سایت پرستو ها انعکاس دهنده  هنر ، فرهنگ ، کلتور پرافتخار جامعۀ ماست  

... مطالب ویژه

    به وپ سايت پرستو ها خوش آمديد *** به نشريه پرستو ها اشتراک نمائيد *** نشريه پرستوها هر دو ماه يک بار انتشار مي يابد  

فهرست عناوين

ppppppp

 به نشريه پرستو ها اشتراک نمائيد *** نشريه پرستوها هر دو ماه يک بار انتشار مي يابد

معـرفــي کتــاب

پژوهشگر اسدالله حیبب

دکلمه اشعار

رویداد های مهمی جهان

هئیت تحریر

       
 

سبک هندی درشعرفارسی

(ازصائب تا بيدل)

 

 درعدم هــــــم زعشق شوری هست

گل گريبان دريده می آيد ( سرخوش)

 

سخن سبکهای خراسانی ، عراقی ، هندی درشناسايی تاريخ شعرفارسی همان اندازه ياری رسانی اندک دارد که دوره بندی سامانی ، غزنوی ، سلجوقی ، مغول و بازگشت ادبی (درايران). سبک هندی ، مانند ديگرسبکها گسترۀ مشخص ندارد وروشن نيست که دربرگيرندۀ چند شاعراست و کدام شاعران .
فهرست ويژگیهای آن که از ديگر سبکها جدايش می کنند ، به قيد شماره ، ازکتابی به کتابی رونويس می شوند که شماری ازآن ويژگی ها را در ديگرسبکها نيز می توان يافت. اگرسخن بر سر بس آمد بالای آن ويژگيها هم باشد ، نيزميان شاعرانی که گمان می رود هندی سرايند ، اختلاف معيارها وچيستی وچگونگی شعرخوب بس زياد است. تازه ترين بيان فشرده دربارۀ سبکها، که از نظرمن گذشته است، چکيدۀ خامۀ ژرفکاوآقای شمس لنگرودی درکتاب سبک هندی وی است . اين مولف محترم می نويسد :
« واژگان مخمل گونه ونحولطيف وآرامش وشادمانی ، جوهروروح اشعار سبک خراسانی را تشکيل می دهد. شوريدگی ومعنويت ناب الهی وسمبوليزم ووصف حال ، ازمختصات اشعارسبک عراقيست . تصاويرعميق ونه تو ودقيق و اسلوب معادله (ضرب المثل ) وواژگان کوچه بازاری وروزمره ازويژگی اشعار سبک هنديست .» (سبک هندی وکليم کاشانی رويۀ 27 ) جادادن چند شاعر درزيرچتراين احکام خالی ازاشکال نيست . حتا نمی توان ازاختلاف ديدگاه ها و شيوۀ سرايش سعدی وحافظ که دواوج سبک عراقی اند ، چشم پوشيد .درتحول شعرفارسی نوشته که : « نخسسين سنگ بنای سبک هندی درهندوستان و ايران به دست اين دو نفر ( حافظ و امير خسرو) استوار شد .
حال آن که اميرخسرو (زاده شده در651 ودرگذشته در725 ) درديباچۀ غرة الکمال می نويسد :
« 1_استاد تمام آن کسيست که مخترع طرز و روش خاصی باشد ... » ودربارۀ خود می نويسد :
         چون پس رو طرز هر سوادم
         پس شـــــــــاگردم نه اوستادم


ودربارۀ خود می نويسد :
         او به گواهی سروده هايش و اعتراف خودش درمقدمۀ غرة الکمال نو آور نبود ، پيرو بود . درغزل ازسعدی ، درمثنوی از نظامی ، درمواعظ و حکم ازسنائی و خاقانی ، درقصايد از رضی الدين نيشاپوری وکمال اسمعيل _ خلاق المعانی ، پيروی کرده است. مگر منتقدين ادبی مانند غلام علی آزاد بلگرامی در کتاب خزانۀ عامره اميرخسرورا بانی وقوع گويی شمرده اند . درمورد خواجه حافظ ، نيزسخن روشن نيست که آن سنگ بنا ، کدام ويژگي يا ويژگیهای سبک هندی بوده است . درشعراميرخسرو وقوع گويی بسامد بالادارد واين گونۀ بيان که ازبينش خاصی آب می خورد درخورنگرش است . وقوع گويی بيان حالاتيست که درعاشقيها و دوستی های عادی و جاری پيش می آيند . عشق انسانی وعينی ، عشق دوباره برزمين نشسته و زمينی شده ووابسته به پيوندها و پيوستگيهای اجتماعی ، يعنی توجه به عشق واقعی درشعرسعدی وحافظ هم نمودهايی دارد . مانند اين بيتها :
         گرچه پيرم تو شبی تنگ درآغوشم گير
         تا ســـــــحرگه زکنارتوجوان برخيزم
         رها نمی کند ايـــــام درکـــــــنارمنش
         که داد خــود بستانم به بوسه ازدهنش


مگرهرطوری که باشد ، عينيت گرايی درشناخت عشق وبيان حالات گوناگون وجزئيات عشق انسانی ، چون احيای نگرشی که بارواج تصوف وعرفان کمابيش منسوخ شده بود، رخداد مهمی در تاريخ شعرفارسيست . به اين بيتها توجه کنند : ازاميرخسرو :


         جـــــــان باد فدات آن دم کزبــعد دوسه بوسه
         گويم کـــــــه يکی ديگر، گويی تو که نتوانم


ازشرف جهان قزوينی
:


         بــــه هرجامـــی روم اول حديث نيکوان پرسم
         که حرف آن مۀ نا مهربان را در مـــيان پرسم
         ز مدهوشی نفهمم هـــــرچه گويد آن پری بامن
         چوازبزمش روم مضمون آن از ديگران پرسم


         ازهموست :


        خوش آن دم کزرقيبان بامن آن بدخوسخن میگفت
         بدمن هرچه می گفتند ، درخلوت بــه من میگفت
         قغان کز بخت مــــــن اکنون ندارد ره به کوی او
         کسی کزحال من حرفی به آن پيمان شکن میگفت
         شدم خوش دل بسی ازخشم پنهانش چو درمجلس
         پی رفــــــع گمان ديگران بامن سـخن می گفت


         وهمين ميرزاشرف الدين قزوينی (زاده شده در912هجری) را تقی الدين اوحدی مبتکرطرز وقوع می شناسد .
         ولی دشت بياضی (کشته شده در1001) وحشی يزدی ، ميرمحمد شريف نيشاپوری (در 1002 درلاهوردرگذشت ) وقوعی و از انبوه خريداران مکتب وقوع درتاريخ شعرفارسی اند .
زمينی شدن عشق ، بازار « خط سبز » ( حسن سبزی به خط سبز مرا کرده اسير * دام همرنگ زمين بود گرفتار شدم _ غنی کشميری ) را نيز گرم کرد و ای پسر ، ای پسری که وجود داشت ، خطاب معمول درغزل سرايی گرديد وهالۀ خط ، روی ماه خوشگل پسران را چون تيغ جوهردار ساخت و به خصوص که ترکتازيها آغازيافت ، وشاعرانی که بهارسبزۀ خط را نمی پسنديدند ، به سالهاي پيش ازآن چشم دوختند و سخن به معاشقه با کودکان کشيد . درعشق ورزی باکودکان هم تاآن جاپيش رفتند که سخن از معشوق دامن
  سوارونی سوار گذشت و شاعری گفت :


         يارمن طفل است وقدرمــن نمی داند هنوز
         خون عاشق را به جای شيرمادرمی خورد


         به سخن کوتاه وقوعی سرايی نيز ، درهمان زمان « طرزی تازه » بود .
رخداد مهم ديگری که درشعراميرخسروتا پايۀ توجه انگيزی رسيد ، بسامد بالای کنايه ها و تعبيرهای زبان گفتاراست.
         نکته پردازی يا نازکخيالی، معنی آفرينی درشعرشماری ازشاعران دوره های مختلف خال خال وجودداشته ،بويژه ازسدۀ نهم روبه فزونی می نهد. آنگاه که تکرارتصاويرخيالی باربارگفته وشنيده وخوانده شده ومضامين آشنا تشنگی آفرينشی ذوقها واستعدادهای نوجورا فرو نمی نشاند ، پای ابداع وابتکار درميان می آيد و چنان حالت ، گزارشگربيداری ذهن شاعران است نسبت به شعر و جهان پيرامون . چنين حالتی درهرچندسال ، بعض سخنوران را دست داد که کسانی باآنان همنوا شدند و کسانی ديگر آن را سرکشی ازرسم وراه قدما شمرده به مقابله برآمدند . کمال خجندی(متوفادر803)از آن ذهنهای بيدارشده است که در نيمۀ دوم سدۀ هشتم ، درجست و جوی « خيال خاص » برآمد :


           کمال اشعار اقـــــرانت چو اعجاز
         گرفتم سر به سر وحيست و الهام
         چــــو خالی از خيال خاص با شد
         خيالست آن کـــه يابد شهرت عام


         اميرشاهی سبزواری هروی( متوفا در 857 ) ، که درشاعری ، خوش نويسی ، نقاشی وموسيقی وعود نوازی ، ازاستادان بود هم به ارزش گذاران خيال خاص پيوست .


