زندگینامه

نثاراحمد حبیبی غوری

 

بیوگرافی

اسم و تخلص :          نثاراحمد   حبیبی   غوری

ولد               :        حبیب الله خان

ولدیت :        :        فتح الله خان

سال تولد        :        ۲۴/۱۲/۱۳۴۲

محل تولد        :        قریه غوک ولسوالی شهرک ولایت غور

تحصیلات        :        لسانس اقتصاد   رشته محاسبه                   

اخرین وظیفه:            رئیس عمومی تنظیف شاروالی کابل از تاریخ

                                                              ۲۵/۱۰/۸۵

فعلا  : مشاور امور تنطیفی در شاروالی کابل Read More »

بیرنگ شاعری که شمع زنده گیش خاموش شد .

محمد نبی اعظیمی

« دانی تو عمق دریا ؟ من آنچنان عمیقم 
یاد خدا ندانم ، در خود چنان غریقم …
بالله که خود ندانم ، آن به که تو نپرسی

از دین مذهب من ، از راه و از طریقم » .

در یازدهم دسامبر سال ۲۰۰۷ م ، جامعۀ فرهنگی کشور مان ، محمد عاقل بیرنگ کوهدامنی ، شاعری ارجمند ، وارسته و هردم شهید را که در روز های واپسین عمر خویش ، دفتر شعری را بنام ( من ناله می نویسم ) به Read More »

محمد نبی عظیمی

دمی با رویا افسون شاعر عشق وزیبایی

رویا افسون را اگرچه از نزدیک ندیده ام ؛ اما به نظرم می رسد که یکی از نزدیک ترین هایم است. من مانند شما اورا درهمین رخنمای در گستره زنده گی یافتم و مفتون افسون قلم و سخن وی شدم. روز ها گذشتند و رویا پذر محبت را در قلب های ما کاشت؛ زیرا که او هم طبیت قلب است و قلب ها را جراحی می کند و می دوزد و مداوا می کند و هم طبیب عشق است که با سروده هایش دراحساس ما چنگ می زند و تخم امید به فردا را می کارد. Read More »

غلام حیدر یگانه

مرحوم ملا بهاءالدین فرزند

این نوشته را به روان مرحوم ملا بهاءالدین فرزند جلالی و دوست فقید، محمد ظاهر جلالی، نواسه جلالی

 که سالها قبل در تهیه یادداشتهای مقدماتی آن مرا بیدریغانه یاری نمودند اهدا می نمایم.

جـلال الدین جـلالی، یکی از سلاطین سخن غور

        جلال الدین جلالی در دورانی چشم به دنیا گشود که مدارس سنتی مسجد در بادغیس، غور و اطراف هرات مهمترین کانونهای آموزش محسوب می شدند. تعداد طلبه رو به افزایش بود و سنت کتابخوانی استوارتر می گشت. در میان مردم بجز خواندن دیوان حافظ و گلستان و بوستان سعدی و شاهنامه فردوسی، خمسه نظامی و مثنوی مولوی، مطالعه و نقل یوسف و زلیخای جامی، لیلی و مجنون، ورقه و گلشاه،… نیز رونق فراوانی داشت. البته عدم نفوذ رسانه های گروهی و دلگرمی به نظام ارزشی جامعه بسته، سرانجام ثمر های منحصر به خود را به بار آورد. عاشقان پاکباخته ای همچون حسینا، جلالی، عزیز، خلیفه صیفور، نورمحمد طالب، عبدالصمد ملنگ،… در این دوران سر بلندکردند؛ با سروده های پرشور خود شهرت یافتند و عصر طلایی از عشق و سرود و شیدایی معرفی نمودند که دیگر نظیر آن را نمی توان در این منطقه دید.

       جلال الدین فرزند محمد یوسف، مشهور به جلالی در سال ۱۲۸۱ ه.ش. در دره گزک ولسوالی قادس تولد شد و در بادغیس ، غور و هرات زندگی کرد. حیات کوتاه و پرتلاطم و سرنوشت استثنایی جلالی، به زودی او را به دنیای افسانه ها پیوند داد. مجله، روزنامه، کتاب، تیاتر و سینمای افغانستان نیز به معرفی او شتافتند و در همین راستا گام برداشتند.

البته، سیمای افسانه ای جلالی، گزارش نمادین عشق پرشور و پایداری های بی مانند او در این راه است و وجاهت رفتار شجاعانه او را در این تنگنا تصویر می کند. در غور، مرگ جلالی نیز، ادامه همین عشق توفانی است و با زبان اسطوره وار بیان می گردد: سیه موی، بعد از چندی همنشینی با جلالی متوجه حفره ای بر روی قلب و سینه او می شود. از این حفره آتشین، سرانجام، کف و خون بیرون می تراود؛ وصال هشت ماهه عاشق و معشوق به پایان می رسد و جلالی آخرین امواج هستی را می پیماید و به بارگاه اعلی جاودانگی لنگر می اندازد.

فرازهایی از سرنوشت جلالی با چنین بیانهای آفاقی ارایه گردیده و اگرچه از سویی در شناخت شخصیت خارق العاده وی کارآمد و ضروری اند، بر سویه های دیگر هستی جلالی، سایه می اندازند. اکنون که مدتها از آن دوران سپری شده، موقع آنست که در یادکردها، جلالی از حق مسلم خود به عنوان چهره تاریخی نیز برخوردار گردد. در این حال، شناخت ارزشها در جامعه دوران جلالی، تعریف جلالی از عشق، بررسی لهجه غور در شعر جلالی، معرفی نمونه های غزل جلالی، تلاش برای دسترسی به دیوان مفقود جلالی، دوره بندی شعر جلالی …و سرانجام چاپ منقح سروده های جلالی، موضوعاتی اند که نیازمند توجه دلسوزانه می باشند و نوشته حاضر را صرفا همچون درآمدی در این راستا می توان محسوب داشت.

