spacer
نشریه پرستوها از شما و برای شماست ، به آن اشتراک نمائید ، هر دوماه یک بار انتشار می یابد.Welcome to www.parastoha.dk 1
1
1
1
header
navigation
مطالب ویژه

footer
مطالب ویژه
تأملي بر جهان بيني مولانا جلالدين محمد بلخي
footer
فرهنگی

دزدی و گدایی

 

درین چرخ تیز گَرد پشت اسباب کم بگَرد، نفس آدمی چون شیر ژیان است در نَبَرد اما از این چهار روزه زندگی دنیای فانی در پیی هوس روی مکن زرد، که تا در او بنگری تن ِ خویشتن یابی سرد.

ای بسا بزرگان تاریخ ، شاهان ِ چون جمشید و سکندر و نوشیروان ، ای بسا فاتحان و خانان و خاقان ِ چین و امپراطور روم چون چنگیز و تیمور و محمود غزنه و اهلش، سامانیان بخارا و سلجوقیان و بابر شاه و نادر قلی و احمد شاه بابا وووو

ای بسا علما و دانشمندان و شاعران و ستاره شناسان و کاشفان و مخترعان ای بسا پهلوانان و زورمندان ، ای بسا ظالمان و مظلومان که عاقبت زیر خاک شدند.

عبدالرحمن بابا شاعر عرفانی زبان پشتو چه زیبا فرمود:

 

اورنگ زیب چه آرایش د تخت و تاج کا

تخت و تاج به یی مرگی تاخت و تاراج کا

 

آری !

عمر به سرعت میگذرد نه چندان فرصت خوشی میدهد و نه غمش پاینده است آنچه باقی و فانی است همین قصه های بعد از مرگ انسان است که مردمان آنرا بیان میکنند ، حتی قصه های مردگان را با صدای بلند قهقهه خنده مورد تمسخر میگیرند که گویی خود شان همیشه زنده هستند.

ولی همه میدانیم که چار باید زیستن و نا چار باید زیستن. به نظر شخصی ِ من آنانی که معتقد نیستند که بعد از این عمر کوتاه زندگی دیگری خواهد بود با زنده بودن خود خویشتن را فریب میدهند.

فردوسی طوسی آن بزرگمرد که خرد را راهنمای قدرت میشمارد گفت:

 

چنین داد پاسخ سپهر ِ بلند که ای مرد ِ داننده ی بی گزند

چرا بینی از من همی نیک و بد چنین ناله ا ز دانشی کی سزد

تو از من به هر باره ی بهتری روان را به دانش همی پروری

خوروخواب ورای ونشستن تراست به نیک و به بد راه جستن تراست

بدین هر چه گفتی مرا راه نیست خور و ماه ازین دانش آگاه نیست

از آن خواه راهت که این آفرید شب و روز و آئین و دین آفرید

من از آفرینش یکی بنده ام پرستنده ی آفریننده ام

 

عبدالرحمن بابا چه قشنگ فرموده:

 

چه امید په عمارت د دی دنیا کا د کاغذ په کشتی سیر د دنیا کا

آری! امید بقای دنیا سیاحت بحر با کشتی کاغذی را ماند. و باز گفت:

 

ما د دهر علامت په سترگو ولید په هر دم هزار پیدا هزار فنا کا

 

خوب البته این نظر شخصی من است که از مطالعات خویش چنین برداشت نموده ام . هر انسان دید خویش و برداشت بخصوص خویش را دارد .

 

گویند زمانیکه یکی از امپراطور های روم شکست خورد و مجبور به فرار شد در کناری ساحلی مایوس نشسته بود نه تنها غم امپراطوری از دست رفته اش او را آزار میداد بلکه خوف رسیدن دشمنان که به دنبالش بودند نیز او را میآزرد ، دید که ماهیگیری درآن نزدیکی به آواز بلند آهنگ میخواند در آن حال با خودش گفت: بخوان ! چرا نه ؟ تو که امپراطور روم نیستی که غمی داشته باشی، چه خوشبختی هستی.