         شاهی خيال خاص بگوازدهان دوست
         چـــــون نيست لذتی سخنان شنوده را


         اين بيزاری ازکهنگی وتکرار صورخيال وخيالبندِيهای شاعرانه ، انگيزۀ نگرش نوين ، يا دقيقتر تأ کيد برنگرشی نوين درشعربود . والۀ داغستانی دررياض الشعرا ، دربارۀ فغانی شيرازی ( نيمۀ دوم سدۀ نهم و نيمۀ نخستين سدۀ دهم ) می نويسد :
         « بابای مغفور مجتهد فن تازه ايست .که پيش از وی احدی به آن روش شعر نگفته ... اکثراستادان زمان ، مولاناوحشی يزدی ومولانانظيری نيشاپوری، ملاناضميری اصفهانی ، خواجه حسين ثنايی و مولانا عرفی شيرازی و حکيم شفايی اصفهانی ومولانا محتشم وغيره و غيره متتبع و مقلد وشاگرد و خوشه چين خرمن طرز و روش اويند .» همان منتقد دامنۀ تأثير روش فغانی را تا صائب می رساند .
يعنی يک صدوپنجاه سال را دورۀ گرايش به ديدگاه و شيوۀ بيان فغانی می شناسد وچنين داوری سخت مبالغه آميز است . گذشته ازآن که چند تن ازاين فهرست ، چنان که خواهم نوشت ، خود صاحب سبک خاص خود اند يابزبان خودشان هرکدامی « طرز تازه » دارند. همزمان با فغانی شاعرديگری باتخلص آصفی می زيست که داکتر صفا ، دربارۀ او بانگرش به سروده هايش و داوری تذکره نگاران ، چنين می نويسد :
                

« ازاختصاصات غزلهای او ، آراستگی آنها به الفاظ منتخب ونيز توجه خاص شاعراست به ايراد مضامين ونکته های باريک متعدد درآنها ، به نحوی که بايد سبک اورا درسخن قدمی قاطع درظهورسبک مشهور به « هندی » دانست وعجب آن است که همه اختصاصات سبک مذکور، باآن که هنوز دورۀ قطعی رواج آن نبود ، دراشعاروی لفظأ ومعنأ ديده می شود .» (تاريخ ادبيات ،جلد4 ، رويۀ 370) آصفی درسال درسال 853 درهرات به دنيا آمد و درسال 923 درهمان شهردرگذشت ودرگازرگاه به خاک سپرده شد .
بندرابنداس خوشگو ، شاگرد بيدل ، درسفينۀ خوشگو می نويسد که ميرزابيدل بارباردربارۀ اين بيت آصفی می گفت که « قيامت است !»


         درشـــــــفق ديد مۀ عيدواشارتهاکرد
         پيرماسوی می سرخ به ابروی سفيد


         درسبک فغانی نيز ، ويژگی برجسته ، نازک خيالی يا خيال خاص ، يا معنای بيگانه است ، که نشانۀ تأکيد برعنصرتخيل است درشعر، با کمابيش تشبيه ،استعاره و ترکيبهاو عبارتهای نو که چون گاهی بنابرنارسايی لفظ ، شعرش نامفهوم می نموده ، مخالفانش ، هرسخن ياوه را ، به تمسخر « فغانيه » می ناميده اند .
         خواجه حسين ثنايی ( درگذشته در995 يا 96 درلاهور) را ملا عبدالباقی نهاوندی _ مؤلف مآثررحيمی و نويسندۀ بهارستان سخن ( رويۀ 416) صاحب روش خاص وتازه می شمارد،
که چنان بود و اين گفته خلاف داوری واله است که گذشت .
ويژگی روش ثنايی درشعر ، ابداع معانی غريب ونکته های دير ياب بود که از تخيل دور و ژرف پديد می آمد . ناقدان روزگارش درکنارستايش معنا آفرينی و نازکخيالی ، ابهام سخن اورا از نارسايی لفظ پنداشته ، لب به نکوهش کشوده اند . آذربيگدلی که ازمخالفان آزمايشهای تازه درشاعری بود ، درتذکرۀ آتشکده می نويسد :
         « ديوانش ملاحظه شد ، به زعم فقير ، ياکسی فهم معنای کلام ايشان ندارد ، ياکلام ايشان معنی ندارد .»( آتشکده ، 463_464) گفته اند که آغازگرسبک هندی بابا فغانی بود وتهمت چنين حکمی را بر شبلی نعمانی بسته اند .انی بسته اند .انی بسته اند .انی بسته اند .انی بسته اند .
         شبلی در آغازجلد سوم شعرالعجم ويژگيهای شعردورۀ متأخرين را برمی شمارد وگاه شناختاندن فغانی شيرازی می گويد که : « خصوصياتی که در متأخرين ما آنها را در بالا ، يعنی در تمهيد کتاب ذکر نمو ديم ، آن خصوصيات درکلام فغانی به طور متوسط موجود می باشد .» ( شعرالعجم ، جلد3 ص 23 )
پيداست که سخنی ازآغازگری سبک هندی در ميان نيست . اکنون به چند نکته نگرش را فرا می خوانم :

         1_ پديدار نيست که اصطلاح های سبک خراسانی ، عراقی و هندی را نخستين بارچه کسی وبا چگونه شناختی به کار برده است . درگفتاردکترخانلری دربارۀ صائب گفتاوردی ازآذربيکدلی آمده است که دربارۀ اهلی ترشيزی نوشته : « به سبک هندی شعر می گويد ... سخنش چنگی به دل نمی زند .» که اينجا به گمانم دوره يی با نام سبک هندی درنظرنيست .
         2_ جايگاه سبک هندی ، مانند ديگرسبکها درتاريخ شعر فارسی روشن نيست . مگرازنيمه های سدۀ هشتم ، چنان که يادآوردم ، سخنورانی با تکرار وکهنگی صورخيال در سرايش ، ستيزا برخاسته اند و به سبکی تازه رسيده اند که چند تن ديگر به دنبال آنان افتاده اند و مخالفين آنان نيز درآن روزگار اندک شمار نبوده اند. 
         3_ اگرحاصل جمع آن شاعران صاحب سبک را سبک دورۀ هندی يا مکتب هندی بناميم ، خط جداکنندۀ آن ازسبک عراقی ، درکجا کشيده شود ؟ از نيمۀ سدۀ هشتم ؟
نيمۀ سدۀ نهم ؟
آغازسدۀ دهم ، که بيشترينه چنان کرده اند ؟
         4_ ازدکترذبيح الله صفا نقل قول می کنم که : « چگونه می توان سبک خاقانی وظهير وکمال الدين اسمعيل وسعدی واوحدی وخواجو وحافظ را يکی دانست وهمه را يکجا عراقی ناميد ؟ وبه همان صورت چگونه شيوۀ شاعری شرف قزوينی ووحشی وثنايی وفيضی ونوعی ونظيری وظهوری وطالب آملی وشاپورواسيروکليم ومسيح وصائب ونورس وشوکت وناصرعلی و هماند گانشان را می توان يکی شمرد وهندی نام داد ؟ ميان سخنهای بعض از اينان چنان تفاوتهايی هست که حتا يک مبتدی آن را درنخستين نگاه درک می کند وبين اين شاعران بواقع نمی توان بجز در صفات عمومی وهمگانی شعر فارسی وجه اشتراکی در سخنوری يافت ، مگرآن که آنان را در چند دسته جای داد وبرای شيوۀ هردسته نامی جست.»
( تاريخ ادبيات ايران ، جلد5 بخش 1 ،رويۀ 523) آری ، درست تر است که به جای يک خط افقی ازآغازسدۀ دهم هجری يا کدام سدۀ ديگر ، چندين خط عمودی کشده شود ، مانند :
         خطی که زلالی ، خواجه حسين ثنايی جلال اسير، شوکت بخاری ، ناظم هروی وغنی کشميری را به بيدل پيوند دهد . وخطی که فغانی وشرف جهان ونظيری و عرفی وکليم را به صائب ونعمت خان عالی بپيوندد.
         5_ سرزمين شاعران نوپردازپيش گام نيز ازهرات وکابل تا خجند وبخارا وازآن تا اصفهان ونيشاپورو شيراز و ازآن تا دهلی و لاهور گسترده است . اين جغرافيای معنوی را نمی توان بربنای مرزبندیهای سياسی امروزين تقسيم کرد و اصفهانی سرايان را ازهندی سرايان جدا ساخت . ودرحل وفصل اهميت زادگاه ياپرورشگاه شاعرانی که به تهمت انتساب به سبک هندی گرفتار اند ، وقت ضايع کرد و سبکی را که حدود وثغورش زيرسوال است ،اصفهانی ناميد يا هندی .
         6_چنان که اشاره کردم ، ازنيمه های سدۀ هشتم ، بينش پيشينه نسبت به عشق که با نفوذ تصوف وعرفان رنگ مجرد و ذهنی يافته بود اندک اندک به عينيت بر می گردد و و قوع سرايی درآثار بعض شاعران رونما می شود. درچنان روزگار ، شاعران نه در دربارها ونه در خانقاهها ،بل که درقهوه خانه ها فراهم می آيند و بازار نقد و داوری آزادانه و اثرگذاری و اثر پذيری گرمتر می گردد. وباعشق کوچه زبان کوچه نيزراهش را درشعرگسترده تر باز می کند .
درهمسويی با نازکخيالی ونکته پردازی ، زبان گفتار وکنايه ها و تعبيرهای آن وبرچيده هايی ازفرهنگ مردم بيشتروبيشتر درشعرنفوذ می کنند .
درغزلی از نظيری نيشاپوری که شعرش به گفت وگوی گيرا ودلکشی می ماند می نگريم :