مرحوم ملا بهاءالدین تنها فرزند، جلالی گواهی می داد که جلالی دارای دیوان کامل شعر بوده و بعد از مرگ وی، اسماعیل خان وردک، نایب الحکومه هرات، طی نامه ای از ارباب نصیر خان در غور، طالب آن شده و در نتیجه، دیوان شعر جلالی را به هرات فرستاده اند. بعلاوه، هیئتی از ارزگان نیز به غـور آمده و اگر ورق پاره ای از جلالی در جایی مانده بود، جمع آوری کرده و برده است. امروز از سرنوشت این دیوان و ورق پاره ها خبری در دست نیست و البته، در صورت بازیافت آنها، بررسی کامل شعر جلالی میسر خواهد شد. 

زندگینامه جلالی در دستها و قلمها، شاخ و برگهای فراوانی یافت، ولی بر پایه آنچه نویسنده از موسفیدان غور و بویژه مرحوم ملا بهاءالدین که شاهنامه خوان استاد بود و دوبیتها وپاره ای از غزلهای جلالی را حفظ داشت، می داند، جلال الدین بنابر سنت، در کودکی روخوانی قرآن و سپس خواندن پنج کتاب و حافظ را در مسجد به پایان رسانده است. وی شایق حفظ اشعار و آوازخوان خوش صدایی بوده است. او در ۱۲ سالگی، به زیارت گندمعلی سیاه سوار می رود و در پشته زرغون هرات به طلبه گی می پردازد؛ پیشرفت خوبی در دروس دارد و اولات را با موفقیت به پایان می رساند. ولی، سرانجام، در یک شب بهاری، شخصی روحانی در خواب او ظاهر می شود و او را به سوی باغی فرا می خواند. جلاالدین وارد باغ می شود و روحانی به دوشیزه ای که در کنار جوی، گلی در دست و تبسمی بر لب دارد اشاره می کند. دوشیزه به جلال الدین می گوید: 

مــن یـــار تـــو ام تـــو یـــار مـــن بـــاش             شــیــــریـــن تـــوام تــو کــوهــکـن بـاش!

جلال الدین، محو جمال وی، جویای نام و نشانش می گردد و پاسخهای روشن می گیرد. این خواب، سرنوشت قطعی جلال الدین را رقم می زند و وی دیگر آن طلبه منضبط و مدرسه نشین قبلی نیست. رفتارش منقلب و طبع شعرش دریاخیز می گردد. استاد، متحیر اوضاع اوست و او در پاسخ می سراید:

شـبـی در خــواب دیـدم مــن سـیــه مـوی             بـــه طــرف بــوســتـــان و بــر لـب جــوی          

تــبــســـم مــی کـنـد سـوی مــن از نــــاز             گــلـــی در دســـت دارد مـــی کـــنــد بـوی         

استاد در پی تنبیه و تادیب بر می آید، ولی جلال الدین، دیگر از عوالم و هواهای شناخته خارج شده است. مدرسه را می گذارد و در خانواده، با نگرانی مراقب بیقراری های اویند. جلال الدین آرامش و سکوت نمی شناسد و سروده های پرسوزش پایانی ندارند:

سـیـه مــوی از غـمـت چـه چـاره سـازم            چـــو شـمــع از اشـتـیـاقـت مــی گــدازم

اگــــر وصـلـت شـود بــا مـــن مـیــســـر            کـه در دنــیــا و عــقــبـــی ســرفــــرازم

                                           ****                                              

ســــرای دیــــده ام جـــای ســیــه مـــوی          بــه فـــرق ســـر، قـــدمــهـای سـیـه مــوی

یـــقــیــن از جــنـت الـفـــردوس بـــاشـــد           نـــهــــال قـــــد بـــــالای ســیــــه مـــــــوی

 …

 روزگاری می گذرد و زمانی خانواده کوچگرد سیه موی که از اقوام جلال الدین است، از تربولاق (غور) به گزک (بادغیس) می رسد. جلال الدین که بنا بر رویایش، پیگیر هر خبری از آن سرزمینهاست به دیدار می شتابد و بلادرنگ سیه موی را می بیند؛ می شناسد و می سراید:

خــدا را شــکـــــر کــــه رویــت بـــدیـــدم            بــه صـد خــواری بــه پــهــلــویــت رســیــدم

ســیــه مــویــی (۱) بکن رحمی به حالم             کـــه مــحـنــتــهــای بــی پــایـــان کــشـیـــدم

خانواده سیه موی، بی تابیهای جلال الدین را مخالف عرف عمومی و نام و ننگ خود می داند. ملا غنیمت، پدر سیه موی، این وضع را برنمی تابد و از گزک به برج آشکارا می کوچد. جلال الدین به این محاسبات و موازین وقعی نمی گذارد و بی پرواتر جار می زند:

سـیـه مـوی را بـبــردنـد از بــر مـه             بـلـمـبـه (۲) کـوه گـزک بـا ســر مه

مــســلـمـانـهـا نـمـی دانـیـن بـدانین            ســیـــه مـــوی نــام داره دلــبــر مه

و بیخویش، در پی کوچ سیه موی به برج آشکارا می شتابد و می خواند:

صــدف از مـــوج دریـــــا مــی زنـــد ســـر          چــو لــعـــل از سـنــگ خــارا مــی زنــد ســر

طـــلـــوع صـبـحــدم روی ســیـــه مـــــوی            ز بــــرج آشـــکـــارا مـــــی زنـــــــد ســــــر

خانواده جلالی، ثروتی بیشتر از مرسوم را با یک دختر به عنوان مهریه سیه موی تعیین می کند، ولی ملا غنیمت، جلالی را دیوانه می خواند، رفتار او را مایه شرمساری خانواده اش می داند و قاطعانه از وصلت امتناع می ورزد. جلال الدین و خانواده اش در طلب سیه موی خستگی نمی شناسند. ملا غنیمت، بادغیس را بر خود تنگ می بیند و ناچار به تربولاق باز می گردد. خانواده، برای بهبود حال جلالی به تدابیر مختلفی متوسل می شود. زمانی او را به زیارت حاجی محمد یوسف، نواسه گندمعلی سیه سوار می برند و چهل روز در آنجا نگاه می دارند. جلال الدین خطاب به حاجی محمد یوسف می سراید:

