
میگردد؛شا عر اندک رنج؛ با عا
طفه؛ و شکسته است؛ شا عر با ید رنج ببرد
تا از رنج دیگران را درک نما ید؛ با ید با عا طفه باشد و دل سوزی کند و شکسته با شد تا
صدای دل های شکسته را بشنود و بنگارد. گا هی از شوق را هی کهکشان است و ز مانی از غر بت بر
حصیر بینوایان. گا هی حا کم ستاره و ز ما نی غریب میکده است.
از جمله ی شا عران معا صر ما که شعر شان مقدم تر از
نام شان در مطبو عات ما حرکت دارد (راحله یار) است.این شا عره عالیمقام در درد مردمش سو خته نه درهوس
شهرت طلبی و ودیعه ی را
که خداوند گار در وجودش ارزانی نموده با امانت داری در رفاه مردم و سرزمینش قرار
میدهد و عا شقانه میسراید:
این چه روز یست که شام و سحرش همرنگ است
شهر غمخا نه و ویران و فضا دل تنگ است
نا له های من و تو هیچ به گو شی نر سد
جای دل در قفس سینه دریغا سنگ است
آنکه با ید بدهد دست به دست من و تو
همه با یک دگر افتاده هوای جنگ است
را حله یار: در سال 1961 میلادی در شهر کابل ز یبا دیده به جهان
گشوده و پس از اکمال تحصیلات ثا نوی شا مل فا کو لته ادبیات فارسی دری شده که کلام
پر معا نی اش گواه بر گفته ماست.
این شا عره تا کنون دو گلبرگ از مجموعه اشعارش را
بمشام خوانش خواننده گان قرار داده که یکی در سال 1991 در شهر کا بل اقبال چاپ را
پیدا کرده (جوانه های سرود) و دومی
که با بیتی از شعرش عنوان شده بنام(در یا چرا ز گریه ما دم نمی زند)
این مجمو عه با قطع و صحافت زیبا در 171 صفحه در کشور ایران به چاپ رسیده که اکثرا شا مل غز
لیات شاعر است در این مجمو عه ر با عیات؛ دو بیتی ها؛ چها ر پاره ها؛ مسمط نیزشا مل میباشد که قا
طبه ی اشعارش غزل است.که
غزلیاتش از تکرار قوافی عاری بوده و با معیار های عروضی مز ین میباشد که از اکثر
غزلیات شاعر بوی اشک وآه در هجرت وطن و هموطن بمشام خواننده میرسد که خود گواه است
شاعر با جبر زمان رخت سفر بسته نه با دیدن جهان.
همه غزلیات شاعر در ین مجمو عه شعری با یک بیتی از
غزلش عنوان شده که در شاعران همعصرش کمتر به نظر میرسد و کلامش از مو سیقی خو بی
بر خوردار است و زیاد تر مورد علاقه سرینده گان قرار گرفته است.
را حله جان
یار تخلص خویش را با خلوص نیت وعا شقا نه از همسرش محترم یار محمد گرفته ولی دراین مجمو عه اش در ابیات
آخر غزلیاتش مورد استفاده قرار نگرفته است؛ اشعارش کلاسیک است و از نو پردازی فقط با چهار پاره
اکتفا نموده است و خوانش هر غزلش زنگ را از دل ها میزداید.
برای این شاعره والا مقام طول عمر و مو فقیت های مزید
خواهانیم.
از چمن زرنگار اشعار ناب راحله جان یار؛ غزلی را نمو
نه انتخاب میکنیم که در عصر ما کمتر سخنوران چنین غزلی سروده اند:
مرا با کودکم در کشتی بی نا خدا
کشتند
تو را ای مهر بان ! با خنجر تیر ریا کشتند
مرا چون برگ پاییزی به تو فان جفا کشتند
تو را همچون کنیزک در درحرم کردندزندانی
مرا آواره این جا بی حبیب و آشنا کشتند
تو را در بین مردم سرزنش ها نا روا کردند
مرادر محضربیگانهبا تیر از قفا کشتند
تو را با ضربت شلاق و مشت و بر چه کو بیدند
مرا مرا در خانه مردم هما نند گدا کشتند
تو را گر لب فر بستندو انگشت تو ببر یدند
مرا با زهر چشم و نیشخند و نا سزا کشتند
تو را گر لقمه ی نا نی ز کف با زور بربودند
مرا با لقمه یخیرات و دردو بی دوا کشتند
تو را با دخترت از درب مکتب بی گنه راندند
مرا با کو دکم در کشتی بی نا خدا کشتند
تو را در چنگ مشتی جا هل و بی مایه بسپردند
مرا در دشت تنها یی ز چشم تو جدا کشتند
تو را با حکم صحرایی گر آنجا دست ببریدند
با دست و پا و گوش بسته بی صدا کشتند
تو را گر بی گنه بستند بال و در کفن کردند
مرا در زرق و برق شهر دلگیر طلا کشتند