 

کسانی که کتاب تاج التواریخ نوشته امیر عبدالرحمن خان را مطالعه کرده باشند و اگر آن کتاب چنانی که نبشته شده حقیقت باشد بیشک که زندگی فقیرانه هزار بار بهتر است از آن زندگی ِ امیرانه،

اگر کتاب تاریخ بیهقی را دقیق مورد مطالعه قرار دهید زندگی ِ محمود ، مسعود ، سلطان ابراهیم و بهرام شاه را که از زبده های این سلسله بودند از نگاه سودای روزگار و رنج بیشمار در مقابل عیش زود گذرش را به مراتب بد تر از زندگی یک بازرگان و یا صاحب دکان قانع میابید

 

خوب حالا خان بزرگ منگل ( مغل) تموچن خان را در کتاب ِ معروف (تاریخ جوینی ) مورد مطالعه قرار دهیم ، اگر او را وحشی خوانیم اشتباه کم فهمی ما خواهد بود چون وحشی نمیتواند 10 چیز نو را اختراع نموده به عالم بشریت واگذار شود ، اگر او را ظالم بخوانیم حق بجانب هستیم ، ولی نباید فراموش کنیم که هر معلول را علتی باشد ، اگر او را عیاش بخوانیم پس زندگی واقعی او را مطالعه نکرده ایم .

 

احمد شاه درانی :

آری شخصی که تحصیلاتش را در شهر بخارای قدیم به پایان رسانید صاحب علم و فرهنگی بود در دو زبان ادیب بود از اثر لیاقت و ذکاوت وی بود که نادر قلی افشار فرزند سبحان قلی ترکمن متوطن اصلی مرو فاتح ایران و هند او را سپهسالار خویش مقرر کرد چنان او را دوست داشت که روزی به وی گفت ( ترا پادشاهی بسزد) احمد خان شکسته نفسی کرد و گفت ( قربان شما پادشاهی بشما میزیبد) خوب آنچه تقدیر است نتوان به تدبیر جستجو کرد ، دیدیم که احمد خان احمد شاه کبیر شد

چنان سلطنت کرد که سر افغانها از نام وی بلند شد . اما اگر تمام عمر او را مورد مطالعه قرار دهید به جز از سرگردانی و رنج چیزی نمیابید

چنانچه آن بزرگمرد خودش چنین گفت:

 

شیرین عمر چه تیریژی دریغه دریغه

د اوبو په سیر بهیژی دریغه دریغه

دا یاران لکه گلونه د بهار دی

د خزان په تاو رژیژی دریغه دریغه

ولی هسی شوی بی غمه زما دله

عمر باد غندی چلیژی دریغه دریغه

 

در شعر بابا میبینیم که او گذشت عمر را به آب روان تشبه میکند و نیکو گفته است زآنکه آب رفته دو باره بجوی باز نمیگردد و بعد یاران ریایی را با مفاهیم عالی چنین تشریح میکند که : یاران همچو گلهای بهاری دور انسان در موسم بهار عمر جمع اند ولی هنگام خزان عمر یکی یکی در اثر حوادث (بادهای خزانی ) کم شدن میگیرند. و بالاخره خطاب به دل خویش میگوید که بی غم و بی پروا مباش که عمر همچون گذر باد گذشتنی است یعنی کاری بکن .

 

آنچه در بالا ها نوشتم اقتباس از تواریخ است من شخص سیاسی نیستم و با هیچکس طرف نیستم ولی منظور بنده از شرح مختصر گوشه ی تاریخ فقط اثبات استدلال قبلی منست که خوشی و خوشبختی در مقابل اندوه این جهان فانی خیلی کم و زود گذر است .

 

اصل مطلب بنده این است که جهان جای بازی و خوشگذرانی نیست و همه کار ها روی معیار و میزان خواهد آمد .

آری دزدی!

دزدی یعنی حق کسی را خوردن و یا حق کسی را ضایع کردن است چون دزد متاع را که دزدیده است فرق نمیکند که آنرا آتش بزند و یا استفاده بکند از جرمش چیزی کاسته نشده است.

