spacer
نشریه پرستوها از شما و برای شماست   ، به  آن اشتراک نمائید ، هر دوماه یک بار انتشار می یابد.Welcome to www.parastoha.dk 1
1
1
1
header
navigation
مطالب ویژه

footer
مطالب ویژه
تأملي بر جهان بيني مولانا جلالدين محمد بلخي
footer
فرهنگی
یک داستان کوتاه

 

شهید راه سپید

تاراج خزانی قبای سبز کوهساران و تن عطر آگین مرغزاران و خط و خال گلستان ها را بسان بیمار زردی گرفته، زرد ساخته بود. دهکده های کوچک و ارام در دل تپه ها و دامنه های کوه ها  و در عمق دره ها دنیای عجیبي داشتند . در تاریکی شام، روشنائی چراغ خانه های آراسته، آسمان پر ستاره را به رقابت میطلبیدند .

     تا هنوز سرمای سخت پردهء ناموس زمستان را بر در و دیوار طبیعیت نکشیده بود تا فرش سفید در دل خاک راه را برای رویش جوانه های بهاری، هموار سازد و موسم دیدار دو باره را با گیسوان سبز و با نشاط گلها و درختان و گشت و گذار در حدیقهء نرگس ولاله زار را خوش تر گرداند . صرف در قلهء کوهها به تازگی دانه های برف ریخته بود و به دنیای خزان زده و رومانتیک کوهساران ، سپیدی بخشیده بود.

     راستی فقط همین سه روز پیش بود که از سفر به اطریش بر گشته بودم . این بار نخست نبود که از سر زمین زیبائی ها دیدن میکردم، ولی مرتبهء اول بود که در موسم خزان برگ ریزان بدآنجا رفته بودم . همه ساله نزد خواهر غربت نشینم به اطریش میروم . بانوی دردمند چند سال است با دختر نوباوه و پسر نو خاسته اش، در آنجا زندگی در مهاجرت را تجربه میکند . شش سال پیش در فصل بهاران در تاکستان های نو عروس وادی شاداب در زادگاه محبوبم، گلولهء نا مردان بابیرحمی ساغر عمر شوهرش را شکست و بوسه مرگ بر لبان خون آلودش نقش بست .

     ماشاء الله اطریش هم چه طبعیت دل انگیزی دارد، به دلپذیری کوه ها و تپه های سبز و پوشیده از جنگل و طراوت دره ها ووادی های زمردین دیار نازنین من  ! تنها شهر های خرم و خندان و جاده های تمیز و چراغان آنجا از شهر ها و جاده های سوگوار وویران وطن من فرق جدی و کلی دارند : در اطریش خوبرویان موطلائی در روز روشن خود را به آتش نمی کشند و بیداد زمانه و دشنه جباران مجال انرا ندارند و نمیتوا نند که گلوی لاله و نسترن را از تن شان جدا نمایند . اما در سرزمین من پاشنه های خشونت، واژه های مقدس سرود و ترنم، صداقت وراستی، عدالت و درستی، ایمان و ترحم را بابی عاطفه گی و بی مروتی تمام، لگد مال میکند . مهرویان عفیفه همراه با پاکترین و صمیمانه ترین آرزو های خویش در میدان جنگ با سیاهی، در شعله های آتش به استقبال مرگ میروند..

     این روز که من همهء وقتم را صرف مقایسه حالت زندگی و شمارش شباهت های زیبائی های طبیعی میان اطریش و کشور مألوفم کردم، تاریخ – پنج نومبر بود. باد پائیزی با ملایمت شاخه های زعفرانی تک درختی را که روبروی پنجرهء اتاقم، خود نمائی میکرد، بادلفریبی تکان میداد و برگ های پژمرده دروزش باد به هر طرف پراگنده میشدند . از دلتنگی در تایپ ریکاردر کوچکم، کست سروده های احسان طبری را که با صدای گیرای خودش دیکلمه شده است ، گذاشتم و به شنیدن آن گوش فرا دادم . از میان سروده ها، شعر « امید » بیشتر بر دلم چنگ زد :

((   زیباتر از جهان امید ، ای دوست   !

در عالم وجود

   جهانی نیست.

      هر عرصه را بهار و خزانی هست :

         در عرصهء امید

            خزانی نیست !

               صد بار زهر یاس مرا می کٌشت،

                  گر پاک زهر من نشدی

                     امید ...

                        تا آنزمان که شهپر بوم مرگ

                           بر جایگاه من بکند

                              سایه .

                                 در کار زار زندگیم بادا  !

                                    از جادهء امید :

                                       بسی مایه . ))

     هنوز آهنگ ساز ترانهء « امید » با صدای طبری، گوش هایم را نوازش میداد و انعکاس آن تا فراخنای سینه ام میرسید، خواستم از احوال جهان باخبر شوم . رادیوی کوچکم را روشن کردم تا اخبار را بشنوم ، از بی بی سی –BBC  در مورد وقوع یک جنایت تکاندهنده ، اطلاع یافتم :

نامردی از فلات سیاهی بر سبیل تعصب و خشونت به مقصد ارضاءِ خاطر قافله سالاران خارستان ، گستاخانه ، با دستان نا پاک، ریشهء گل سرخ همیشه بهار انجمن را از بیخ کشیده و دیگر برای ابد غنچه شاد شعر - نادیا که به پاکیزگی یک روز آفتابی فصل بهار آغاز شده بود، شگفتن نمی گیرد و عطش اشتیاق را در نگاه های آرزو مند، زنده نمی سازد !

     باشنیدن خبر، فکر میکردم وحشت همه چیز را در کام خود فرو میبرد . تکان شدیدی سراپای وجودم را لرزاند، سرشک غم دورادور چشمانم حلقه زد و بی اختیار سخن بلند « پابلو نرودای » عزیز را زمزمه کردم :

     « شاید همه گل ها را بتوانند نابود کنند اما هرگز نمی توانند بهار را از فرا رسیدن باز دارند . »

تمام شب را تنها به آسمان نگریستم تا مگر سپیدی مهتاب و چشمک زدن ستاره ها را به تماشا بنشینم، ولی آسمان نیز چون دل سیاه دشمن خاموش ، بی فروغ و پوشیده از ابر بود . شاید در سوگ مرگ گل به – عزاداری نشسته بود . چه شب دلگیری بود، همهء باشندگان محلهء سکونت مان به خواب عمیق فرو رفته بودند و من به تنهائی در دنیای تاریک شب و آسمان بی ستاره ، به روح پاک شهید راه سپید دعا می خواندم .

     انجمن چه مستانه به دبستان سرود پانهاده بود تا نهال سخن سرائی اش را بارور سازد . افسوس که ناکس حسود، با ترنم هزارو شگفتن شاخه در بوستان پاکدلی ، سر دشمنی داشت و با خشونت قامت سبز نادیا را شکست و غنچهء شاد را از گلشن شعر و ترانه محو ساخت .

     معلومدار که در چمن گیتی، هیچ گلی بی نیش خار نیست، اما دستان پاک و محبت انسانی ، در روز روشن در درخشش نور طلائی – خورشید، درفش افتخار را بر مزار رفته گان راه سپید در اهتزاز نگه میدارند، غزل جاودان را زمزمه میکند و دو را دور قبر آنها را با حمایل گل سرود و مروارید سخن آذین می بندند ./

footer
footer
Copyright 2003 © Parastoha.dk