         دنـــــــــــدان زدِ هزار نگاه گرسنه بود
         لعل لبش که باده به آن رنگ و بو نبود
         ازبی قــــــــراری دلم ابرو ترش نکرد
         باآن که می فروش مغان نيک خو نبود

 
         تــــه جرعه يی نداد که اسرار دوستی
         لايق به هرزه مست ســـرچارسونبود

 
         تا صبحدم صنم صنمم بــود بر زبان
         کانـجا مـــــجال عـــابد الله گـــو نبـود


سخن بر سر اين گونه تعبيرهاست :
دندان زد = دندان زده
نگاه گرسنه يا چشم گرسنه
ابروترش کردن يا پيشانی ترش کردن
هرزه مست سرچارسو
بهره گيری از زبان گفتار، درسخن صائب روشنترتجلی دارد واين چند بيت گواه آن می توانند شد :


      * ای خضرچــــند تير به تاريکی افگنی ؟
         سرچشمۀ حيات نهان در دل شب است


تيربه تاريکی انداختن= دست اميد به کاری زدن که فرجامش معلوم نيست


       * اصفهان گو پشت چشم ازسرمه پرنازک مکن
         خاک دامــــــــن گيرِغربت توتيای ما بسست


 پشت چشم نازک کردن = به خود نازيدن


       * می پرد چشمش که خورشيد از کجا پيدا شود
         شبنم مــــا در فنای خـــــود بقا را ديده است


پريدن چشم = نشانۀ پيش آمد خوش ( ازفرهنگ مردم )


       * زلف از بيرويی خط دست زان رخسار داشت
         هيچ شمشيری بتر ازحــــرف پهلو دار نيست


بيرويی = بی لحاظی ، بی حيايی و حرف پهلو دار = سخن کنايه آميز
وبتر هم شکل گفتاری بدتر است .


           * هما زسايۀ مــــن طبل می خورد صائب
         زبس صدای شکستم زاستخوان برخاست


طبل خوردن = تکان خوردن ، ناراحت شدن


       * قالبی نيست سخن سنجی ما چون توتی
         بلبل ما زدل بيضه غزلخوان برخاست


سخن قالبی = سخن آماده شده به اقتضای حال


       * نمی خواهد ميانجی جنگهای زرگری ورنه
         نزاع ازکــــــفرودين وسبحه وزناربردارم


جنگ زرگری = جنگ دروغين
         7_ بنا برسبب های گوناگون ، مانند لشکرکشيها ، فشارتعصب دينی ومذهبی و کشش کاخهای دولتمداران هند ، بيشترشاعران نام دار ، ازاين شهر به آن شهر درسفربوده اند ، گويا شعرها درسفربوده اند . وبنابرآن درسراسر قلمرو گستردۀ شعرفارسی ، مضامين مکررومشابه وتداعیهای خيالی مکررومشابه وغزلهای با صورت مشابه را به وفرت می توان يافت . ازديگرسو فشارنازکخيالی ومعنی آفرينی سبب آن می گرديد که شاعران مجبوربه مضمون ربايی گردند ، تاآن پيمانه که واژۀ توارد نارسا پنداشته شود .
         8_ ازسده های نهم و دهم ، بيدارنگری وجستجوی مضامين تازه وخيال خاص برتمام زندگی دامن می گسترد و روند جست وجودرزندگی وروابط اجتماعی برای يافتن خيالهای تازه ونکته های نگفته ، سبب آن می گردد که شاعردرپس هرشی ، هررابطه ، هروضع وحالت ، رازی وگفتنی نگفته يی بيابد ، يا گمان وفرض کند، که شگفتی انگيزباشد . چنان خيالهاونکته هارا معنای بيگانه ناميده اند. زمزمۀ « دل بدست آورکه حج اکبراست ، ازهزاران کعبه يک دل بهتراست »، با زبان وبيان گوناگون درشعرفارسی پيش ازکليم وزمان اوبالابوده است ، مگرکليم واقعيت ديگری را کشف وبيان می کند ، که نگفته ونامتعارف است .
کليم می گويد :


         دل گراين مخزن کينه ست که مردم دارند
         هرکه يک دل شکند ، کعبه يی آباد کند


ياطالب آملی به معشوق می گويد که اگرتوچمن را غارت می کنی بربهارمنت می گذاری زيراگلی که تو می کنی ، دردست تو تازه ترمی نماند، ازآن که برشاخ باشد واين خيال نازک را چنين بيان می کند :


         زغارت چـــــــمنت بر بهار منتهاست
         که گل بدست تو از شاخ تازه تر ماند


آدم که می ميرد ، باززنده نمی شود ، چرا ؟ طالب ازمشاهدۀ وضع زمانه برای آن پرسش چنين پاسخ
        می يابد:


         وضــــــع زمانه قابل ديدن دوباره نيست
         روپس نکرد هرکه ازين خاکدان گذشت



شوکت بخاری می خواهد شعرش دل نشين گردد .
ودرنبرد با مخالفان زبان خويش را تيغ می پندارد ، وآرزومی کند که تيغ زبانش را ازموج اشک بلبل آب دهند .


         الهی رنگ تأثيری کرامت کن بيانم را
         به موج اشک بلبل آب ده تيغ زبانم را


صائب دعامی کند که خداوند تيغ زبانش را به زهرچشم خوبان آب دهد .


         مکن بی بهره يارب ازقبول دل بيانم را
         به زهرچشم خوبان آب ده تيغ زبانم را


ميرزا جلال اسيرمیگويد :


         سرمۀ چشم هــــــوس بادا کف خاکسترم
         گربدام شعله چون خاشاک دست وپازنم

 
شاعردرآتش عشقی که گرفتاراست ، به شکيبايی خويش می نازد . هرگاه درمانده گردد وچون خاشاک دست وپا بزند ، بهتر می داند که خاکسترش سرمۀ چشم ، يعنی آرايندۀ هوس بگردد.
اين گفته کنايه ازآن است که بيرون ازحلقۀ عاشقان ، ازهوس ورزان شمارش کنند .
وصائب خودرا آن مرغ خوش نوا می پندارد که آشيانش را گلها دست به دست می برند .


         من آن رنگين نوا مرغم که درهرگلشنی باشم
         زدست يــــکد گــــر گل ها ربايند آشيانـــم را


منصورحلاج اناالحق گفت وبدارکشيده شد . صائب می پندارد که درپهلوی حق گفتن ، حق شنيدن هم بايسته است .