الا شـاهـی کــه در بــالا حــصـــاری          بــه مـنــظــر (۳) نــاظــر دیــدار یــــاری

جـلالی را مکن از خــود فــراموش           دران  مـجـلـس کــه در گـشـت و گذاری

حاجی محمد یوسف، توصیه می کند که اسباب تفریح جلال الدین را آماده کنند و او را خوشوقت نگهدارند. نزدیکان می اندیشند که سوارکاری و سروکار با تفنگ و تازی و شکار، او را آرامش خواهد بخشید و همه وسایل را مهیا می کنند، ولی حساب جلالی جداست و گذشت مدتی اندک، کاملا کافی است تا یقین حاصل شود که این بازیچه ها نمی توانند مایه سرگرمی او گردند. همه تیرها به سنگ می خورد؛ نزدیکان در چاره گری درمی مانند؛ جلال الدین در فراق سیه موی، سر از پا نمی شناسد و بی قرار در سفر های میان هرات و بادغیس و غور سرگردان می شود.

با گذشت چند سالی، دیگر، سروده های پرسوز و فریادهای گرم جلال الدین در سراسر ملک هری پیچیده است؛ مردم، شیفته سرودهای دلکش و صدای پرجاذبه او شده اند و او را به لقب محبت آمیز «جلالی» مشتهر کرده اند:

سـیــه مــوی آفــت جــان جـــلالـــی                    ضـیــای هــردو چــشــمــان جــلالــی

گـــرفــتــه سـر بـسر ملک هــری را                   نـــوا و شـــور و افـــغــــان جـــلالــی

محمد سرور خان نایب الحکومه هرات، فرمانی موکد صادر می کند تا سیه موی را به عقد جلالی درآورند. این حکم با دلایل نامعلومی به تربولاق نمی رسد، ولی شیدایی و پایداری جلالی در عشق، خود به چنان وثیقه ای مبدل می شود که دیگر غیر او، هیچ کسی زهره اندیشیدن به سیه موی را ندارد. او ندا می دهد:

ســیــه مــوی و ســمـــن بــوی (۴) نــام داره            بــه مـلــک تــــربـــولاق آرام داره

هــــرانــکـس کــه خــریــدار ســیــــه مــــوی             فـغـان از خـانـمـانـش حـق بـرآره

***                                           

جـــلالـی عـــاشــق زار ســیــه مــــوی             ز جـــان و دل خــریــدار ســیــه مــوی

بـــه هـــر جـایی کـه باشه، زنده باشه               خــــدا بــاشــه نـگــهــدار سیـه مـوی

***                                                        

تـبـســـم بـا لـب دربـــار لایــــــق               بــه عــاشــق دیــده خــونــبــار لایــق

یکی بوسه ز رخسار سیه مـوی               جـــلالــی را بــود بــســـیــــار لایـــق

                                           ***                                             

جــلالــی عـــاشــق روی ســیــه مــوی              اســیــر چــشــم جــادوی ســیــه مـــوی

کــنــد سـجــده جــلالــی از ســر صـدق               بــه مــحــراب دو ابـــروی ســیـه موی

دوبیتیهای جلالی در دست نگارندگان غیر بومی در رسانه ها و دفترها منعکس و ناگزیر دچار ناهمواریهای نگارشی شده اند و از جمله، حتی گاهی در یک دو بیتی، عین کلمه، هم به تلفظ معیار و هم به لهجه محلی ثبت گردیده است. در این میان، کلیدی ترین و پر بسامد ترین واژه، یعنی نام «سیه موی» نظیر شماری از دیگر کلمات، تلفظ زبان معیار را پذیرفته و «سیاه موی» و ندرتا «سیاه مو» و «سیه مو» درج شده و در نتیجه این پیشامد، از سویی باعث تغییر و چندگونگی اسم خاص «سیه موی» شده و از طرفی سبب اختلال وزن در پاره عظیمی از دوبیتها گردیده است، البته،«سیه» و «سیاه» دو صورت ادبی یک واژه است و در غور «سیه موی» از نامهای زنانه می باشد. جلالی این نام نیکو را بی هیچ دشواری در آغاز، میان و پایان مصاریع آورده و در هیچ جا، وزن اجازه نمی دهد که با «سیاه موی» تعویض گردد.

در آغاز: «سیه موی و سیه خال جلالی»؛ در میان: «اگر مردم سیه موی وفادار» و در پایان:«پدر نام ترا کرده سیه موی». و چون، این کلمه بر پایه تلفظ لهجه بومی همیشه و فقط، سه هجا، شمرده می شود، حتی در جایی که  هجای آخر آن ساکن است، نظیر:«سیه موی را ببردند از بر مه» نیز مبرا از عیب وزنی است. موارد مشابه دیگری نیز می توان در ترانه های جلالی یافت و البته راه حل، نیز مشابه است. مثلا: کلمه «سمنبوی» در این مصراع: «سیه موی و سمنبوی نام داره» و یا «که» که باید بر اساس لهجه غور بلند و «ki» تلفظ شود: «خدا را شکر که رویت بدیدم»… لذا، رعایت همه سویه لهجه بومی در ثبت و خوانش، تنها طریق درست آشنایی با جلالی شاعر و سروده های وی می باشد. 

بطور کلی، تغییر در نگارش ترانه های جلالی در سطوح، آوایی، واژگانی و نحوی رخ داده است. گاه، صورت نگارش کلمه ای برای رفع ثقالت وزن (به رای نگارش گران)، تغییر یافته، زمانی برای مفهوم شدن، واژه ای، به درج معنی آن اقدام شده و بعضا نیز، آرایش نحوی عبارات، برای مانوس شدن، دگرگون گردیده است و در همه موارد، یکسانسازی لهجه بومی جلالی با لهجه کابل، زبان معیار و رسانه ای در نظر بوده و طبیعی است که نهایتا این روشها منجر به بروز کاستیها گردیده است.