مقصد بنده از این دزدانی است که روی کرسی ها نشسته و کار نمیکنند

همچنان آنانی که عملاً مال و متاع عامه را سرقت میکنند و یا برای مسایل شخصی خویش استهلاک میکنند. چنان مال مردم را به راحتی به سرقت برده و زهر مار میکنند که گویی میراث پدر شان است.

چیزی بنام وجدان را کمتر سراغ داریم ، نمیدانم چه افیونی را خورده اند که از خواب بیدار نمیشوند چون مار دشمن خویش و ملت خویش اند.

 

منوچهری دامغانی گفت:

 

بداد است داد از تن ِ خویشتن چو نیکو دلان و نیکو محضران

کسی کو دهد از تن خویش داد نبایدش رفتن بر داوران

 

اما کجاست داد گر کو دادستان؟ خفه شده است حتی آواز داد گوی

و ما مردمان را عادت چنان است که هر آن بدی که آید از چرخ میبینیم ، هر گز به خویش و اعمال خویش نظر نمیکنیم ، حکیم عمر خیام چه خوش گفت:

 

نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره ِ عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره تراست

 

با کمال بی حیایی مردمان را فریب داده آنرا رندی و هوشیاری مینامند، و بعد همین ها از همه بیشتر وارخطای قضا نشدن نماز نیز میباشند، بعضی اوقات به دلم میگذرد که همچون اشخاص در نماز های خویش چه سورة را میخوانند؟ آیا از معانی آن چیزی میفهمند ؟ کی را میخواهند فریب بدهند ؟ و بالاخره این ضرب المثل را نیز میگویند ( هر کار میکنی با خدا باش) همچون اشخاص جز خویشتن هیچ کی را فریب نمیدهند، درین اواخر رشوة گرفتن برای بعضی ها همچون شیر مادر حلال است و یگان آدم بی منطق با زبان دراز حکم میکند ( پس چه کند بیچاره غریب است ) اکثر این رشوة دهندگان نیز فقیر اند آنها چه کنند.

رشوة گرفتن یعنی گدایی ، بلی گدایی که به زاری پول نمی ستاند اما به زور و با استفاده از موقف خویش پول میستاند ، یادم نرود آنهای که بنام شیرینی پول میگیرند نیز گدا هستند .

میدانم که در مجموع امروز ملت ما گدا شده است و این جوانان ما که در شهر کابل موتر های را سوار شده و با بلند کردن هارن و آهنگهای بی معنی شان که از ( لود سپیکر) های بزرگ با لرزش و غرش بیرون می آید و باعث اذیت مردم غریب و پریشان ما میشوند متاسفانه نه خویش را شناخته اند و نه موقف وطن خویش را که دستش به نیم جهان دراز است. و آن پول خیرات که از تکس مردم زحمتکش جهان غرب بدست آمده حیف و میل بی وجدانها میشود.

اختلاص و تقلب ، دروغ و ریا بی مهری و بی حرمتی از حد گذشته است، من هم درین شهر بزرگ شده ام ، ما هم چندان پولدار نبودیم و بسیاری از هموطنان بیچاره ما فقیر و نادار هستند اما وجدان شان بیدار است و راضی اند از گرسنگی بمیرند اما هرگز به خوردن پول حرام راضی نیستند.

تا کی برای خویش دلایلی ساخته به منافقت بسر ببریم ؟ به تمام ما فرض است که بفکر وطن و ملت خویش باشیم و اگر کاری از دست ما پوره است همین وقت ِ انجام دادنش است ، و اگر کاری از دست ما نمی براید سد راه دیگران نشویم صائب تبریزی چنین گفت:

 

چون وا نمیکنی گره ِ خود گره مشو ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست

 

بگذارید به آنانی که از راه اختلاص و تقلب صاحب پول شده اند یک قصه را از قابوس نامه اقتباس کنم :

 