         گــــــريه مــــــی آيد بـــــه منصورم کــــــه دردارفنا
         گفت چندين حرف حق، يک حرف حق نشنيد ورفت


غم روزقيامت ، غم هر دين داراست . آن غم ، غم حساب دهی نزدخداوند وغم بهشت ودوزخ است ، مگر غم صائب ، غم ديگريست . صائب که از مردم دنيا جزبدی نديده است می گويد :


         مرا زروزقيامت غمی که هست اينست
         کـــــه روی مردم عالم دوباره بايد ديد


رسم است و گفته اند که « رۀ نيک مردان آزاده گير!» مگرصائب با مثالی نظرخويش را چنين بيان می کند :


         کوری نمی رود به عصاکش برون زچشم
         خود خوب شو ، چه ازپی نيکان فتاده ای ؟


مردم گنگ که زبان بسته اند ، بااشارۀ انگشتان باهم سخن می گويند . صائب ازاين واقعيت زندگی چنين برمی دارد که اگريک دربسته شد ده درديگربازمی شود ، پس درپيش آمد مشکلی نبايد دست از اميد شست ، چنان که مثلی نيز هست :« چويک دربسته گردد ، صددرديگرشود پيدا .» واينک بيت صائب دراين موضوع :


         انگشت تـــــرجــــمان زبانــــست لال را
         ده درشود کشاده ، شود بسته چون دری


همه می دانند ومی گويند که دزدی بد است . مگرصائب که کتاب زندگی را باژرف کاوی خوانده است ، دزدی خوش عاقبتی را کشف کرده است ، که ديگران نشناخته اند .وی می گويد :


         دزدی بوسه عجب دزدی خوش عاقبتيست
         کـــــه اگربـــاز ستانند ، دوچــــندان گردد


زندگی پرازدردها ودشواريهاست وبدان می ماند که مردم را گوشمالی بدهند . وگوشمالی دادن نيزبه ياد آورتابيدن گوشکهای رباب است ، تا آمادۀ نواختن شود . صائب می پندارد که گوشمالی روزگار نيز برای آن است که می خواهد مارا برای بزم ديگری آماده سازد واين پندارهمسازی دارد باآن گمان مروج که محنت کشی دراين دنيا اجری درآخرت دارد . اينک بيت نازکخيالانۀ صائب :


         درگوشمال عمرسرآمد ، مگرقضا
         ما را برای بزم دگر ساز می کند


         9_ درروزگارپستر ، آن خيالهای تازه ، با مردم نمايی ( Personifecation ( برجستگی ، تحرک و پويايی می يابند . همان گونه که قضا دربيت صائب با گوشمال مارا برای بزم ديگرآماده می سازد .
وازنظيری نيشاپوری می شنويم که خورشيد در بتکده کمرذره ها را می بندد .


         خــــورشيد بزنارهمی بست ميانش
         دربتکده هرذره که درروی هوابود


يا دلها ، صاحب خانه ها اند و نظيری بر در شان به گدايی غم می رود .


         دلتنگی من چون سبب خوشدلی اوست
         دريوزه کنم ازدرهردل که غمی هست


چنان که دراين غزل نظيری نيزمی بينيم :


         ساقــــــــی قدح نداد سفال و سبو نــــبود
         چندان کـــــه جرعه يی بچشم آبرو نبود
         می خواست بوسه رخت اقامت بگسترد
         ازفرش جبهه راه برآن خاک  کــو نبود


        
ازصائب می خوانيم :


         همتی در کار ما ای عاشقان و عارفان
         بردردل حلقه شوق سير کابل می زند


         شوق سيرکابل بردردل حلقه می زند.
         10_ شاعران نوگرا ، برای بيان خيالها و نکته های نو، ترکيبها وعبارتهای نو می بايست بسازند ، برای اين کاردستگاه ترکيب پذيری زبان را پرکارترساختند واين جنبش نيز به سوی بالندگی رفت . زلالی می گويد :


         ايازآن نــــوشــــخندعشوه پـــرداز
         نمکدان بر جراحت سرنگون ساز


نوشخند به معنای کسی که خندۀ شيرين دارد ونوشخند عشوه پرداز، صفت مرکب است به معنای کسی که خندۀ شيرين واداهای دلبرانه می کند .


         يا حريف غنچه خـــواه دشت دردشت
         به گل می گفت وگرد گل همی گشت
         درين گلشن دلــــــی خـــواهم شکسته
         زهـــــر بارچـــــمن  گلدسته بسته ...


حريف غنچه خواه دشت دردشت ، يعنی کسی که دشت به دشت درجستجوی غنچه می گردد .
عرفی شيرازی هرچند درپهلوی نازک خيالی ، به شعروقوعی دل بسته تراست ، ترکيبها وعبارتهای استعاری زيبا دارد ، مانند : نورپيشانی صبح طرب دراين

بيت:                                                                                  

نورپيشانی صبح طربم ليک چه سود          
    کــــه غم انگيزترازشام غريبان رفتم            


درساختن عبارتهاوترکيبهای استعاری ناظم هروی ازاستادان است . اين شگرد را ازويژگيهای سبکی او می توان شمرد ، مانند دلنوازآهنگ الفت ، خلوت دوست ، مشرق تجلی وپروانه طينت دراين بيتها از غزلی درستايش شيراز:


         بلبلش با دلنوازآهنـــگ الفـــــت ساز نيست
         بهرخلوتدوستان جايی بــــه ازشيراز نيست
         جــــزدرمشرق تجـــــلی روضۀ شاه چراغ
         هيچ دربرروی اين پروانه طينت بازنيست


« شاهدفرمان الوان سير» وبرق گلگون آستين» و« ابرمشکين دامن » دراين بيت او :


         ازلباس شــــاهــــــد فرمان الوان سيرتو
         برق گلگون آستينی ، ابرمشکين دامنی


محمل آرای رۀ کعبۀ شرم وادب دراين بيت :


         محمل آرای رۀ کعبۀ شرم وادبم
         منکرنالۀ رسواست زبان جرسم


همچنان «بهارنغمه» و«گلشن نگارپردۀ گوش» و« نسيم باده »و«آشفته سازطرۀ هوش» دراين مطلع:


         بهارنغمه ام ، گلشن نگارپردۀ گوشم
         نسيم باده ام ، آشفته سازطرۀ هوشم


« ناله فروش جگرمحمل درد » دراين بيت ميرزافصيحی هروی :


         ماناله فروش جگرمحمل درديم
         جزناله کسی نيست رفيق سفرما


        11_ پافشاری بر تشبيه های نو، مانند اين تشبيه زلالی خوانساری (درگذشته در 1025)


         زجستن جستن آن سايه دردشت
         چوزاغ آشيان گمکرده می گشت


ياتشبيه بسترش به خاک يوسف خيز:


         بس که با نقش معانی سر به بالين می نهم
         خاک يوسف خيز گشته بسترديـــــبای من


دربارۀ اين شخصيت استثنايی تاريخ شعرفارسی گفته اند که شعراوازالهام غيبی سرچشمه می گرفت . اکثر اوخودش نمی دانست چه می گويد ، يعنی غالبا ، سرايش ، فوران ذهن ناخودآگاه اوبود . ازآغازجنبش نو پردازی ، تشبيهای غريب برزبان خامه ها رفت وقلمرو تشبيه،هرسال گسترده تر گرديد .
طالب آملی انيشه اش را به دامن تشبيه می کند
:  

                                                                                  

زان چهره گل بـــــــدامن انديشه مـی کنم
   خورشيد می فشارم و در شيشه می کنم


شيشه بازاستعاره برای همان انديشۀ شاعراست وخورشيد استعاره برای احساسی که ازديدن روی معشوق دست می دهد .
بايد همينجا يادآورم که استعاره ازنگاه سرشت همانا تشبيه است ، با تفاوتی درصورت بيان .
ازصائب اين تشبيهای بليغ هم خواندنيست :


         هــــرخارايـــن گلستان مفتاح دلگشاييست
         هرشبنمی دريـــن باغ جام جهان نماييست
         هرغنچۀ خموشی مکتوب سربه مهريست
         هــــربانگ عـــندليبی آواز آشـــــــناييست
         هرلاله يی درين باغ چشميست سرمه آلود
         هــــــرخار ايـن بيابان مژگان دلرباييست


تشبيه های مرکب نمونۀ يک تشبيه مرکب از سيلی مستقيم بلخی :


         چـــــــون کبوتر بچه تا هستيم بالی می زنيم
         بهريک ارزن که آن هم دردهان ديگريست


ازاوجی نطنزی:

                                                                                                                             زدست طا لع بد می رويم شهربه شهر
         چـــــــوبدقمار که تغيير می دهد جارا


ازسليم تهرانی :
         محبتی که بود درميان اهل جهان

   چو آشنایی دهقان و آسیا بان است                                                                               باملايک ناله ام درشوخی ولرزدسپهر     
         همچوبام خانه ازپای کبوتر بازها
         گاه برگل می زنم خودرا گهی برخاروخس
         طايررم کرده ام ، ازآشيان رنجيده ام
درغزلهای صائب وفورتشبيه های مرکب چشم گيراست . اين بيتها ازآن شماراند :


       * بــــرآن بياض بنا گــــوش گــــوشـوار  گهر
         ستاره ايـــست کــــه درصــــبحگاه  می لرزد
      * همـچو طفلی کزدبستان رخصت  باغش دهند
         میدودهرقطرۀ اشکم به جست وجوی دوست
      * واشوچوغنچه ، ای گـــــره دل ، به زورخود
         اکنون که دستِ عــــــقده کشايان زکار رفت


