يازدهم سپتامبر
چند دقيقه به آغازدرس مکتب مانده بود . دردهليزهايی که روشنی کافی
نداشتند ، دختران وپسران جوان ، با خنده وشوخی وصدای بلند بوتهای شان ، هرطرف می
دويدند ، وکلمه ها وجمله های شوخی آميزجرمنی رابه سوی هم می پاشيدند .
دفترمدير مکتب را مطابق نشانيی که پسرما گفته بود ، يافتيم . خانمی که گويا کارهای
دفتررا می کرد بانام خانوادۀ ما آشنابود
گفت : هان ، خانوادۀ محمدی ! درآن اتاق رو به رومنتظر باشيد .
دراتاقی که يک ميز وچند چوکی گذاشته بود ، من ، خانمم و جوانی که
برای ترجمانی برده بوديم ، باهيجان نشستيم .
اول به سرووضع خود کمی رسيديم .
_نکتايی ام کج نيست ؟
خانم گفت :
_ نی ، درست است . مويت را
کمی دست بزن . واوهم که لبسیرين خودرا تازه می کرد ، شکوه آميزگفت :
_ مگرقرارملاقات بامدير ساعت
هشت صبح نبود ؟
_ شايد مشکلی پيش آمده است .
آنان دومسأله را پيش می کشند . يکی که درچندماه اخير نمره های پسرما پايين رفته
است . دوم که به درس هم ، اکثر ناوقت می رسد و شايد حرف هايی هم خانم مولر گفته
باشد ، ازهمان سخنانی که به تو هم گفته
بگذارتنها من صحبت کنم
و ترجمان ترجمانی کند .
_ هان ، اگر هردوی ما گپ
بزنیم ، نشود ازبد بدتر شود .
دقيقه ها به کندی می گذشتند. ازوقت قرارملاقات ما با مديرمکتب ، نيم ساعت
گذشت .
مردی کمی فربه با چينی برابرو داخل شد . احوال پرسی سردی کرد . وگفت : «
بياييد ، به دفترمن برويم .»
معلوم شد ، آقا ، مديرمکتب بوده است .
دردفترش چند دقيقه دوسيه يی را ورق زد و نوشته هايی را خواند . و گفت : «
پسرشما
نمی تواند ازصنف هشتم کامياب شود و بايد مکتب را رهاکند . » و غمغم کردکه
هرچند شايد برای شما بی تفاوت است .
چرا برای ما بی تفاوت باشد ؟ من ومادرش ، هردوی ما فاکولته را تمام کرديم
. درکابل معلم بوديم . خانوادۀ مادربين خويشاوندان، به علم دوستی مشهوراست . پسرم
هميش آرزو داشته که بهترين شاگرد صنف باشد . مگر چه شد که ازچند ماه به اين
سو سقوط کرد . هرروز از نگران صنف شکايت تازه داشت . نمرۀ مرا کم می دهد . جواب
درست مرا غلط است می گويد . دست بالا می کنم که درس را بگويم ، گويا مرا نمی بيند
. غيراز من ، ازديگران می پرسد . اگر چند ثانيه ديرتربيايم اجازۀ داخل شدن به صنف
نمی دهد
حتا جواب سلام مرا نمی دهد . می گويم خانم مولر ، خانم مولر صبح به خير .
يا چنان می نمايد که نشنيده است . يا می گويد درست را بخوان ، خودرا اصلاح کن .
ماسه تن استيم
يک ايرانی ، يک ترک ومن . هرسه مارا دوست ندارد ، مگر مرا زيادتر
از آن دو .
به نام خانوادۀ ما دردوام اين چند ماه سه نامه ازهمان خانم مولررسيد ،
که والدين ميلاد محمدی درفلان روز برای صحبت دربارۀ مشکل پسرشان به
مکتب بيايند
يک بار من رفتم . اول ، معلم باوصف آن که مضمون انگليسی درس می داد ، نمی
خواست بامن انگليسی گپ بزند . و بعد که مشکل را گفت ، معلوم شد ، درروزی که به
کدام موزيم می رفته اند ، پسرمن چند دقيقه ديرتر حاضرشده است . اما پسرم می گفت که
چند صنفی ديگرما هم ديرترازمن رسيدند . به خانواده های آنان چرا نامه فرستاده نشده
است ؟ معلم می گفت : « اين مسأله به من مربوط است . » می خواستم موضوع را به
مديريت مکتب برسانم ، مگر بعض گفتند که با معلم زورآزمايی نمی شود .