جلالی دوبیتیهایش را با آهنگ خاص و صدای گرم زمزمه کرد و در دلها و یادها باقی گذاشت. آواز خوانان (در غور آن دوران، شعر، فقط با آواز خوانده می شد و صورت «دکلمه» بجز در ساعات درسی مکاتب مروج نبود) و مشتاقان جلالی، آهنگ خاص (۵) او را در خواندن دوبیتهایش رعایت کردند و طبعا تلفظ او نیز حفظ شد و سالها در غـور گواه تداوم این سنت بوده ایم. سروده ها و صدای جلالی تا اکنون بر سر زبانهاست و صاحب این قلم از کودکی با آنها موانست دارد. در آن زمان، روستاهای فاقد مکتب و راه و روزنامه و تلویزیون ما فقط، حدود یک نسل، با جلالی فاصله می گرفتند و لذا نمی توانست تغییری در دوبیتها وارد شود. از طرف دیگر، موخذ اصلی رسانه ها، درست نسل همین دوران، یعنی خانواده های ماست. پس، شایسته نخواهد بود که مرجع، در برابر صورت مغلوط داده هایش مرعوب گردد و امروز کتابت اشتباه آمیز سروده ها، حقیقت زنده آنها را در ذهنها مقهور سازد. زیرا، شوریدگی و شادابی اصلی دوبیتیهای جلالی در قالب دیگر، می پژمرد و اسطورگی و اصالت آنها آسیب می پذیرد.

در حالیکه به حسن نیت راویان و گزارشگران محترم این ترانه ها باور کامل داریم این را نیز می دانیم که بنابر دوری از محیط زندگی جلالی برای آنان مقدور نبوده است وجه بهتری از آنچه در دست است از آنها ارایه دهند. برپایه سروده های چاپ شده جلالی در چند شماره مجله آریانا، «ترانه های کهسار، ج۱» و نسخه منتشره دوبیتهای های جلالی از طرف انتشارات بیهقی، برخی از تغییرات راه یافته در آنها را مختصرا بر می شمارم: 

در مصراع چهارم دوبیتی زیر، کلمه «غیرت» به جای کلمه «حیرت» آمده، ولی صورت اصلی چنین است:

عـجـب سیـبـه بـه رنگ یـار مـانـد         بـهـی بـه عـاشـقـان زار مـانـد

عـجـب رعـنــا و زیـبـا مـی نـماید          ز حـیـرت بلبل از گرفـتـار ماند

کلمه «ماتو» به جای «مهتو» (مهتاب) در دوبیتی زیر آمده، اما صورت اولی این بوده است:

شدم عاشق به دیدار سیه موی       منم از جان خریدار سیه موی

به چشم من ز مهتو خوشتر آید       شعاع برق رخسار سیه موی

پس از اندک دستکاری در مصراع  سوم، کلمه «نازک»، جانشین «میین (= meyin): نازک» شده، ولی صورت بی عیب دوبیتی چنین است:

سـیـه مـویـی بـه وقـت مـردن مـه            گــذاری دسـت خـود بـا گـردن مـه

بـمـالـم لـب بـه لـبـهـای مـیـیـنــت             خــدا آسـان کـنـد جــان کـنـدن مه

 

«عید نوروز» به جای «عید قربان» در مصراع اول این دوبیتی، قافیه را مخدوش نموده و صورت دست ناخورده این بوده است:

کـه امـشـب عـیـد قـربـانه سیه موی               جـلالی بـا تـو مـهـمـانـه سـیـه مـوی

تــمــــام بــنــدیــان آزاد گـــشـــتـــه                 جــلالـــی پــا بـه ذولا نـه سیه موی

یکی از زیباترین دوبیتها با تغییرات فراوان، چینن درج گردیده است:

به هــر بـــازار سـودای جـلالـی          بـه کـشـک افـتـاده غوغای جلالی

سیاه موی و سیه چشم قـشنگم          نـداره هـیــچ پـــروای جــلالـــی

کلمه «قشنگ» در غور، می تواند بیشتر بیانگر زیبایی اشیا باشد، ولی مقامی در وصف معشوق ندارد و بطور کلی صورت بی عیب دوبیتی این است:

به کشک افـتـاده غـوغـای جـلالی            بـه هـر بـازار سـودای جلالی

دو زلفین سیه موی حلقه، حلقه             شـده زنـجــیـر در پـای جـلالی

کلمه «مدح» در مصراع سوم، جانشین کلمه اصلی «حرف» شده و صورت درست چنین است:

گـل لالــه ز رویــت مـنـفـعــل شــد              ز نـطـقـت بـلـبـل شیـدا خـجـل شـد

زبان در حرف بگشادی سیه موی             گـرفـتـار تـو طوطی غم به دل شد

دو مصراع آخر ترانه فوق، دچار دگرگونی صریحی به این شکل شده است:

چـنـان وصـفـت نـمـودم ای ســیــاه مــوی             کــــه خــوبـــان زمــانــه غـــم بـــه دل شــــد

مصراع چهارم دوبیتی زیر به «همی گوید گرفتار من آمد» تغییر یافته، و واژه «گرفتار»، جای «که» و «اشکار: صید» را گرفته، ولی اصل چنین است:

شـــب آدیــنـــه دلـــدار مـــن آمـــــد                  مــه خــورشـیــد رخــســار مــــن آمـــد

زده از نـــوک مــژگـان بـر دلـم تـیر                  هــمــی گـــویـــد کـــه اشـکـار مـن آمـد

در مصراع سوم دوبیتی ذیل، «دست و پای» به خطا، جای «روی و موی» را گرفته است. صورت بی نقص را می آورم:

چــه بــودی مــن بــه جــای شــانــه بـــودی            بــه دســت نــازک جـــانـــانـــه بــــودی

زدی بــوســـه بـه روی و مـــــوی دلـــبــــر             سـیـه مـوی شمع و مـن پروانه بودی