         12_ بسامدبا لای تمثيل که اکنون مشخصۀ سبک هندی شده است و شبلی درشعرالعجم اين شگردشعری را مميزروشن شعرصائب تبريزی می شناسد ، مگرپيش ازصائب ، سلِم تهرانی و کليم اين راه را خوب کوبيده اند . تمثيل چنان است که شاعر دريک مصرع مضمونی يا ادعايی شاعرانه می آورد وبعد درمصرع ديگر مثالی ذکر می کند ، که دليل ، يا نظيره يی برای اثبات يا پشتيبانی وتأيید آن ادعاست وگاهی نخست مثال می آيد ، سپس ادعا . درشگرد تمثيل ، باکی نيست که بين دو مصرع پيوند نحوی باشد ، يا نباشد .
غنی کشميری گفته است :


         برتواضع های دشمن تکيه کردن ابلهيست
         پای بـــــوس سيل ازپــــا افگند ديــــوار را

 
چند مثال از آصفی هروی _ شاعر نيمۀ دوم سدۀ نهم :
         زصدرياض يکی چون رياض کويت نيست
         نمی رسد به رياض بهشت هيچ رياض
         لب تو صدمرضم را دوا کند به دمی
         دواپذيربود ازدم مسيح امراض
ازطالب آملی :


         مراکيفيتی زان چشم کافيست
         رياضت کش به بادامی بسازد


ازميرزا رضی دانش :


         تاک را سيراب کن ای ابرنيسان در بهار
         قطره تا می می تواند شد چراگوهرشود؟


ازکليم :


         مازآغازوزانجام جهان بــــی خبريم
         اول وآخـــــر اين کهنه کـتاب افتاده
         درمحفلی که تازه درايی گرفته باش
         اول به باغ غنچه گره برجبين زند


ازسليم :


         دل شکستۀ مــــا مهــــروکين نمـــی داند
         زهردری که درايی سوی خرابه رهست
         خروش سيل سرشک مرا علاجی نيست
         زسنگ ســــرمه کی آوازآب می گيرد ؟
         انجام ايـــــن جهان چه تمنا کنی سليم ؟
         طــفل انتظارآخــــرافسانه مـــــی کشد


         13_ کشف جهان تصاوير ، بدان گونه که شعرا ، تا روزگار صائب تنها ايستايی وسکون وظاهرتصويرها را ، آن هم به پيمانۀ اندک ، برای بيان مفاهيم شعری بکار بردند . سيمای طايرتصويررا درشعرباقی کاشانی ببينيم :


         صورت حال من وطايرتصويريکيست
         کـــه ازآغازندانسته که پروازی هست


         محمدامين ارشد نيزخودرا به طايرتصويرتشبيه می کند :


         به جستجوی تو رفتم ولی به خود هستم
         به جای خويش چو مرغ پريدۀ تصوير


بهارتصويردربيتی ازسليم تهرانی:


         خزان بـــه گلشن آزادگان ندارد راه
         نشاط اهل قناعت بهار تصويراست


بلبل تصويردربيتی ديگر ازسليم :


         سليم ازعشق نوعی محرم راز خموشانم
         که درگوشم صدای بلبل تصوير می آيد


ازصائب :


      *  ازنسيم گل پريشان گـــــردد اوراق حواس
         خلوتی چون غنچۀ تصوير می بايد مـــــرا
       * خزان زغنچۀ تصويرراست مــــــی گذرد
         هميشه جمع بود خاطری که غمگين است
       * چـــــــون بلبل تصوير بيک شاخ نشستی
         زفسردگی ازشــاخ بــــــه شاخی نپريدی
       * عمرمــــــردم همه درپردۀ حيرانی رفت
         عالم خــــــاک کـــــم ازعالم تصويرنبود 


         14_دلبستگی به مبالغه ومجازشناختن هرپيمانۀ آن ، چنان که ترابی بلخی گفته است :


         بسنگ رخنه شد از بس گريستم بی تو
         زسنگ ســـــخت ترم که زيستم بی تو

 
درغزلهای ناظم هراتی می خوانيم :


         ندانم تار اززلف که مطرب بسته برسازش
         که شد همچشم ناف آهوی چين پردۀ گوشم


کت بخاری نيز گفته است :


         زسايۀ مــــژۀ چشم مــــــوربست قلم
         چو می کشيد مصور دهان تنگ ترا


ازصائب خوانده ايم :


         نزاکت آنقدر دارد کـــــه دروقت خراميدن
         توان ازپشت پايش ديدنقش روی قالی را

 
         شاعران زبان فارسی ازپيشين زمانه ها به سخن ساده وروان نازيده اند و اگربه صنعت وکاربردصورخيال گراييده اند ، نيز رسانگی را ارج نهاده اند و تناسب لفظ ومعنارا رعايت کرده اند . مگرازروزگاری که خيال خاص مقابل خيال عام و نازکخيالی وسپس معنای بيگانه وتازه گويی اندک اندک جوانه می زند ، به همان مقياس زبان شعردربرابرانبوه مضامين نو وصورخيال نوزاد ونوسا خته به کوتاهی می رود .
         ساختن ساختارهای لسانی نو ، ازشمارعبارتها وترکيبها بدان پيمانه که آن کوتاهی را نامحسوس سازد ، به اين دلايل نمی بالد ورشد نمی يابد .
         اول _ نيولوجيزم يا آفرينش ساختارهای لسانی نو ، کارهرکس نيست . زبان دانی وتوانمندی ذهنی برازنده می خواهد .
         دوم _ مقاومتی که ازجانب سنت گرايان وجودداشت وازسده های نه وده تا سيزده ازقوتش
هيچ کاسته نشد. زلالی هم فرياد می زد :


         يکتن نيافتم کــــــه به غورسخن رسد
         برترشود زچرخ و به فرياد من رسد


ناظم هم :


         منــــــکرکيفيت معنی دمــــاغ خلق ومــن
         دربن هرمو به جوش آورده ام ميخانه يی


صائب هم :


         چراکنيم سخن دلپذيرچون صائب
         سخــن پذيردلی درزمانۀ مانيست


وبيدل هم :


         هيچ کس نيست زبان دان خيالم بيدل
         نغمۀ پردۀ دل ازهمه آهنگ جداست


بازگلايۀ کنايی رنگين ازبيدل :


         بيدل سخنی چند کـــه داری يادش
         ازخلــــــق گذشته است استعدادش
         امروز تونيزحرفی ازگفتۀ خويش
         بنويس بـــــه خاک تابخواند بادش

 
         باآن همه ستيزندگی پاسداران ارزشهای کهن ، ديدگاهها نسبت به سادگی وروانی زبان شعر دگرگونی پذيرفت وسخن به جايی رسيد که صائب _ شاعری که باهمه گردن فرازی به تازه گويی ونوآوری ، دامن سرآمدان سخن پيشينه را نيز رهاکردنی نبود ، می گفت :


         نيستم ازســـــخن ساده چوتوتی محظوظ
         پيچ وتابی به سر زلف سخن می خواهم


عنايت خان آشنا- پسرظفرخان احسن باری گفت : « شعری که ازيک مرتبه شنيدن به فهم من نيايد ، بی معناست .» غنی کشميری که اين گفته را شنيد ، گفت : « تاحال اعتمادی به شعرفهمی عنايت خان داشتم ، امروز آن اعتماد برخاست .» ( بهارستان سخن ، ص521)



          شعرصائب( 1607_ 1670م )

         سنتيز سنت گرايی ونوجويی
         محمد علی صائب يکی ازچکادهای شعر« طرزتازه » است که باهمه ارج گذاری به سنن پيشينه « پيچ وتابی به سرزلف سخن می خواهد » . و ابهام هنری را در شعر می پذيرد وآسانی وهمواری زبان شعررا طرفدارنيست .


         پای جوهرازدم شمشيرمی پيچدبه هم
         تندمگذرزينهارازمصرع موزون ما


اگربخواهيم که برجسته ترين ويژگيهای سبکی شعرصائب تبريزی را ، جدا ازديگرسخنوران منسوب به سبک هندی ، برشماريم ، به گمان من چنين فهرستی خواهيم داشت :
         1_ ژرفکاوی درهمه گوشه های طبيعت وزندگی انسانی ودريافت وبيان نکته های باريک و خيال نازک ومعانی نگفته يابيگانه .
سرورادرشعرفارسی نمادآزادی شمرده اند ، مگرصائب درسيمای اونيز اسارت می بيند .