اواگربخواهد به هردليل می تواند پسرتان را ناکام بکشد
دونامۀ ديگر هم
فرستاده بود ، که بياييد پسرتان مشکل دارد . مادرش رفت . چون زبان آلمانیش خوب
نبود ، به هيچ نتيجه يی نرسيدند . همين قدر فهميده بود که معلم دربارۀ شخصيت
پسرما تصور نادرست دارد
مديرمکتب به سوی ما باخشم و تحقير می ديد و من هم از خشم وکينه يی که از
چندين ماه به اين سودردرونم آتش افروخته بود ، نزديک به انفجار رسيده بودم
گفتم :
_ يگانۀ آرزوی ما اين است که
پسرما شاگرد خوب مکتب باشد وآرزوی خودش هم همين است . تاچند ماه پيش نمره هايش هم
بدنبود . وباشوق به مکتب می آمد ، مگرحالا ازمکتب گريزان شده است . هرروز حتا کم
اشتهاتر می گردد . لاغرترمی شود
مديرمکتب سخنم راقطع کرد :
_ شما خوب انگليسی گپ می
زنيد . به کمک اين جوان که به نام ترجمان آورده ايد ، شايد ضرورت
نيفتد . ترجمان را مرخص کرديم . مديرهمچنان که چين برابروداشت ، بالحن
محرمانه يی گفت
يک بارپسرشما درصحن مکتب بيهوش شده است . معلم گمان می کند که شايد پای
اعتياد درميان باشد .
گفتم :
_ او دريک تيم باسکتبال بازی
می کند . بهترين بازی کن تيم است . چطورممکن است معتاد باشد ؟
_ کی ، پسرشما ؟
_ بلی ، ضعف که کرده ، گرسنه
به مکتب رفته بوده . مضمون سپورت هم داشته اند . او کمبود گلوکوزخون دارد .
درگرسنگی فشار خونش پايين می افتد . همان روز پول هم درنزدش نبوده
مديرشانه هايش را بالاکرد . ودراين اثنا خانم مولرهم آمد و باخندۀ
پيروزمندانه باما احوال پرسی کرد و نشست و بی درنگ پرسيد :
_ خوب به چه نتيجه رسيديد ؟
به نظرمن وديگرمعلمين ، پسرشما به صنف نهم رفته نمی تواند . بايد اين مکتب را ترک
بگويد . می تواند به کدام مکتب ديگر شامل شود
دردلم گفتم که خوب بود اگراين خانم نمی آمد . سخنش مانند هميش ناراحت
کننده است . خانمم باهمان آلمانی شکسته گفت :
_ شما دربارۀ پسرما مانند
هميش نظرمنفی وقضاوت منفی داريد . آخرمعلم مانند مادراست.
_ من نمی خواهم که مادر پسری
مانند پسر شما باشم .
چنان فهميدم که مديراشاره يی کرد ، که خانم مولربی يک حرف ديگر ، برخاست
وبه گوش مديرچيزی گفت ورفت.
خانمم گفت : خانم مولر يگانه کسيست که پسرمارا ازمکتب بيزار ساخته است .
اودرباره اش قضاوت نادرست دارد .
مديرمکتب دوسيه را ورق می زد . گفت :
_ کهن سال ترين معلم ماست .
نزد همه محترم است .
مدير گفت يک پرسش ديگرکه هم به مکتب ارتباط دارد وهم ندارد .
_ نظرشما دربارۀ القاعده
چيست ؟
_ من القاعده را همينجا
شناختم ، پس ازيازدۀ سپتامبرسال 2001. ازتلويزيونها شنيدم ، بعض چيزها دربارۀ آن
خواندم .
_ ازحادثۀ ترورستی يازدۀ
سپتامبريادآورديد . به نظرشما چگونه يک حادثه بود ؟
_ من استفاده ازدين را برای
هيچ مقصد سياسی نمی پذيرم . وازکشتن آدم به هردلیلی که باشد نفرت دارم ، حتايک
مجرم ... .هيچ نوع آدم کشی را جايز نمی شمارم . بيش از سه هزار کشته ، وحشتناک است
دروازه تک تک شد . مدير با صدای آمرانه :
_ بفرماييد ، داخل شويد .
پسرمن با دو جوان ديگر داخل شدند و گفتند مارا معلم صاحب ، خانم مولر نزد
شما فرستاد .
_ خانم مولرکدام تان را
فرستاد ؟
پسرمن گفت :
_ مرا
_ پس شما دو ، بيرون شويد .