مصراع سوم دوبیتی ذیل با وزن ناقص و به گونه «سر و تن و دل و مال و جانم» چاپ شده و در صورت اصلی این عیب دیده نمی شود:

دلــم مــایـــل بــه چــشــمــان تـــو بــاشــد           اســیـــر زلـــف پــیــچــان تــو بـاشـد

ســـرو تـــن و دل و ایـــمــــان و جــــانــم           هــمــه یــکــســر بــه قــربان تو باشد

«هرانکو» به جای «هرآنکس» در دوبیتی ذیل، وارد شده، ولی چنین ترکیبی را هیچیک از شاعران نظیر جلالی در غور به کار نبرده اند و اصل این دوبیتی نیز چنین است:

سیه موی و سمن بوی نام دارد       به ملک تربولاق آرام دارد

هرآنکس که خریدار سیه موی        فغان از خانمانش حق برآرد

کلمه «لطفت» به جای «وصلت» در دوبیتی زیر نشسته و مفهوم نیز نشان می دهد که بیجاست:

بـیـا ای مـاه تـابــان راسـت بـرگـوی               پــدر نــام تــــرا کــــرده ســیـــه مـــوی

اگــر وصـلــت شــود بــا مـن مـیسر                تـــرا چـــون گـــل دمــادم مـی کنم بوی

یکی از ترانه ها با تغییراتی چنین درج شده است:

بـسـر ســـودای تــو دارم سـیـاه مـــو                بــدل مــاوای تـــو دارم سیـــاه مـــو

مــــراد مــن بــــدیــن دنـــیــا نـــدادی                غـــم عــفــبــای تــو دارم سـیـاه مـو

گفتنی است که ترکیب «بدین» در سروده های جلالی و دیگر ترانه پردازان آن دوران غور، کاربرد نداشته است. کلمه «تو» را در جایی که به معنی «ترا» باشد، نظیر محل آن در مصراعهای اول، دوم و چهارم دوبیتی فوق، آواز خوانهای غـور، «تر (= tor): تو + را» ادا می کنند. مصراع سوم این دوبیتی را چنین به یاد دارم: «سر پل، راه تر دارم سیه موی». قابل یادآوری است که گاه، ترانه سرایان، یک یا چند مصراع یک دوبیتی را حفظ می کنند و بقیه آن را تغییر می دهند و به عنوان دوبیتی جدید ارایه می کنند و بعید نیست که «غم عقبای تر دارم سیه موی» نیز از جلالی باشد. به هر حال، صورت درست تر دوبیتی فوق این است:

بــه سـر ســودای تــر دارم ســیــه مــوی             بــه دل غــوغـــای تــر دارم ســیــه مــوی

بـــه ایــن دنــیـــــا مــــــرادم را نـــــدادی             ســـر پـــل، راه تــــر دارم ســیــه مــــوی

بیت دوم یکی از ترانه ها چنین درج شده است:

 ســر تــابــوت مــن بــر شـانـه بـگـذار                  تــن مـرده کـنــد یـکـدم ســواری

با عنایت به طبع لطیف جلالی و دقایق بیانی او نیز می توان دانست که این بیت مناسبتی به ذهن و زبان وی ندارد. شکل درست ترانه در دست است:

اگــر مــردم ســیـــه مــــوی خـــمـــاری                  دو دســت بــالای تـابــوتـــم گــذاری

هــــزار و سـه صـد و سـه بـیـت گـفــتـم                 بــمـــــانـــه در زمـــانــه یـــادگــاری

این سروده خلیفه صیفور، عاشق زمـرد، به نام جلالی آمده است:

سـیـه مـوی هـمـچـو کـبـکـی کـرده پـرواز           مــیــان کــوهــســـاران داده آواز

جـــلالــــی بـــود دایــــم در کــمــیـــنــــش            بـه چـنگ آورد او را مثل شهباز

بطور کلی، هر جا در سروده ها، صورت ندایی «سیه مو یی! (= !seyahmuyey)» ‌(سیه موی ای = ای سیه موی!) آمده، در کتابت، به زبان معیار گزارش و «سیه مویا»، شده و یا به «سیه مویم» تغییر یافته است. همچنان، جایی نام روستای «تربولاق» به «تربلاق» تغییر کرده است که البته صورت دوم از لحاظ وزن، در بیت، بهتر می نشیند، ولی جلالی، سمرقند، گزک (محلی در بادغیس) و بطور کلی، نامهای زیادی را گاهی که در آنها ارزش بیانی دیده، وارد سروده هایش نموده است و البته در قرائت آنها بجز رعایت سنت و قبول تساهل، راهی نیست. 

عمده شعر و ملاک اصلی شهرت جلالی را این عاشقانه های بی شائبه و دردناک وی تشکیل می دهد که با بهره گیری از لهجه غور هنرمندانه و استادانه ارایه گردیده است. در سرودهای جلالی، تواناییهای بیانی و تصویری لهجه بومی و دیگر ویژگیهای آن در همه سطوح قابل مطالعه است. وی در دانسته های تاریخی، جغرافیایی و شناساییهای محیطی نیز ابزار بیانی می یابد و از کارگیری نام افراد و مکانها در بیان احوال خود مبتکرانه و دلیرانه سود می جوید.