         تا به گـــردن زيــــربارمنت نشو نماست
         سروازبارتعلق درچمــــن آزاد نيــــست
          مردم مست هرچه دردل دارند ، برزبان می آورند .
         بی پــــرده تــراز راز دل بــاده  کشــانـــم
         صائــب کسی امروزبه رسوايی من نيست
         عشق بـــــی خبرونا خــــود آگاه می آيد .
         عشق ازرۀ تکلــــــيف بـــــه دل پانگذارد
         سيلاب نپرسد کــــــه درخانه کدام است


         2_ برای ساختن تصويرهای نو، بهره گيری ازانواع تشبيه واستعاره وکاربرد چشمگيرآنها.


         عـــــرق غـــــيرت پيـــــشانی خورشيدم من
         نفس صبـــــح قيامـــــت نکند ســـــرد مــرا
         يوسف سيمين بدن درنيل عريان گشته است
         يا مۀ تابان نمـــــايان بــــرسپهراخضراست
          گـرچه زورباده می آرد به جولان شيشه را
         پرتــــومهتاب اين طاووس را بال وپراست
         ازدل خـــــم جــــلوه گــــرشد درلباس آفتاب
         هــرفروزان اختری کزطارم انگور ريخت
         باکمند آتشين ، چـــــون آفتاب ازصحن باغ
         شبنم  افسردۀ مــــا را بـــه بالا مــــی کشی
         بازوی همت ضعيف وتيغ جرأت شيشه دل
         باسلاحی اينچنين ازخودبريدن مشکل است


         3_ استفاده از تمثيل که آن هم درواقع تشبيه مرکب است ، تاآن حد که سبک صائب را سبک تمثيلی می توان ناميد . شگرد تمثيل دودسته می شود ، چنين که گاهی نخست مثال می آيد و سپس ادعای شاعرانه ، ماننداين بيتها :


       * حلـــــــقۀ درازدرون خـــــانه باشـــــــد بيخبر
         ديـــــــده هــــــــای بازرامسدود مــی دانيم ما

 
       * شعله هـــــای شــــوخ از ســرسرشود بيباکتر
         سيلی اســــــتاد بازيگوش مــــی سازد مـــرا


       * مـــــقام گـــــوهر شهواردرگنجينه مـــی باشد
         بياز از سينه بايد ساخــــت شعـــرانتــخابی را
       * سيل بــــی رهبر به دريامیرســـاند خويش  را
         شوق درهردل که باشد، رهبری درکار نيست


       *هــــرزمينی دارد ازدريــا رگ ابـــری  نصيب
         فکر صائب کرد  سرسبز اين زمين پاک را


      * ازخنده بــــرق رانيست مانـــــع هجوم باران
         درعيــــن گريــه مارادل همــــچنان شکفتست   


وگاهی برعکس :


       * صحبت پيروجوان راســـت نيايد با هم
         تيريک لحظه در آغـــوش کمان می باشد

 
       * بادۀ روشن عــــــــلاج ظلمت غم می کند
         مـــی شکافد تيغ برق ازهم سحاب تلخ را


      * اظهارعــــجزپيش ستم پيشه ابلهيست
        اشک کباب باعث طغيان آتش اسـت


      * هرکه شدبادردقانع ازمداوافارغ است
         نرگس بيمارازنازمسيـحا فارغ است


       * نيست اوج اعتبارپوچ مغزان راثبات
         کوزۀ خــــالی فتد زود ازکنار بامها


       * بــــه همواری زفکرخصم بدگوهرمشوايمن
         که اکثرپای مردم راسگ خاموش می گيرد


       * غمی هردم بدل ازسينۀ صدچاک می ريزد
         زسقف خانۀ درويش دايم خاک می ريزد


       * برچرخ سست عهد منه دل زسادگی
         طاق شکسته نيست سزاوارشيشه را
         درشــــکوه های تلخ مرا اختيارنيست
         می آورد شراب بــــه گفتـارشيشه را

 
         4_ مردم نمايی يا تشخيص ( شخص انگاری ) اشيا ومفاهيم:


       * شاخ ازشکوفـــه پنبه سرانجام می کند
         ازبهرداغ لاله که درخون نشسته است


       * ازجـــوش گل زرخنۀ ديوار بوستان
         خورشيد درکمين تماشا نشسته است


       * لعلت به خنده پردۀ گل رادريده است
         آيينه ازرخت گل خورشيد چيده است


      * نقدی که ازشکوفه چمن جمع کرده بود
         يکسربه هـــرزه خـــرجی بادبهاررفـــت 


      * اصفهان چشم جهان گرنيست صائب ازچه رو
         سرمــــــه نتوانست ازخـــاک صـــفاهان بگذرد 


       * جذبۀ بلبل چودست ازآستين بيرون کند
         آتش گل صائب ازچوب قفس گرددبلند


         5_ وقوع گويی . دربارۀ شعروقوعی عاشقانه درگذشته شرح کوتاهی نوشتم ، مگرتاروزگار صائب ، اين شيوۀ شاعری شامل سراسر زندگی شده بود . درشعرصائب ناچيزترين وپيش پاافتاده ترين مسايل با جزئيات ، تصوير وترسيم می شود .
         6_ کوشش و پافشاری درحفظ تناسب لفظ ومعنا وسلاست يارعايت جدی منطق شعری دوره های پيشين ، باتأکيد برتازگی خيال وايراد معناهای بيگانه .
يعنی ازسويی انديشۀ « زيادتی نکند هيچ لفظ برمعنا زراست خانگی خانۀ عدالت ما» راداشتن وازديگرسوسرافرازی به طرزتازۀ خويش
:


         هرکس به ذوق معنی بيگانه آشناست
         صائب بـــــه طرز تازۀ ما آشنا شود


گواهی آن را که صائب به سنت سلاست وروانی زبان شعروکاربرد واژگان برچيده وبرگزيده وتناسب لفظ ومعنا دلبسته است ، همانا در توجه او به شعرهای عطار، مولانا جلال الدين محمد ، حافظ ، سعدی وپيروی ازآنهاوتتبع مکررغزلهای آنان می توان يافت . صائب در پيروی عطار :


         ازآن ترانۀ ماهوش می برد صائب
         که پيروسخن مـــولوی وعطاريم


صائب درپيروی مولوی :


         فتاده تابــــه ره طرزمولوی صائب
         سپند شعلۀ فکـــرش شدست کوکبها
         صائب از افـــکار مــــولانای روم
         طرفه شـــــوری درجهان افگنده ای


صائب وتتبع حافظ :


         به فکرصائب ازآن می کنند رغبت خلق
         کــــــه يادمی دهـد ازطرزحافظ شيراز


درهمين راستا ، يعنی پيروی شيوۀ سخنوری بزرگان متقدم ، بايک برگ گردانی شتابناک دفترغزلهای صائب ، به نامهای شماری ازشاعران برمی خوريد که يک ياچند غزل به جواب غزلهای شان سروده شده است ، مانند : اوجی ، فيضی ، منصف ، نظيری ، حاذق ، مطيع ، حاجی صوفی ، ظفرخان ، ميرشوقی ، قاسم انوار ، زاهد ، مثال ، ملک ، کاظم ، حکيم وخواجه کمال ، که شايد کمال خجندی باشد . ازنگاه من ، اين روحيه وابستگی و سنت گرايی صائب را نمايان گراست ، ودرمقابل نگرشش رابه شاعران هواخواه معنی آفرينی ونازکخيالی و دريک سخن ، شاعران منسوب به سبک هندی انعکاس همان شيفتگی اش به طرزتازه ومعنای بيگانه می توان شمرد . صائب می گفت :


         ازآتشين دمـــــان بــــــه فــــغانی کن اقتدا
         صائـــــب اگـــــرتتبع  ديوان کس کنــــی
         صائب چه خيال است رسيدن به نظيری
         عـــــــرفی بـــه نظيری نرسانيد سخن را


         7_ فروشکستن مرزهای مبالغه . درشعرصائب مانند ديگرطرفداران نازکخيالی ومعنای بيگانه ديوارهای بين مبالغه وغلو واغراق فرومیريزد وهرنوع بزرگ نمايی بی حدوپيمانه کارکرد هنری وشگردشاعری شناخته میشود ، به اين نمونه ها نيز بنگريد :


      * ازآن آتش که زد درکوه وصحرا نالۀ مجنون
         هنوز ازروزن چشــم غزالان دود می خيزد


       * چون زند جوش زبردستی محيط اشک من
         پنـــــجۀ خـــــورشيد را سرپنجۀ مرجان کند

 
       * زنـــــوبهارهـــــوا شد چنان به کيفيت
         که می کشان شکنند ازهواخمارامسال


         * ندارد درتو فرياد گرفتاران اثــــر ورنه
         زعاجزنالی من خون زچشم دام می آيد