يکی شان به شوخی گفت :
_ ما هرجا باهم می باشيم .
_ هرجا ، به جز دفتر مدير
مکتب . توميلاد بنشين .
_ گوش کن ، پدرت می گويد که
حادثۀ يازدۀ سپتامبر، که تروريستها سازمان دادند وبيش ازسه هزار امريکايی را به
کام مرگ فرستاد ، يک عمل وحشيانه بود . تو چه می گويی ؟
هيچ نمی دانم ، پسرمن که دراين باره چيزی برايش نگفته ايم ، چه جواب
خواهد داد .
پسرم حيران به سوی من ، مادرش ، ومدير می بيند و خاموش می ماند .
_ نظرت را واضح بگو ، نترس .
_ چی وقت ؟
_ يازده سپتامبرسال 2001 ،
شما پارسال ، آن روز را باروشن کردن شمع و خنده ها وکف زدنها . جشن گرفتيد .
_من هيچ نمی دانم ، دربارۀ
چه گپ می زنيد . ما هيچ چيزی را جشن نگرفته ايم . بپرسيد ازآن دو دوستم . من
دروغ نمی گويم . من دروغ نمی گويم
من ومادرش هم ازاوکمتر سراسيمه نشده ايم .
مدير، آن دو پسر ديگر را به داخل می خواهد .
_ شما درروز يازدهم سپتامبر
پارسال ، دريکی از اتاقهای درسی ، باشمع روشن کردن و با خنده ها و کف زدنها آن روز
را گويا تجليل نکرديد ؟
يکی ازآن دوبه زبان
آلمانی ، که برای من هم قابل فهم است ، می گويد :
_ بلی ، درست است . ماجشن
گرفتيم ، بايک پارچه کيک ويک شمع از کانتين مکتب چرا که ميلاد گفت امسال خانوادۀ
من محفل نمی گيرند
من زود کلمه های انگليسی ام را درذهنم تنظيم کردم و با خشم وباصراحت گفتم
که ما هيچ وقت يازدهم سپتامبررا جشن نگرفته ايم . اين تهمت است . اين توطئه ييست
ضدخانوادۀ ما. ما روزیرا که درآن بیش ازسه هزار تن کشته شده اند جشن می گیریم ؟
مدير برای آن که مرا آرام سازد ، گفت :
_ می دانم ، می دانم ، کسانی
هستند که بالای نوجونان همين سن وسال کارمی کنند . ايشان را مغزشويی می کنند و به
بم گذاريها و اعمال تروريستی می کشانند واينها دهها تن ديگر را منحرف می سازند .
مگرآن پسرک رها کن نبود . اين بار اوهم به انگليسی گفت _ چرا ؟ ماچند
بار درخانۀ خودشما تجليل کرديم .شماچراانکارمی کنيد ؟
آتش می گرفتم . می خواستم چيزی تند تر بگويم .
مديردستورداد که آن هرسه جوان بيرون شوند . همان پسرک ، هنگام
بيرون شدن از دفتر به ميلاد گفت :
_ پدرتو چرا محافل سالگرد
ترا انکار می کند ؟
اين جمله ، ستل آب داغی بود که برسرم ريخت . صدای خانمم را می شنوم :
_ هان هان ، روزتولد ميلاد
ما ، يازدهم سپتامبراست . دستم را چنان سخت برزانويم می زنم که از صدای آن مدير
تکان می خورد .
_ ببخشيد آقای مدير ، خيلی
معذرت می خواهم . من متوجه نبودم که يازدهم سپتامبر، روزتولد پسرم است ، روزتولد
همين ميلاد .
چند ثانيه هرسه ما بی حس وحرکت شديم ، يخ بستيم .
مدير، گويی به خود آمد . گفت :
_ سال شماری شماازما فرق
دارد . اين هم معضله سازاست . بازدردوسيه فرورفت .
بازچند ورق دوسيه را
گشتاند وتبسمی کرد وگفت :
_ ما پسرشمارا يک چانس
ديگرمی دهيم . برود به صنف نهم . شما هم باما همکاری کنيد. اميدوارم که وضع حاضری
و نمره هايش ، مطابق تقاضای مکتب ما شود .
_ بسيارتشکر ، بسيارتشکر
_ بفرماييد ، خوب کرديد که
نزد من آمديد . به پسرتان کمک کرديد .
_ بسيار تشکر ازمهربانی شما .
اين لطف شما را هيچ وقت فراموش نمی کنيم .خداحافظ!