حکایت- چنانچه شنیدم که مردی گوسفندی رمه داشت فراوان ،ویرا شبانی بود صاین و پارسا هر روز شیر گوسفندان چندان که بودی حاصل کردی و به نزدیک خداوند گوسپند بردی . آن مرد هم چندان آب بر شیر کردی و به شبان دادی و گفتی: رو بفروش. و شبان آن مرد را نصیحت همی کرد و پند همی داد که چنین مکن و با مسلمانان خیانت مکن و روا مدار که عاقبت ِ مردم ِ خاین نا محمود بوَد . و آن مرد سخن شبان نشنود و همچنان همی کرد تا به اتفاق شبی این شبان گوسپندان را در رودکده ی بداشته بود و خود بر بلندی رفته و خفته و فصل بهار بود مگر بر کوه بارانی آمد عظیم و سیلی سخت عظیم بیامد و اندرین رودخانه افتاد و این گوسفندان را جمله ببرد و هلاک کرد روز دیگر شبان به شهر آمد و بخانه ی صاحب گوسفندان رفت بی شیر، مرد پرسید که: چونست که شیر نیاوردی؟ شبان گفت:ای خواجه من ترا گفتم که: آب بر شیر مزن و خیانت مکن ، فرمان ِ من نبردی اکنون آن آبها جمله گرد شد بر گوسفندان تو و گوسپندان تو جمله ببرد و هلاک کرد . آن مرد پشیمان شد و پشیمانی سود نداشت.

 

ما همه میدانیم که پس از این همه نا بسامانی ها و تلخی های روزگار دیگر ذائقه زبان ما با شیرینی ها عادی نیست اما به اطفال و جوانان و نسل های آینده وطن خویش نیز باید کمی باندیشیم . فعلاً ما مجبور هستیم که دشواری ها و سختی های روزگار را با همه تلخی هایش تحمل کنیم تا باشد درد ها ی ملت آهسته آهسته درمان شده زخمهای ما کم کم التیام یابد استاد سخن سعدی شیرازی (رح) فرمود:

 

چه خوش گفت یک روز دارو فروش شفا بایدت داروی تلخ نوش

 

درین ایام که وطن و کاشانه عزیز ما به ویرانه و دشت و بیابان مبدل شده چه لازم که پول یتیمان و بیوه زنانش را دزدیده برای خویش عمارات مجلل و با شکوه بسازیم ؟ برادران چه می لافیم که فلان موتر بنز و نمیدانم لند کروزر را خریدم ؟ آیا میدانیم که کشور ما از نگاه تمدن و اقتصاد از طرف آخر اول است؟

چه خوش گفت مولانای بلخ (رح):

 

در بیابان فقیر ِ سوخته را شلغم پخته به که نفره ی خام

 

و برادران که در خارج به سر میبرند میتوانند کمک های مادی و معنوی کنند حد اقل در صورت امکان اگر برای تفریح سال یکبار تشریف بیاورند برای اقتصاد کشور کمک میشود. همچنان از تجارب و فهم شان هموطنان استفاده میکنند.

 

در بیابان ها اگر صد سال سر گردان شوی

بهتر است اندر وطن محتاج آب و نان شوی

 

درین موقع اساس و حساس هرآنچه بنام کمک در کشور ما می آید باید استفاده دقیق به نفع ملت ازآن صورت بگیرد ما به یک اداره سالم و جدی که دلسوز ملت باشد سخت ضرورت داریم نظامی گنجوی فرمود:

 

نباید که ما را شود کار سست سبو ناید از آب دایم درست

 

و از اوحدی است اینکه:

 

مکن اندر روشها قدمها سست تا بیاری سبو ز آب درست

 

و اینکه هر کس بدون فهم و پلان و دانش آمده و دعوای حکومت داری میکند نیز قابل تعجب است آیا این اشخاص خویش را شناخته اند؟ ویا فقط میخواهند نام شان را در تاریخ درج کنند بیخبر ازینکه بی کفایتی شان باعث تکلیف بی بضاعت ترین مردم جهان میگردد فردوسی گفت:

 