       * دويدن می گلرنگ را به کوچۀ رگ
         بــه صد رسايی آواز آب می شنوم
       * درخرابات محبت شيشه يی بی ظرف نيست
         ذره يی بـــــرسرکشد رطل گــــــران آفتاب


         8_ استفاده اززبان گفتاروفرهنگ مردم که مثالهای چندی ازآن آوردم .
         9_ تصاويرپارادوکسی يابيان پارادوکسی:


         نتوان به کــــــرم بندۀ خـــــود کـــرد جهان را
         اينجاست که هرکس که بخيل است کريم است
         درغيبت خـــــلق اســــت اگرهست حضوری
         درتـــــرک تماشاســــت تماشايی اگــــرهست
         جمـــــعيت اســـــباب حـــــجاب نظــــرماست
         هـــــــرکس کـــــه بود رهزن ما راهبرماست
         مــــــاحــــــوصــــــلۀ درد نـــــداريم وگــرنه
         هـــــردرد که قسمت شــود از غيب دواييست
         ازفـــــقرمـــــکن شــــکوه کـــه آزادروان را
         بـــــی برگی ايام عجــــب برگ ونــواييست

 
         9_ بيزاری ازدنيا ومردم دنيا
ازسدۀ نهم به بعد زمزمه يی که دنيا جای آزاراست ومردم دنيا اهل آزار اند ، درشعرگسترش می يابد وبيزاری ازدنيا ومردم درکلام صائب به اوج می رسد
:


         چگونه شيشۀ دل ايمن از شکست شود
         که سنگ حادثه زين نه حصار می بارد
         ازلـــــب خـــلق دم باد خـزان مــــی آيد
         بــــوی کافورازين مرده دلان مــی آيد
         مجوصائب نـــوای دلپذيرازعندليب من
         که درعالم نشان ازهيچ صاحبدل نمیيابم

 
         10_ سازگاری بادرد و حتا لذت بردن ازدرد


       * ما داغ خـــود به تاج فريدون نمی دهيم
         عريان تنی به اطلس گـــردون نمی دهيم


       * خون خورده ايم تا دل پرخون گرفته ايم
         آسان زدست اين قدح خـون نمی دهيم


       * گل ازخار سرديوار می چيندنگاه من
         بهارخويش می دانم خزان خشکسالی ر


       * سيل راگنج شـــمارد دل ويرانۀ مـــا
         برق راتنگ در آغوش کشد دانۀ ما


       * تيره روزيم ولی شب همه شب می سوزد
         شمـــــع کافوری مهتاب به ويــــرانۀ مـــا


بيدل ( 1644_ 1721م)

نگرشها ونگارشهای او



         عبدالقادربيدل که تا ژرفای هستی خود عارف وحدت الوجودی است ، تنها ازآن پنجره خدا ، جهان وانسان را می نگرد .ازآن ديدگاه ، خدا وحدت درکثرت است و کثرت نيست ، مگروحدت . جهان هستی درحال نيستی است وانسان ، چون پاره يی ازروح مطلق وعالم اطلاق ، همه چيزاست و چون جزئی ازعالم تقيد هيچ نيست .


         ازشــــــکوه اقتدارهـــيچ بودنها مپرس
         ذره ايم اقليم معدومی مسخرکرده ايم

 
جهان وهرشی وهرپاره يی ازآن هستان درحال نيستی اند .


          درکاروان هستی يــــک جنس نيستی بـــود
         زين چارســـــو گــزيديم ، دکان چارسويی
         ساز هستی غيـــرآهنگ عـدم چيزی نداشت
         هــرنوايی را که واديدم خموشی می سرود
          مــــــپرس ازدستگاه نيستی سرمايۀ هستی
         عدم بی پرده شد تا اينقدرکردند موجودش


 مگرسلسلۀ آفرينش گسسته نمی شود .


         نوی هيچ ازسازامکان نرفت
         نشد کـــــهنه تجديد ايجاد ها


بيدل همه پديده های جهان را درحال نيست شدن ، رميدن يا وحشت می بيند وهمه پديده ها نمادها ی حيرت دربرابر جمال وکمال مطلق اند .


         همچو بيدل ذره تا خورشيد اين حيرتسرا
         چشم شوقی درسراغ جلوه يی سرداده اند


محيط ، قلزم يا بحرنماد حقيقت مطلق است وعناصرجهان مادی موج ، کف وحباب اند وحباب، شبنم ، آيينه ، نقش پا نمادهای حيرت . شعربيدل شعرنمادهای عرفانی ، ونگرش بيدل نگرش استعاريست . درتأريخ شعرفارسی بيدل يگانه کسيست که وجودابهام را در شعر ضروری اعلام کرد وازآن به دفاع

 برخاست و ازسخن بسته حرف زد:


         بـــــا کلام آبدارت کــــی رسـد لاف گهر
         بيدل اينجا اعتباری نيست حرف بسته را


يا عريانی معنای شعررا ناپسند شناخت :


         خوش آن نفس که چو معنی رسد به عريانی
         چـــــوبــــوی گل زبهارش لباس پــــوشانی


وحـــــتا آن را ننگ شاعری ناميد :


         سخن خوشست به کيفيتی ادا کردن
         که معنی آب نگردد زننگ عريانی


وشعرخودرا قلزم ناميد که با غواصی تأمل می توان ازآن گوهران بکربدست آورد.


         مفت غواص تأمل گهرمعنی بکر
         سخن بيدل ما خصلت قلزم دارد

 
پس ازاين چند اشاره به دنيانگری عبدالقادربيدل می گذرم به عرصۀ نگارشهای او يا بديگرسخن برخی ازويژگيهای سبکی سخن او، وازآن انبوه ، مهمترينها را بر می شمارم .
        1_ تصاوير نقيضی يا پارادوکسی
رازتقابل و تناقض درسراسر زندگی افشانده است . گدای محجوب بالب خاموش سوال می کند :

 
         احتياج وشرم باهم می گدازد سنگ را
         آه اگرحرف لب خاموش سائل بشنوم


دست غريق که ازآب بر می آيد ، همان فرياد اوست ، مگرفرياد بیصدا
:


         گوش مروتی کو کزما نظرنپوشد
         دست غريق يعنی فرياد بی صداايم


اين راز تناقض درجهان تصاويرنيزسريان دارد
:


         شمع تصويرم مپرس ازدرد وداغ حسرتم
         اشک من عمريست ناگرديده راهی می رود


اشک شمع تصوير ، درحالی که روان معلوم می شود ، روان نيست
:


         هيچ روشن نشد ازهستی ما غيرحجاب
         شخص تصوير همين پيرهن عريان است


ماحجاب خود وحجاب حقيقتيم وتصوير هم حجاب شی است ، مگر حجابی که خود عريان است و به پيرهن عريان تعبيرشده است . جامه های اطلس وديبا ، به نگاه فقرستا و درويشانۀ بيدل تن را نمی پوشانند ، بل که انسان را رسوا می سازند ، چنان که دربرابرآن عريانی ترجيح دارد ومی تواند جامه يی به شماررود .


         ای هوس ، رسوايی ديبا واطلس روشن است
         بیش ازيــــن ازجامۀ عــريانيم عريان مخواه


وحشی رام ، تصويريست از معشوقان بازاری :


         هوس تسخيرمعشوقان بازاری مشوبيدل
         کسی تا کی پی اين وحشيان رام بردارد


ازگل کردن گريه خنديدن صبح بخت دراين بيت :


         طرب مفت دل گرهمه صبح بختم
         زگل کــــــردن گريه خنديده باشد


رازتناقض درجهان تصاويرنيز نافذاست . شمع تصويراشک میريزد ، مگراشکش نمی ريزد .


