سایت پرستو ها انعکاس دهنده  هنر ، فرهنگ ، کلتور پرافتخار جامعۀ ماست  

... مطالب ویژه

    به وپ سايت پرستو ها خوش آمديد *** به نشريه پرستو ها اشتراک نمائيد *** نشريه پرستوها هر دو ماه يک بار انتشار مي يابد  

فهرست عناوين

ppppppp

 به نشريه پرستو ها اشتراک نمائيد *** نشريه پرستوها هر دو ماه يک بار انتشار مي يابد

معـرفــي کتــاب

پژوهشگر اسدالله حیبب

دکلمه اشعار

رویداد های مهمی جهان

هئیت تحریر

       
 

يازدهم سپتامبر

چند دقيقه به آغازدرس مکتب مانده بود . دردهليزهايی که روشنی کافی نداشتند ، دختران وپسران جوان ، با خنده وشوخی وصدای بلند بوتهای شان ، هرطرف می دويدند ، وکلمه ها وجمله های شوخی آميزجرمنی رابه  سوی هم می پاشيدند  . دفترمدير مکتب را مطابق نشانيی که پسرما گفته بود ، يافتيم . خانمی که گويا کارهای دفتررا می کرد بانام خانوادۀ ما آشنابود

گفت : هان ، خانوادۀ محمدی ! درآن اتاق رو به رومنتظر باشيد .

دراتاقی که يک ميز وچند چوکی  گذاشته بود ، من ، خانمم و جوانی که برای ترجمانی برده بوديم  ، باهيجان نشستيم .

اول به سرووضع خود کمی رسيديم .

_نکتايی ام کج نيست ؟

خانم گفت :

_ نی ، درست است . مويت را کمی دست بزن . واوهم که لبسیرين خودرا تازه می کرد ، شکوه آميزگفت :

_ مگرقرارملاقات بامدير ساعت هشت صبح نبود ؟  

_ شايد مشکلی پيش آمده است . آنان دومسأله را پيش می کشند . يکی که درچندماه اخير نمره های پسرما پايين رفته است . دوم که به درس هم ، اکثر ناوقت می رسد و شايد حرف هايی هم خانم مولر گفته باشد ، ازهمان سخنانی که به تو هم گفته    

 بگذارتنها من صحبت کنم و ترجمان ترجمانی کند .

_ هان ، اگر هردوی ما گپ بزنیم ، نشود ازبد بدتر شود .

دقيقه ها به کندی می گذشتند. ازوقت قرارملاقات ما با مديرمکتب ، نيم ساعت گذشت .

مردی کمی فربه با چينی برابرو داخل شد . احوال پرسی سردی کرد . وگفت : « بياييد ، به دفترمن برويم .»

معلوم شد ، آقا ، مديرمکتب بوده است .

دردفترش چند دقيقه دوسيه يی را ورق زد و نوشته هايی را خواند . و گفت : « پسرشما

نمی تواند ازصنف هشتم کامياب شود و بايد مکتب را رهاکند . » و غمغم کردکه هرچند  شايد  برای شما بی تفاوت است .

چرا برای ما بی تفاوت باشد ؟ من ومادرش ، هردوی ما فاکولته را تمام کرديم . درکابل معلم بوديم . خانوادۀ مادربين خويشاوندان، به علم دوستی مشهوراست . پسرم هميش آرزو داشته که بهترين شاگرد صنف باشد .  مگر چه شد که ازچند ماه به اين سو سقوط کرد . هرروز از نگران صنف شکايت تازه داشت . نمرۀ مرا کم می دهد . جواب درست مرا غلط است می گويد . دست بالا می کنم که درس را بگويم ، گويا مرا نمی بيند . غيراز من ، ازديگران می پرسد . اگر چند ثانيه ديرتربيايم اجازۀ داخل شدن به صنف نمی دهد  

حتا جواب سلام مرا نمی دهد . می گويم خانم مولر ، خانم مولر صبح به خير . يا چنان می نمايد که نشنيده است . يا می گويد درست را بخوان ، خودرا اصلاح کن . ماسه تن استيم

يک ايرانی ، يک ترک  ومن . هرسه مارا دوست ندارد ، مگر مرا زيادتر از آن دو .