جلالی، ظاهرا، پس از بیخودیها و جاذبه های شدید نخستین، طی سالهای بعدی، آشتی گونه ای با کتاب و یاران مدرسه دارد و حتی پیام وصلت را نیز چنانکه خواهد آمد، سرانجام، چند طلبه به او می رسانند. و پاری از سروده های این دورانش، بعد دیگری در ناله های او را مشخص می نمایند و ذوقی را در طبع او نشان می دهند. مرحوم ملا بهائ الدین، چند بیت از یک غزل جلالی را چنین نقل می کرد:

عـــالــمــی را خــوار مــی بــیــنــم ز عــشـق             خــویــش را افــگــار مـی بـیـنـم ز عـشـق

گــفــتــگـــــوی عــــاشـــقــــــان بــــی نـــــوا              بـــر ســـر بـــازار مـــی بــیـنــم ز عـشـق

مــــن انــالـحــق مــی زنـــم مـنــصـــور وار              خـــویــش را بــر دار مـی بـیـنـم ز عـشـق

شـــش جـهـــت را ای جــلا لـــی ســربـســر               لـمـعــه انـــوار مــی بــیــنـــم ز عــشـــق

جلالی در سرآغاز این راه، رنجهای فراوانی متحمل گردید. خلیفه عالم، یکی از آن نزدیکان جلالی  بود که از فهم فداکاریهای او در عشق عاجز ماند؛ رفتار او را مایه سرافگندگی  قوم خود دانست و از اذیت جلالی ابایی نداشت. جلالی  در یک دوبیتی او را به نرمخویی دعوت می کند و از خطر مرگ خود سخن به میان آورد. ولی در همین دوبیتی، با اظهار امیدواری به خدا، شاعرانه، خلیفه را به خاک می زند و از میدان بیرون می اندازد. ولی با این همه بی باکی، لحن جلالی خالی از غبار یاس در این دوران نمی باشد:

خــلــیــفــه درد عـاشــق، بــیــدوایــه            امـیــد مـن بـه درگـاه خــدایــه

بــکــن رحــمــی بــه حال زار عاشق            مـبــادا جـان مـن از تن برایه

با سپری شدن چند بهاری، می بینیم که جلال الدین روستایی که سراسر سالهای عمرش حتی به رقم ۲۵ بالغ نمی گردد، دردمند کارکشته ایست؛ او دیگر طبیبان را به هیچ می شمارد و با لحن پرطمانیت، دردش را بی نیاز از درمانهای سنتی تعریف می کند:

خـد نـگ غـمـزه ات از جـان گــذشــــتـــه            سنـان از سیـنـه بـریـان گـذشـتـه

طــبــیــب آمــد پــی درمـان و گـفـتـم بـرو             کـــه دردم از درمــان گــذشــتـه

جلالی در نخستین دیدار سیه موی، بی صبرانه، می طلبد:

سـیـه مـویـی بـکـن رحـمـی بـه حـالـم         کــه مــحـنــتــهــای بـی پــایــان کــشــیـــدم

 

ولی، پس از آنکه این «محنتها» صد چندان می شود، ناگهان از خاکستر عشق سر بلند می کند، دولت را با خویش، یار می بیند  و تعبیر تازه ای از این سوز و ساز به دست می دهد:

بحمدالله که دولت یار من شد  سیه موی رهنمای کار من شد

بگـشتـم روی عـالم را سراسر          بسی صاحـبـدلا دوچـار (۶) مـن شـد

وی زمانی، مستقیم و بی آرایه در چارچوب سنت می گفت:

جـلالا تـا بـه کـی عـشـق مـجـازی        راه عـقـبـی نـبـاشـد راه بــازی

به آب دیــده ام غـسـلی به جا کن         وجود خویشتـن را کـن نـمازی

اما، نهایتا، دیدگاه دیگر و بیان شجاعانه و دگرگونه ای ارایه می کند:

زبـان خـامـــه را از غــم شـکـســـتــم               بـه دل نـقـش جـمـال یـار بـسـتـم

مـنـم صـنعان، سیه موی همچو ترسا              اگــر فـرمـان دهـد بت می پرستم

جلالی با عنایت به هم معنایی واژه ها، سخنی را که در یک دوبیتی صریحا از سیه موی و گزک آغاز نموده با شگردی هنرمندانه و اشاره ای به  «واللیل»،  تا «حبیب» گسترش می دهد و بر می کشد، آنگاه با نفی ظاهری سیه مویِ آشنا و زمینی، «حبیب» را در آینه جمال وی می بیند و می ستاید و حسن خاکی ـ افلاکی سیه موی را به کمال می رساند. جلالی،‌ گاه با چنان ایقان و لحن راسخی از عشق سخن می راند که هر واژه در حیطه اقتدار او یکجا با ارزشهای بومی و سنتی، ارزشهای جهانی و کیهانی را نیز می سراید:

گـزک جـنـت، سـیـه مـوی حـور عـیـنـه            جـمـالـش دایـما در زیـب و زیـنـه

سـیـه مــویـی کـه مـی گـویـم نـه ایـنـه             حـبـیـب خـاص رب الـعـلـمــیـنـه

یا:

حبـیـب ذوالـعـلـی بـاشـد سـیـه مـوی           مسمی مصـطـفی بـاشد سیه موی

صـفـات گـیـسـویـش والـلـیـل بـاشــد           به چهره والضحی باشد سیه موی

وی با تکیه بر تشبیهات و تفارن یابیها، سیه موی را به عنوان نماد زیبایی، در بستر تمدنها و باورها می آراید و عطف گونه ای به اسطوره سازی نشان می دهد و آینه دیگری در برابر جمال معشوق می گذارد:

سـمـرقـنـد صـیـقـل روی زمـیـنـه           بـخـارا زیـنـت اسـلام و دیـنـه

سیه موی سیه خال (۷) پریروی           بـه چـار ایماق، یکدانه نگینه

جلالی عاشق و ترانه سرا با چنین پیام و بیانی در دلها رسوخ کرد و طی سالهای پسین که ملا غنیمت پدر سیه موی، فوت می کند و در خانواده سیه موی و نزدیکانش، مرگهای دیگری نیزاتفاق می افتد، مردم، بهت زده، این رویدادها را، همچون نشانه های معنی دار و پادافره رنجهای تحمیل شده بر جلالی تعبیر می کنند. شوریدگی و فداکاری بی مانند جلالی باور و عاطفه مردم را کمایی می کند و احترام و همدردی نسبت به وی به حدی می رسد که سرانجام، نزدیکان و خانواده سیه موی، ناچار در برابر او زانو می زنند؛ سد سنتها را می شکنند و به وسیله چند طلبه ای که گذری در روستای آنها داشته اند به جلالی پیام وصلت می دهند و بگونه باورنکردنی، سیه موی را بی هیچ مهریه ای به عقد او درمی آورند.

