ادبی

از کتاب پیراهن نیلی و شب

مشعل حریر

 …تابستان فرارسیده بود و خانه های نمناک و نم بوی عاشقان وعارفان داشت برای زندگی کردن کم کم قابل تحمل میگردیدند جای گِل و لوش کوچه ها را خاک و بوی متعفن خاک اندازها (تشناب) که بد رفت های آن همه سوی کوچه بودند گرفته بود، گشت و گذار از کوچه ها مشکل شده و بوی بد آن غیر قابل تحمل بود که شب ها باد آن را با خود می آورد و حال آدم بهم میخورد. و اما هرچه بود دستکم از سرما در امان بودیم و از گِل و لوش کوچه ها نیز که همه با بوت ها و موزه های شان به خانه می آوردند و از درِ کوچه تا دهلیز تمام جای را گِل و لای می آغشت و آدم راه خود را در آن حویلی تنگ و تاریک گم میکرد. اکنون از تاریکی دلگیر حویلی نیز تا حدی نجات یافته بودیم، چون فصل تابستان بود. از ابرها خبری نبود و صاف بودن آسمان وسیله بود تا خانه روشن به نظر رسد. در آن حویلی کوچک روزها نور آفتاب و شب ها پرتو مهتاب و درخشیدن ستاره یگانه ذریعه رنگ و رونق بود که دل را به وجد می آورد و اما نه دل مرا… 

Read More »

نسیم پنهان

مشعل حریر

 او شیری و شیرچایی در برابرم روی کوچ افتاده است و من در فکرم چکار کنم. هم پاک است و هم ناپاک و من هم حیرانم که به آب بسپارمش یا خیر.

Read More »

خبر خوش و قابل افتخار برای همزباان!

حضرت ظریفی
خوش بختانه زبان فارسی بعنوان چهاردهمین زبان علمی جهان شناخته شد.
پیوسته بر پژوهش های جهانی سال ۲۰۱۶ میلادی نشان می‌دهد که زبان فارسی جایگاه ۱۴ دنیا از لحاظ تولید علم دنیا را کسب کرده است که در مقایسه با سال ۲۰۱۲ میلادی هفت پله ارتقا و ۵۴ درصد رشد را نشان می‌دهد.
امید این هست که گسترش و نفوذ فرهنگی زبان فارسی در سطح جهان روز به روز بیشتر

Read More »

اشپلاق او و شمیم گل های اکاسی

مشعل حریر

و آن آدینه روز سلطانم را با جامه سپید دیدم، جامه ای که قد رسایش را رستاتر مینمود و نماد و نمود از عشق بود، همگون لباس سپید من که مادرم میگفت با این لباس شبیه فرشته ها میشوی، معصوم و پاکیزه! و او میگفت با این

 . رنگ، قشنگترین و خوشرنگترین زن دنیا

Read More »

راه تر یک قطره اشک

مشعل حریر
 … یاد خودم افتادم و یاد سوختن در آتشی که هیزمش را خودم با دستان خود فراهم آورده بودم و دیده به دانسته سوی آتشکده ای راهی بودم که از دور گرم و درخشان به نظر میرسید، ولی در نهایت آتشکده بود، جا و جایگاه

Read More »

معبد باتو کیو و تعبیر خواب من

 از زینه ها بالامیرفتم، زینه های که در طول یک ماه و چند، چند و چندین بار با او پیمودم و هر بار که پا به هر پله میگذاشتم، 
 آرزو میکردم، آن پله ها بلندتر و بیشتر از معبد باتو کیو گردند، معبدی که دو صد و هفتاد و دو پله داشت و روزیکه آن را پیموده بودم، پله ها و واده گذار و کار گزاران آن را در دل نکوهش کرده بودم، ولی امروز آن معبد و آن

Read More »

بوی گندم تازه در مزرعه

مشعل حریر
 وقتی چشمانم را کشودم، آسمان به رنگ صورتی ملایم و بی نظر که مخصوص سپیده دم مشرق زمین است درمی آمد. پیرامون آن دو تاریکی به تدریج جای خود را به مه رقیق و خاکستری رنگی میداد که در لابلای بوته ها و

Read More »

آخرین بارش

مشعل حریر
 … عاقبت راهی بیان حقیقتی شدم که تا آن دم خیالش می پنداشتم، آن راه آشنا، آن جادۀ آشنا و آن کوچۀ آشنا را پیمودم و به دری که با باز شدنش، از خوشی روحم باز شده و به پرواز در می آمد نزدیک شدم.
 زنگ را فشردم و اما آن روز هرآن آرزو میکردم کسی در را به رویم نگشاید، در حالیکه فقط چندی قبل حتا آه نفس های خودم را، آوای قدم های در گشاینده می پنداشتم. خلاف آرزویم در گشوده شد و اینجا هم عکس چندی قبل با قدم های آهسته و ز حال رفته به پیش رفتم، به پیش رفتنی که به عقب رفتن را از قبل برایم رقم زده بود. 

 خلاصه با همان قدم های خسته و ز حال رفته وارد اتاق شدم، او سرش را بر متکا مبل تکیه داده و چشمانش را بسته بود و شاید در میان دفتر خاطراتش دنبال چیزی میگشت که از ورودم آگاه نشد. آهسته آن چنان که لرزش

صدایم را هویدا نکند سلام کردم

Read More »