به نام خانوادۀ ما دردوام اين چند ماه سه نامه ازهمان خانم مولررسيد ،  که والدين ميلاد محمدی درفلان روز برای صحبت دربارۀ  مشکل پسرشان به مکتب بيايند 

يک بار من رفتم . اول ، معلم باوصف آن که مضمون انگليسی درس می داد ، نمی خواست بامن انگليسی گپ بزند . و بعد که مشکل را گفت ، معلوم شد ، درروزی که به کدام موزيم می رفته اند ، پسرمن چند دقيقه ديرتر حاضرشده است . اما پسرم می گفت که چند صنفی ديگرما هم ديرترازمن رسيدند . به خانواده های آنان چرا نامه فرستاده نشده است ؟ معلم می گفت : « اين مسأله به من مربوط است . » می خواستم موضوع را به مديريت مکتب برسانم  ، مگر بعض گفتند که با معلم زورآزمايی نمی شود . اواگربخواهد به هردليل می تواند پسرتان را ناکام بکشد

 دونامۀ ديگر هم فرستاده بود ، که بياييد پسرتان مشکل دارد . مادرش رفت . چون زبان آلمانیش خوب نبود ، به هيچ نتيجه يی نرسيدند  . همين قدر فهميده بود که معلم دربارۀ شخصيت پسرما تصور نادرست دارد   

مديرمکتب به سوی ما باخشم و تحقير می ديد و من هم از خشم وکينه يی که از چندين ماه به اين سودردرونم آتش افروخته بود ، نزديک به انفجار رسيده بودم

گفتم :

_ يگانۀ آرزوی ما اين است که پسرما شاگرد خوب مکتب باشد وآرزوی خودش هم همين است . تاچند ماه پيش نمره هايش هم بدنبود . وباشوق به مکتب می آمد ، مگرحالا ازمکتب گريزان شده است . هرروز حتا کم اشتهاتر می گردد . لاغرترمی شود

مديرمکتب سخنم راقطع کرد :

_ شما خوب انگليسی گپ می زنيد . به کمک  اين جوان  که به نام ترجمان آورده ايد ، شايد ضرورت نيفتد .  ترجمان را مرخص کرديم . مديرهمچنان که چين برابروداشت ،  بالحن محرمانه يی گفت 

يک بارپسرشما درصحن مکتب بيهوش شده است . معلم گمان می کند که شايد پای اعتياد درميان باشد .

گفتم :

_ او دريک تيم باسکتبال بازی می کند . بهترين بازی کن تيم است . چطورممکن است معتاد باشد ؟ 

_ کی ، پسرشما ؟

_ بلی ، ضعف که کرده ، گرسنه به مکتب رفته بوده . مضمون سپورت هم داشته اند . او کمبود گلوکوزخون دارد . درگرسنگی فشار خونش پايين می افتد . همان روز پول هم درنزدش نبوده

مديرشانه هايش را بالاکرد . ودراين اثنا خانم مولرهم آمد و باخندۀ پيروزمندانه باما احوال پرسی کرد و نشست و بی درنگ پرسيد :

_ خوب به چه نتيجه رسيديد ؟ به نظرمن وديگرمعلمين ، پسرشما به صنف نهم رفته نمی تواند . بايد اين مکتب را ترک بگويد . می تواند به کدام مکتب ديگر شامل شود 

دردلم گفتم که خوب بود اگراين خانم نمی آمد . سخنش مانند هميش ناراحت کننده است . خانمم باهمان آلمانی شکسته گفت :

_ شما دربارۀ پسرما مانند هميش نظرمنفی وقضاوت منفی داريد . آخرمعلم مانند مادراست.

_ من نمی خواهم که مادر پسری مانند پسر شما باشم .

چنان فهميدم که مديراشاره يی کرد ، که خانم مولربی يک حرف ديگر ، برخاست وبه گوش مديرچيزی گفت ورفت.

خانمم گفت : خانم مولر يگانه کسيست که پسرمارا ازمکتب بيزار ساخته است . اودرباره اش قضاوت نادرست دارد .

مديرمکتب دوسيه را ورق می زد . گفت :

_ کهن سال ترين معلم ماست . نزد همه محترم است .

مدير گفت يک پرسش ديگرکه هم به مکتب ارتباط دارد وهم ندارد .

_ نظرشما دربارۀ القاعده چيست ؟

_ من القاعده را همينجا شناختم ، پس ازيازدۀ سپتامبرسال 2001. ازتلويزيونها شنيدم ، بعض چيزها دربارۀ آن خواندم .

_ ازحادثۀ ترورستی يازدۀ سپتامبريادآورديد . به نظرشما چگونه يک حادثه بود ؟

_ من استفاده ازدين را برای هيچ مقصد سياسی نمی پذيرم . وازکشتن آدم به هردلیلی که باشد نفرت دارم ، حتايک مجرم ... .هيچ نوع آدم کشی را جايز نمی شمارم . بيش از سه هزار کشته ، وحشتناک است

دروازه تک تک شد . مدير با صدای آمرانه :

_ بفرماييد ، داخل شويد .

پسرمن با دو جوان ديگر داخل شدند و گفتند مارا معلم صاحب ، خانم مولر نزد شما فرستاد .

