spacer
نشریه پرستوها از شما و برای شماست   ، به  آن اشتراک نمائید ، هر دوماه یک بار انتشار می یابد.Welcome to www.parastoha.dk 1
1
1
1
header
navigation
مطالب ویژه

footer
مطالب ویژه
تأملي بر جهان بيني مولانا جلالدين محمد بلخي
footer
فرهنگی

 

این روز ها من و ایینه مقابلم، فروغ فرخزاد

 

این روز ها فریاد های فروغ در دلم غوغا می کند. پس از بار ها انس با این همزاد صمیمی درر سالیان گذشته اینک باز سراغ ایینه ام رفته ام که هنوز هیج گرد و غباری روی ان ننشسته و شفاف تر از قبل در ابعاد حقیقی تر انعکاسم می دهد و من که مدت هاست خودم را در ازدحام جاده تاریک زندگی گم کرده ام  اینک خود را بازو در بازوی او می بینم، خود راچه شفاف در چشم این زن عصیانگر می یابم. انگار روزی که او مرد من زاده شدم  . شاید او مرد تادر من و من های شبیه من زنده شود. شاید هم میدانست که با مرگ او چیز های شبیه او متولد می شوند تا ابتدای درک او را از هستی الوده ی زمین به انجام برسانند، برای همین فریاد زذ:

این منم

زن تنها

در ابتدای درک الوده هستی زمین

من این روز ها با فرو رفتن در اعماق انگشت های به قول خود او جوهریش احساس می کنم او دارد همه را مینویسد ،هر جند من برای کشف خودم سراغ او رفته ام، او مرا ، مادر را کودک را مرد را انسان را پرنده را ماه را ماهی را اب را  جنگل را و.... حیات را می نویسد. فکر کردم ظلم است اگر اورا که فریاد انسان محض است شاعر صرفا زنانه سرا بگوییم. اشعار فروغ تداعی گر عشق اندوه شکست پیروزی اسارت و رهایی همه ی انسانهاست، او حتی گاهی سخنگوی بغض کودکان میشود

:

و روز وسعتی است

که در مخیله گرم کرم روزنامه نمی گنجد

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گلها را بنویس

فروغ هر جند ایینه شفاف سرگذشت من و من  های مونث دیگراست و به قول شاعره ی عزیز شکریه عرفانی" چیزی شبیه خودم"  را در او می یابم م اما او فرا تر از این نگره می اندیشد، او  در کل برای پیوستن انسان ها بهم، برای یکی شدن ادم ها  می سراید:

نهایت تمامی نیرو ها پیوستن است

پیوستن به اصل روشن خورشید

و ریختن به شعورنور

باور کنید   منی که در جستجوی خودم گاهی نا امید می شوم و پاهایم از ادامه راه باز می ماند،  فریاد فروغ جاده ها را زیر گامهایم هموار می سازد:

چرا توقف کنم

راه از میان مویرگهای زمان میگذرد

تنها صداست که جذب ذره های زمان خواهد شد

چرا توقف کنم؟

اساسا فطرت خودمن  نیز مانایی در تقابل با شکست ها و سختی ها ی ویرانگر روزگاراست ، من هرگز تیرگی و کسالت و یاس و دلمردگی را نپزیرفته ام،اما این روز ها فروغ نوید بیشترم می دهد و امید روشنترم بخشیده به اینکه اکسیجن خالص را به ریه ها بیشتر بدمم و پرواز را  برای رهایی فراموش نکنم:

من از سلاله درختانم

تنفس هوای مانده ملولم میکند

پرنده ی که مرده بود پند داد پرواز را به خاطر بسپارم

او پرواز را از پرنده مرده بمن نوید می دهد و ای یعنی اینکه زندگی ما انسان ها امیزه ایست از مرگ و حیات و شکست و پیروزی، پس نباید تسلیم شد

باید پیروزی را با بال های پرواز تجربه کرد.  . فروغ نوید بخش  است در ژرفنای هر یاسی ، و با انکه به اغاز فصل سرد ایمان اورده ولی باز به،گرماو افتاب سلامی دوباره می دهد. و به عشق که   قلب دختری را در استانه لبریز کرده سلامی دوباره می دهد. عمیقا درکش کرده ام  ، فروغ حرفهای به وسعت زندگی برای گفتن داشت .هر جند عمر کوتاه مجال بیشتر برای  سرودنش نداد ،ولی با انهم در همان فرصت کوتاه  چشمهای  ما ادم های کور بین را به حقیقت تلخ امروزمان باز کرد تا خود را بهتر بشناسیم و فرصتی برای بهبود مان دست و پا کینم:

ایا شما گه صورت تان را

در سایه نقاب غم انگیز زندگی مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یاس اور

اندیشه می کنید

که زنده های امروزی

جیزی جز تفاله یک زنده نیستند؟

وچه زیبا  ما را ،حد اقل خود مرا به باز یابی زمانی برای تحولم فرا  خواند:

ایا زمان ان نرسیدست

که این دریجه باز شود باز باز باز

و اسمان ببارد

به هر حال من این روز ها از فروغ دارم فروغ می بابم برای تاریکی های خودم. تاریکی های که تنها خودم میبینم و بس و به خود این احازه را نداده ام که نگاه روشن دیگران را از  متلاقی شدن با ظلمت های خودم، نسبت به زندکی و نسبت به همه چیزدیگر کدر بسازم . این روزها فروغ در من فریاد می زند که به سراغ  محکومان به تاریکی باید رفت وبرای انان چراغی باید برد تا خوشبختی برای شان بتراود .  و چه زیباست در تاریکی نوری یافتن و روشتایی را با نگاه دیگران قسمت کردن.  این است که به جرات میتوان گفت فروغ شاعر زنگرا نبود بلکه اشعارش وجدانگرایی و جامعه محوری را نیز در خود داشت ، و من که فروغ را به خاطر شبیه بودنم به او دوست دارم ارمان های او را نیز برای انسان امروز می پسندم .  روحش شاد، اندیشه اش پر فروغ تر، و مانایی اش بر دوام روزگار همیشه باد

با نسیمی که از بهار اندیشه فروغ در من تابیده هم جنسانم را ، و بل همه ی انسان ها را به رویش دوباره انگونه که خودم کم کمک رسید ه ام و خواهم رسید فرا می خوانم:

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد می دانم میدانم می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهری ام

تخم خواهند گذاشت

سمین. غزل حسن زاده

90.8.3   

 

footer
footer
Copyright 2003 © Parastoha.dk