در همان دورانها از عشق طالب به سکینه، عشق ملنگ به لیتان، عشق عزیز به نازک و … اطلاع داریم، ولی، روزگار، هیچ عاشقی را از بخت جلالی در وصال معشوق با این وجه، برخوردار نساخته است. اما، جلالی در توفان عشق، پیوسته و صریح، خطاب به سیه موی از وصل و همزمان با آن از مرگ سخن به میان آورده و خود را «شهید عشق» و «کشته عشق» نامیده است:

اگــر مــردم ســیــه مــوی وفـــادار                به خاکم کن به کس محتاج مگذار

        شهید عشق را غسل و کفن نیست                طــریـق عـاشـقـی ایــنـست ای یار (۸)  

                                      ***                                        

دو ابـــرویــت هـــلال شـــام عــیـــده          رخــت چــون بـرف و خـون سـرخ و سـفـیـده

زیــارت کــن مــزار کـشـتـه عـشـق           کــه بــیــچــــاره غـــر یــبـــــه و شــهـــیــــده

                                            ***                                         

اگـــر مـــردم سـیــه مــوی خــمـــاری            دو دســت بـالای تــابــوتــم گـــذاری

     هـزار و سـه صـد و سـه بـیـت گـفـتـم             بــمــانـــه در زمــانــه یـــادگــــاری (۹)

و سرانجام نیز، دولت مستعجل وصال، بیش از هشت ماه نپایید و شاعر «سراسر ملک هری» و «شهید عشق»، در عین جوانی و جدا از سیه موی راه سفر بی بازگشت و محتوم را در پیش گرفت و راهی اقالیم ناکجاها گردید. (‌۱۰)

جلالی که روزگاری خانواده اش از غور به بادغیس کوچیده بود، خود را به عنوان شاعر سراسر ملک هری، یعنی هرات، غور و بادغیس معرفی کرد، ولی، سکونت مجدد خانواده اش در غور، دلبستگیهای بیش از حد وی به زادگاه سیه موی و نضج یافتن شخصیت وی در این محیط سبب شد برای همیشه به سرزمین اصلی خود یعنی غور منسوب گردد. جلال الدین، نوجوانی بود که به هوای سیه موی پا در خطه غور گذاشت؛ در آنجا با همزبانی و همدردی جامعه مواجه شد؛ سروده هایش مورد پسند قرار گرفت و نهایتا طبع جوشان وی در جو مساعد اجتماعی و دامان طبیعت الهام بخش غور امکان شکوفایی و رشد یافت و او از سلاطین سخن در غور گشت. شاعر و پژوهشگر فقید، استاد رضا مایل هروی در دیباچه دو بیتهای جلالی چنین می نگارد: «هنوز در صخره های کوههای پرمهابت غور، غوغایی از عشق بر پاست. نام سیه موی و جلالی در خاطره ها نفش جاوید بسته، ماجرای این دو دلداده را از ستیغ کوه، آبشاران مست بر کوه و کمر پیچیده است.»

در غـور، جلال الدین جلالی را به عنوان شاعر صاحبدل و استاد بی چون و چرای دوبیتی ارج می گذارند. شماری از بزرگان غزل و مثنوی را از دوران جلالی در ولایت می شناسیم و به آنها می بالیم، ولی، اصالت و سوز و ساز دوبیتی های جلالی، بی هیچ مبالغه ای تا کنون هم کم نظیر مانده است.

چند ترانه دیگر از جلالی:                                    

ســیــه مــوی و سـیــه خـال جـلالـی           یـقـیـن بـرگـشـتـه اقــبـال جـلالـی

نـفـس بـالا مـده (۱۱) بـا لـب رســیــده           فرو رخته (۱۲) پر و بال جلالی

                                         ****

          سـیـه و مـوی و سـیـه چـشـم خــمــاری          مــقــام مـنـزلـت مـلـک بـهـاری (۱۳)

هــزار و هــفـتـصــد و هـفـت بیت گـفتم            بـمـانــد در زمــانــه یـادگاری

****                                                 

جـلال الــدیــن بــخــوان اول فـلـک را       غــنــیـمـت مـی شـمـارم یـک دمـک را

       اجــل آخـــر نــخـــواهــد داد مـهـلـت         پـــری و آدمـــی و جــن و مـلــک را (۱۴)

                                 (پایان)

 

(۱)          سیه مو یی! (= !seyahmuyey): ‌سیه موی ای؛ ای سیه موی!

(۲)         لمبیدن ((lombidan =: فروریختن دیوار و سقف و نظیر آنها

(۳)        منظر: بالاخانه

(۴)       سمنبوی: نام خواهر سیه موی بوده است.

(۵)       هنرمند گرانمایه کشور، عبدالوهاب مددی با اندک تغییری این آهنگ را در خواندن دو بیتهای جلالی اجرا نموده، ولی صورت کاملاً دقیق آن به آواز عبدالباقی، آواز خوان محلی در افغانستان موجود است.

(۶)    دوچار: دچار

(۷)      اشاره به خال خدایی است که سیه موی بر رخساره داشته است.

(۸)     در یکی از منابع این دوبیتی به این صورت اشتباه آمیز و بیان سست آمده است:

اگــر مــردم سـیـاه مــوی وفــادار         بــه خــاکــم کــن بـه کـس مـحـتـاج مـگــذار

به خاکم کن، مرا غسل و کفن کن         طـریــق عــــاشــقـی ایـنــســت ای یـــــــــار

(۹)     عدد هزار و سه صد و سه، نمادین و صرفا برای اشاره به کثرت بیتها به کار رفته است. جلالی عدد هزار و هفتصد و هفت را نیز در دوبیتهایش به همین معنی به کار برده است. ولی شمار دقیق ترانه های او به هیچوجه از رقم ۱۲۰ درنمی گذرد. 