_ خانم مولرکدام تان را فرستاد ؟

پسرمن گفت :

_ مرا

_ پس شما دو ، بيرون شويد .

يکی شان  به شوخی گفت :

_ ما هرجا باهم می باشيم .

_ هرجا ، به جز دفتر مدير مکتب . توميلاد بنشين .

_ گوش کن ، پدرت می گويد که حادثۀ يازدۀ سپتامبر، که تروريستها سازمان دادند وبيش ازسه هزار امريکايی را به کام مرگ فرستاد ، يک عمل وحشيانه بود . تو چه می گويی ؟

هيچ نمی دانم ، پسرمن که دراين باره چيزی برايش نگفته ايم ، چه جواب خواهد داد .

پسرم حيران به سوی من ، مادرش ، ومدير می بيند و خاموش می ماند .

_ نظرت را واضح بگو ، نترس .

_ چی وقت ؟

_ يازده سپتامبرسال 2001 ، شما پارسال ، آن روز را باروشن کردن شمع و خنده ها وکف زدنها  . جشن گرفتيد .

_من هيچ نمی دانم ، دربارۀ چه گپ می زنيد . ما هيچ چيزی را  جشن نگرفته ايم . بپرسيد ازآن دو دوستم . من دروغ نمی گويم . من دروغ نمی گويم 

من ومادرش هم  ازاوکمتر سراسيمه نشده ايم . 

مدير، آن دو پسر ديگر را به داخل می خواهد .

_ شما درروز يازدهم سپتامبر پارسال ، دريکی از اتاقهای درسی ، باشمع روشن کردن و با خنده ها و کف زدنها آن روز را گويا تجليل نکرديد ؟

 يکی ازآن دوبه زبان آلمانی ، که برای من هم قابل فهم است ، می گويد :

_ بلی ، درست است . ماجشن گرفتيم ، بايک پارچه کيک ويک شمع از کانتين مکتب چرا که ميلاد گفت امسال خانوادۀ من محفل نمی گيرند

من زود کلمه های انگليسی ام را درذهنم تنظيم کردم و با خشم وباصراحت گفتم که ما هيچ وقت يازدهم سپتامبررا جشن نگرفته ايم . اين تهمت است . اين توطئه ييست ضدخانوادۀ ما. ما روزیرا که درآن بیش ازسه هزار تن کشته شده اند جشن می گیریم ؟

مدير برای آن که مرا آرام سازد ، گفت :

_ می دانم ، می دانم ، کسانی هستند که بالای نوجونان همين سن وسال کارمی کنند . ايشان را مغزشويی می کنند و به بم گذاريها و اعمال تروريستی می کشانند واينها دهها تن ديگر را منحرف می سازند . مگرآن پسرک  رها کن نبود . اين بار اوهم به انگليسی گفت  _ چرا ؟ ماچند بار درخانۀ خودشما تجليل کرديم .شماچراانکارمی کنيد ؟

آتش می گرفتم . می خواستم چيزی تند تر بگويم .

مديردستورداد که آن هرسه جوان  بيرون شوند . همان پسرک ، هنگام بيرون شدن از دفتر به ميلاد گفت :

_ پدرتو چرا محافل سالگرد ترا انکار می کند  ؟

اين جمله ، ستل آب داغی بود که برسرم ريخت . صدای خانمم را می شنوم :

_ هان هان ، روزتولد ميلاد ما ، يازدهم سپتامبراست . دستم را چنان سخت برزانويم می زنم که از صدای آن مدير تکان می خورد .

_ ببخشيد آقای مدير ، خيلی معذرت می خواهم . من متوجه نبودم که يازدهم سپتامبر، روزتولد پسرم است ، روزتولد همين ميلاد .

چند ثانيه هرسه ما بی حس وحرکت شديم ، يخ بستيم .

مدير، گويی به خود آمد . گفت :

_ سال شماری شماازما فرق دارد . اين هم معضله سازاست . بازدردوسيه فرورفت .

 بازچند ورق دوسيه را گشتاند وتبسمی کرد وگفت :

_ ما پسرشمارا يک چانس ديگرمی دهيم . برود به صنف نهم . شما هم باما همکاری کنيد. اميدوارم که وضع حاضری و نمره هايش ، مطابق تقاضای مکتب ما شود .

_ بسيارتشکر ، بسيارتشکر

_ بفرماييد ، خوب کرديد که نزد من آمديد . به پسرتان کمک کرديد .

_ بسيار تشکر ازمهربانی شما . اين لطف شما را هيچ وقت فراموش نمی کنيم .خداحافظ!
 
   
pp
          Copyright 2003 © Parastoha.dk