خردمند گوید که در یک سرای چو فرمان دو گردد نماند بجای

 

و از نظامی است این :

به یک تاجور تخت باشد بلند چو افزون شود ملک یابد گزند

 

انسانهای با وجدان فقط به همین فکر هستند که شخصی را حمایت و کمک کنند که دلسوز ملت باشد و هر گز بخاطر عز و جاه ظاهری دنیا نام خویشتن را کاندید نمیکنند. گویند اگر دل بسوزد از چشم کور نیز آب آید. چرا دست بدست هم ندهیم چرا کسی را که کار مثبت به نفع کشور ما میکند اگر عقایدش با ما متفاوت هم باشد دفاع نکنیم چون مقصد رفاه ملت است نه احمد و محمود؟

 

نه یک کس تواند که سازد دو کار که آنرا پسندد ارباب هوش

دوکس نیز در یک عمل ضایع اند که دیگ ِ شراکت نیاید بجوش

 

میدانم گدایی از مجبوریت است اما دزدی از نهایت رذالت و آنهای که عملاً مال یتیم و بیوه بیچاره ملت ما را دزدی میکنند به جزای اعمال خویش میرسند.

هرگاه در بازار کابل این طفلکان را میبینم که در دستهای ترکیده شان درجن ساجق و یا بندل کتاب است و یک عالم عذر میگویند ( کاکا جان خیر است یک پوری ساجق خو بخر) این بیخردان نابکار و بی کفایت را هزار بار لعنت میگویم

و آن کلانکار های که از همه چیز بی خبر از پول مفت سوسیال و نمیدانم سوشل سکیرتی و سوشل سرویس خویش را یک بغله در ایالات متحده و یا کشور های اروپای انداخته اند و در مجالس با یک عالم طمطراق سخنرانی میکنند و مرد آن نیستند که حد اقل یک فامیل را نیز کمک کنند نیز بدم می آید .

البته میدانم که یک تعداد از هموطنان از مجبوریت درآن کشور ها به نسبت نبودن کار و یا کهولت از دفاتر خیریه کمک میگیرند غلط فهمی نشود که منظور بنده آنها قطعاً نیست ولی من میشناسم که آدم های تنومند و صحتمند نیز خویش را معلول و معیوب معرفی کرده پول میگیرند برای چنین آدم ها میگویم که فرق شما و گدا های شهر نو و پل باغ عمومی صرف همینقدر است که این ها از مجبوریت وشما از بی غیرتی دست تان دراز است من 26 سال در امریکا یک دالر به صفت کمک نگرفته ام ازین رو الحمد و لله دستم دراز و زبانم کوتاه نیست .

و فکر نکنید که شما دزد نیستید شما پول یک امریکایی و یا اروپایی زحمتکش بیچاره را دزدی میکنید و با کمال بی حیایی آن پول ها را در وطن آورده و خویش را از دیگران بهتر حساب میکنید ببخشید که نزد من این مامورین بیچاره که با 2500 افغانی گذاره میکنند و دست شان دراز نیست به هزار ها بار شرف دارند ، من این ملت بیچاره ام را دوست دارم که چون کوه در مقابل دشواری های روزگار مقاومت کردند ، لطفاً اگر کوچکترین احساس راجع به زادگاه خود دارید مهربانی کنید و دست یک فامیل بی بضاعت را بگیرید از بحث های بیمورد شما در مجالس و میهمانی ها چیزی حصول نمیشود.

اگر من به زشتی شما را تنبه کردم فقط بخاطریکه هموطن من هستید نه بخاطر خصومت شخصی .

امید وارم که خداوند رحم و روشنی کند که ملت بیچاره ما دوباره سر پای خویش ایستاده از بدبختی ها نجات یابیم.

 

مارا ملامتیست اگر حق بگفته ایم تیغ زبان به سنگ حقیقت چو سفته ایم

 

 

سید همایون عالمی

11 جنوری 2009م

وزیر اکبر خان مینه

کابل - افغانستان

 

footer
footer
Copyright 2003 Parastoha.dk