         شمـــــع تصويرم مپرس ازدرد وداغ حسرتم
         اشک من عمريست ناگرديده راهی می رود


وگونۀ ديگربيان پارادوکسی را دراين بيتها می يابيم :


         فغان که بست به بالم ، هزارشعله تپيدن
         نشيمنی کــــه نبود ، آشيانه يی که ندارم
         اگـــــربديرکبابم ، وگــــربه کعبه خرابم
         مـــــن کشيده سرازآستانه يـی که ندارم


         2_ حس آميزی ، چنان که ازنامش پيداست سپردن وظيفۀ يک عضوحسی به ديگريا وصف يک

محسوس به ديگريست ، مانند ديدن بوی دراين بيت:


         درين گلشن نه بويی ديدم و نی رنگ فهميدم
         چوشبنم حيرتــــی گل کردم و آيينه خنديــدم


وديدن خروش و ديدن ازراه گوش دراين بيت ديگر
:


         حاضران ازدور چون محشر خروشم ديده اند
         ديده ها بازاســـــت ليک ازراه گوشم ديده اند


وبديده شنيدن دراين بيت :

 
         ببين به سازومپرس ازترانه يی که ندارم
         توان بديده شنيدن فسانه يــــی کـه ندارم


ازبوی گل افسانه شنيدن :


         رفته ام عمريست زين گلشن به ياد جلوه يی
         گـــــــوش نه بربوی گل تابشنوی افسانه ام


         3_ ترکيب سازی وعبارت آفرينی ازمشخصهای روشن ومشهور شعربيدل است که دراين چند بيت نمونه ديده می شوند :


       * ای جــــگرخون کن پوشيده وپيدا چه بلايی
         جلوه هايت همه اينجاست تو باری به کجايی


       * مژه نگشوده چندين رنگم ازخود می برد بيدل
         رگ گل بستر نازی ، پـــــرطــــاووس بالينی


       * هــــرکه ديديم ازتعلق درطلسم سنگ بود
         يک شررآزادۀ ازخود جدايی برنخاست


       * رگ گل آستين شــوخی کمين صيد مادارد
         که زيرسنگ دست ازسايۀ رنگ حنا دارد


       * دوستان اين خاکدان چون من نداردديگری
         خانــــه درزير زمين بنياد ونقش پـــــا دری


         4_ وابسته های عددی نوساخته نيزشعربيدل را ويژگی می بخشند. وابسته های عددی به دو دسته جدا می شوند . دسته يی که به فزونی دلالت دارند ودسته يی که به اندکی .ازهردودسته ، اين چند بيت نماينده اند :


         * آمدم تاصد چــــمن بـــــرجــــلوه نازان بينمت
         نشه درسر، می به ساغر، گل به دامان بينمت


       *ای قيامـــت صبـــح خيزلعل خندان شما
         شورصد صحراجنون گرد نمکدان شما


         * آمــــدم طـــرح  بهار تـــازه يــــی انشا کنم
         يک دو گلشن بشکفم ، چشمی برويت واکنم


          * ماسيه بختان بـــــه نوميدی مهيا کرده ايم
         يک چراغان داغ دل دوراز شبستان شما


       * چقدربهار دارد سوی دل نــگاه  کردن
         به خيال قامت ياردوسه سروآه کردن

 
دربيتهای رونويس شده ، صدچمن نازان بودن ، صدصحراجنون ، يک دو گلشن شکفتن ويک چراغان داغ دل مطمح نظراست .


         5_ اوبسترکشن يا تجريد يا استعارۀ بالکنايه :


         نـــالـــــه درودن  و نفــــس کاشـــتن
         به خموشی زده ام فکر خروشی دارم
         تاتوان ناله درودن ، نفسی می کارم
         آفتاب بافتن مباش منکراسرارسينه چاکی ما
         به کارگاه فلک آفتاب می بافند


ناله نوشتن
:


         چسان با دوست درد وداغ چندين ساله بنويسم ؟
         نيستان صفحه يــــــی مسطرزند تاناله بنويسم


خيال درويدن وفسانه کاشتن
:


         زشغل مضرع بی حاصلی مگوی ومپرس
        خيال مــــی دروند وفسانـــــه مـــــی کارند


فريادنگاشتن
:


         زآشيان شکسته بالی ، پری به  صياد می نگارم
         به سرمه فرسود خامۀ من ، هنوزفرياد می نگارم

 


         6_ بازی با کلمه ها


         اين شگرد شعری که من تاکنون نامی برای آن ندارم ، ازتوجه به واژه به مثابه شی ، که خشت ساختمان شعراست ، به وجود آمده است و درشعربيدل ، اين صنعت نيزايجادابهام ودشواری کرده است:


         مـــــوج دريا درکنارم ازتــــک وپــويم مپرس
         آن چــــه من گم کرده ام ، نايافتن گم کرده ام
         زجــــوش بينشانی ، بينشانی شـــد نشان بيدل
         کــــه گم گشتن زگم گشتن برون آورد عنقا را
         ماجــــرای بـــــــوی گل نشنيده  می بايد شنيد
         ای هوس تن  زن زبان غنچه اسـت انشای ما
         ياران فـــــسانه هــــای تــــو ومـــن شنيده اند
         ديـــــدن نــــديـــده  و نشــــنيدن شــــنيده اند
         قاصــــد ملک ادب ، ســرمه  پــيام حــياست
         نامــــــه بهرجا بريد ، تا نـــشنيدن  بـــــريد
         نغمه ها بی خواست می جوشد زساز ماومن
         حيرت آهنگيم درآهنگ مــــا آهنــــگ نيست


         7_ گسترش بخشيدن کلمه برهمه مرزهای معنايی آن برای ساختن تازه ترين نگاره های پندار.
واژۀ خواب را شامل خواب پا ، خواب مخمل ، خواب قالين و خواب خرگوش ( آرزوهای واهی) نيزپنداشتن .


باواژۀ آب ، آب گوهر ، آب تيغ ، آب آيينه ، آب به معنای آبروبه ديده گرفتن .
باکاربرد واژۀ موج ، موج ايستای گوهررا دربرابر موج پويای آب نهادن
:


         آبله شـــــــايد به دادهرزه جولانی رسد
         تاگهراين موجها افتان وخيزان رفته اند


ازواژۀ جوهر، کارآيی وهنر(برای انسان ) جوهردربرابرعرض ، جوهرتيغ و جوهرآيينه رانيز درنظرداشتن
:


          تاقيامت جوهروآيينه مـــــی جوشد بهم
         ازغبارم پـــــاک نتوان کرد دامان شما
         دستگاه معــنی نازک سخن رازيوراست
         جوهراين تيغ جزپيچ وخم انديشه نيست


         8_ کارگرفتن ازتصويرها برای ساختن نگارههای پندار يا صورخيال.


تصويرغنچه برروی قالی
:


          نسيـــم دامــــن اوگرو زد گاه خـــــراميدن
         سحربی پرده گرددغنچۀ تصوير، قالی را


تصوير سحر
:


           بـــــه تصويرســــحرماند غبار ناتوان مــن
         که نتواند نفس گردن کشيد ازجيب ايجادش


تصويربزم می آشامی
:


         عرض هستی درخمارانفعال افتادن است
            گردش رنگ است ساغرمجلس تصويررا 


تصويرشعله
:


         عمرمن چون شعلۀ تصويردرحيرت گذشت
         بخت کــــــو تا يک شرر راه تپيدن وا کنم


تصويربلبل :


         زپروازدگرچون بلبل تصوطرمحرومم
         پری دررنگ می افشانم وحيران صيادم


تصويرقفل :


         نه چاره يـی دارم ونه درمان
         نشسته ام نا اميد وحـــــيران
         چــــوقفل تصويرمانده پنهان
         بـــه کلک نقاش مـــن کلـيدم 

 
يادکردی فرجامين :


         دوره يی که به نام دورۀ سبک هندی ياد شده است ، سدههای رواج « طرزتازه » يا دورۀ نوجويی وتازه گراييست . اگرتوالی تاريخی را درسنجش چکيده های هنری خامه ها به ديده نگيريم ، درآسمان شعراين چند سده ، ستاره هايی می تابند که هرکدام رنگ ديگری دارند ، شاعرانی که هرکدام سبکی ويژه دارد مگرهمه نوگرا و شيفتۀ طرزتازه اند .
تازه گرايان اين دوره ، به يک نظراجمالی ، همه برنازکخيالی وآوردن معنای بيگانه تأکيد دارند . يکی معنی آفرينی را با وقوعی سرايی واستعاره وتشبيه تازه وتوجه به نسج استواروروان کلام پيوسته است
( عرفی شيرازی ) ، ديگری تنها وقوعی سرايی را ارج والاترنهاده است
( شرف جهان قزوينی ) . شاعری نازکخيالی را با تمثيل وانواع تشبيه واستعارۀ نوساخته درآميخته
( ناظم هراتی ) و سخنوری با دلبستگی به بعض ارزشهای مروج ، برسلا ست زبان پا فشرده است
( کليم کاشانی ) . يکی نازکخيالی ومضمون آفرينی را باترکيبهاوعبارتهای نوساخته درشعرآورده سخن را ابهام آميز کرده است
( بابا فغانی شيرازی ) ، ديگری استعاره نگری را با نازکخيالی درآميخته
( طالب آملی ) . شاعرانی با درهم شکستن نحوکلام و گزينش شگردهای کم آشنا وتشبيه های دورازذهن معانی بيگانه وخيالهای نازک را بيان داشته اند
( جلال اسير ، خواجه حسين ثنايی ) . اين جنبش کند وآهسته وپراگندۀ چندسده ، که با هزارسنگ اندازی و تهمت و مخالفت روبه رو گرديده ، به دو فرازهمانند وسخت نا همانند انجاميده است ، يکی صائب وديگری بيدل .
 
 
   
pp
          Copyright 2003 © Parastoha.dk