|
یک داستان کوتاه
شهید راه سپید
تاراج خزانی قبای سبز کوهساران و تن عطر آگین
مرغزاران و خط و خال گلستان ها را بسان بیمار زردی گرفته، زرد ساخته بود. دهکده
های کوچک و ارام در دل تپه ها و دامنه های کوه ها و در عمق دره ها دنیای عجیبي
داشتند . در تاریکی شام، روشنائی چراغ خانه های آراسته، آسمان پر ستاره را به
رقابت میطلبیدند .
تا هنوز سرمای سخت
پردهء ناموس زمستان را بر در و دیوار طبیعیت نکشیده بود تا فرش سفید در دل خاک راه
را برای رویش جوانه های بهاری، هموار سازد و موسم دیدار دو باره را با گیسوان سبز
و با نشاط گلها و درختان و گشت و گذار در حدیقهء نرگس ولاله زار را خوش تر گرداند
. صرف در قلهء کوهها به تازگی دانه های برف ریخته بود و به دنیای خزان زده و
رومانتیک کوهساران ، سپیدی بخشیده بود.
راستی فقط همین سه
روز پیش بود که از سفر به اطریش بر گشته بودم . این بار نخست نبود که از سر زمین
زیبائی ها دیدن میکردم، ولی مرتبهء اول بود که در موسم خزان برگ ریزان بدآنجا رفته
بودم . همه ساله نزد خواهر غربت نشینم به اطریش میروم . بانوی دردمند چند سال است
با دختر نوباوه و پسر نو خاسته اش، در آنجا زندگی در مهاجرت را تجربه میکند . شش
سال پیش در فصل بهاران در تاکستان های نو عروس وادی شاداب در زادگاه محبوبم،
گلولهء نا مردان بابیرحمی ساغر عمر شوهرش را شکست و بوسه مرگ بر لبان خون آلودش
نقش بست .
ماشاء الله اطریش
هم چه طبعیت دل انگیزی دارد، به دلپذیری کوه ها و تپه های سبز و پوشیده از جنگل و
طراوت دره ها ووادی های زمردین دیار نازنین من ! تنها شهر های خرم و خندان و
جاده های تمیز و چراغان آنجا از شهر ها و جاده های سوگوار وویران وطن من فرق جدی و
کلی دارند : در اطریش خوبرویان موطلائی در روز روشن خود را به آتش نمی کشند و
بیداد زمانه و دشنه جباران مجال انرا ندارند و نمیتوا نند که گلوی لاله و نسترن را
از تن شان جدا نمایند . اما در سرزمین من پاشنه های خشونت، واژه های مقدس سرود و
ترنم، صداقت وراستی، عدالت و درستی، ایمان و ترحم را بابی عاطفه گی و بی مروتی تمام،
لگد مال میکند . مهرویان عفیفه همراه با پاکترین و صمیمانه ترین آرزو های خویش در
میدان جنگ با سیاهی، در شعله های آتش به استقبال مرگ میروند..
این روز که من همهء
وقتم را صرف مقایسه حالت زندگی و شمارش شباهت های زیبائی های طبیعی میان اطریش و
کشور مألوفم کردم، تاریخ – پنج نومبر بود. باد پائیزی با ملایمت شاخه های زعفرانی
تک درختی را که روبروی پنجرهء اتاقم، خود نمائی میکرد، بادلفریبی تکان میداد و برگ
های پژمرده دروزش باد به هر طرف پراگنده میشدند . از دلتنگی در تایپ ریکاردر
کوچکم، کست سروده های احسان طبری را که با صدای گیرای خودش دیکلمه شده است ،
گذاشتم و به شنیدن آن گوش فرا دادم . از میان سروده ها، شعر « امید » بیشتر بر دلم
چنگ زد :
(( زیباتر از جهان امید ، ای
دوست !
در عالم وجود
جهانی نیست.
هر عرصه را
بهار و خزانی هست :
در عرصهء امید
خزانی نیست !
صد بار زهر یاس مرا می کٌشت،
گر پاک زهر من نشدی
امید ...
تا آنزمان که شهپر بوم مرگ
بر جایگاه من بکند
سایه .
در کار زار زندگیم بادا !
از جادهء امید :
بسی
مایه . ))
هنوز آهنگ ساز
ترانهء « امید » با صدای طبری، گوش هایم را نوازش میداد و انعکاس آن تا فراخنای
سینه ام میرسید، خواستم از احوال جهان باخبر شوم . رادیوی کوچکم را روشن کردم تا
اخبار را بشنوم ، از بی بی سی –BBC در مورد وقوع یک
جنایت تکاندهنده ، اطلاع یافتم :
نامردی از فلات سیاهی بر سبیل تعصب و خشونت
به مقصد ارضاءِ خاطر قافله سالاران خارستان ، گستاخانه ، با دستان نا پاک، ریشهء
گل سرخ همیشه بهار انجمن را از بیخ کشیده و دیگر برای ابد غنچه شاد شعر - نادیا که
به پاکیزگی یک روز آفتابی فصل بهار آغاز شده بود، شگفتن نمی گیرد و عطش اشتیاق را
در نگاه های آرزو مند، زنده نمی سازد !
باشنیدن خبر، فکر
میکردم وحشت همه چیز را در کام خود فرو میبرد . تکان شدیدی سراپای وجودم را
لرزاند، سرشک غم دورادور چشمانم حلقه زد و بی اختیار سخن بلند « پابلو نرودای »
عزیز را زمزمه کردم :
« شاید همه گل ها
را بتوانند نابود کنند اما هرگز نمی توانند بهار را از فرا رسیدن باز دارند . »
تمام شب را تنها به آسمان نگریستم تا مگر
سپیدی مهتاب و چشمک زدن ستاره ها را به تماشا بنشینم، ولی آسمان نیز چون دل سیاه
دشمن خاموش ، بی فروغ و پوشیده از ابر بود . شاید در سوگ مرگ گل به – عزاداری
نشسته بود . چه شب دلگیری بود، همهء باشندگان محلهء سکونت مان به خواب عمیق فرو
رفته بودند و من به تنهائی در دنیای تاریک شب و آسمان بی ستاره ، به روح پاک شهید
راه سپید دعا می خواندم .
انجمن چه مستانه به
دبستان سرود پانهاده بود تا نهال سخن سرائی اش را بارور سازد . افسوس که ناکس
حسود، با ترنم هزارو شگفتن شاخه در بوستان پاکدلی ، سر دشمنی داشت و با خشونت قامت
سبز نادیا را شکست و غنچهء شاد را از گلشن شعر و ترانه محو ساخت .
معلومدار که در چمن
گیتی، هیچ گلی بی نیش خار نیست، اما دستان پاک و محبت انسانی ، در روز روشن در
درخشش نور طلائی – خورشید، درفش افتخار را بر مزار رفته گان راه سپید در اهتزاز
نگه میدارند، غزل جاودان را زمزمه میکند و دو را دور قبر آنها را با حمایل گل سرود
و مروارید سخن آذین می بندند ./
|