(۱۰)    برای سیه موی جوان و مشهور، به هیچ وجهی مقدور نبود سالها در سوگ جلالی، عزلت نشینن بماند. ناآرامیها و قشون کشیهای محلی آن دوران، زنان بی سرپسرست را از همه بیشتر در معرض خطر قرار می داد و ناچار، وی تن به ازدواجهای بعدی داد. سیه موی دارای فرزندان دیگری نیز شد. او به رفاهیت بسر برد؛ عمر دراز یافت و در آغاز دهه شست در غور، چشم از جهان بست.

(۱۱)     بالامده (bâlâmade = ) : بالا آمده.

(۱۲)     رخته (rečte = ): ریخته

(۱۳)    بهاری: روستاییست در چغچران غور

(۱۴)    کلمات  نظیر  «باشد»،   «کند»،    «شود»،   «زند»    را مثلا در مصراعهای«به هر جایی که باشد، زنده باشد»،  «خدا آسانه کند جان کندن مه»، «اگر لطفت شود با من میسر»، «صدف از موج دریا می زند سر»، آوازخوانهای غور، برای بیان اوج احساس، به گونه   «باشی»  ( bâšey = )       «کنی» ( koney = )، «شوی» (šovey = ) و «زنی» (zaney = ) ادا می کنند و البته امکان چنین تلفظی بسته به جای کلمات در خط وزن بیت میسر می گردد.

 

ناجیه کریم

 

ناجیه کریم

ناجیه کریم فرزند محمد کریم خان کابلی در سال ۱۹۵۴ میلادی درشهر کابل تولد شد. پس از دوره تعلیم در لیسه زرغونه ، در سال ۱۹۷۷ با گرفتن بورس تحصیلی عازم امریکا شد. لیسانس و فوق لیانس را در رشتهً علوم تغذیه در امراض از دانشگاه ایالت اوهایو بدست آورده و در همین رشته مشغول کار و تدریس میباشد.

از سن کودکی به شعر علاقه داشته و علم عروض و بیان را نزد پدرش که خود شاعر مشهور کشور ماست آموخته است. وی میگوید :

Read More »

فرستنده: فریده مشوق

نذیر احمد ظفر فرزند محمد اصغر ظفر، از اهالی زنده بانان شهر کابل، در سال ۱۳۳۶ خورشیدی در شهر گردیز ولایت پکتیا چشم به جهان گشود

آقای نذیر ظفر تحصلات ثانوی را در کابل انجام داده و بعدا در رشتهء ژرنالیزم در اتحاد جماهیر شوروی سابق درس خوانده. بعد از فراغت از دورهء تحصیل در خارج، به حیث گزارشگر برنامه های اطلاعاتی رادیو ـ تلویزیون کابل ایفای وظیفه نموده و چندی در دفتر مطبوعاتی صدارت اعظمی مشغول کار بوده.

موصوف از سال ۱۳۵۲ خورشیدی به سرایش شعر آغاز کرده و اولین مجموعهء اشعارش در سال ۱۳۷۱ توسط مطلبعهء دولتی کابل به چاپ رسید. مجموعهء دوم شعری وی زیر عنوان «شام غزل» در سال ۱۳۸۱ خورشیدی در شهر تاشکند به زیور چاپ آراسته شد.

نذیر احمد ظفر تا سال ۱۳۸۳ در شهر تاشکند بسر می برد و نطاق برنامه های فارسی رادیوی بین المللی تاشکند بود. فعلا در ایالات متحدهء امریکا بسر می برد.

در اینجا نمونه های شعر آقای ذیر احمد ظفر را پیشکش می کنیم

آهنگ عشق

ای شمع جان! خدارا، پروانـه را مسوزان

آهنگ عــــشق دارد، دیوانه را مسوزان

بنیاد مـــــــــهر باشـــــــد اندر دل محبان

دل، جایگاه یار است، این خانه را مسوزان

ای محتسب! خدا را شرم از نوای ما کن

جانم بگیر و برسوز، میخانه را مسوزان

هندوی من در آتش، زایین خود مینداز

ای لاله بهر «بگون» جانانه را مسوزان

ای باغبان هستی اشجار خشک بر بسوز

ترشاخه های مستیم، مستانه را مسوزان

آزاده مرغ عشقم، دارم هوای بستان

صیاد ناجوانمرد! کاشانه را مسوزان

یارب به حق عشقت، درد «ظفر» دوا کن

آتش به خصم انداز فرزانه را مسوزان

کابل، ۲/۳/۱۳۵۸

یاد وطن

نگهت باد صبا میدهدم بوی وطن

چهره دلکش گل برده مرا سوی وطن

هوس باغ و گل و بلبل بستان چه کنم

من که دارم هوس دلبر خوشروی وطن

همنوایی کنم از شوق به مرغان چمن

چون منم عاشق و شیدا و سخنگوی وطن

گر به مستی به برم نیست می و باده ببین

ساغر شعر پر از باده و مینای وطن

«ظفرا» تازه نفس می کنم از یاد وطن

زنده ام هر نفس از گلشن خوشبوی وطن

۷/۷/ ۱۳۵۹

یکی شوید

ای دوستان به یاری کشور یکی شوید!

ای شیرزاده گان دلاور یکی شوید!

چنگال پست تفرقه انداز بشکنید

با هم برادرید، برادر یکی شوید

تا کی حدیث وصلت بیگانه می زنید

خیزید بهر یاری یاور یکی شوید

از باده محبت میهن پیاله ها

گیرید و گرد باده و ساغر یکی شوید

میهن ز کار ما و تو معمور می شود

دستی به هم دهید و سراسر یکی شوید

از جان و دل «ظفر» به شما ناله میکند:

بهر رضای حضرت داور یکی شوید

کابل، ۲۵/۶/۱۳۵۸

جواب داغ

ساقی فگند در ته ساغر، شراب داغ

دل گشت از حرارت مستی، کباب داغ

مستانه باز دیدمش و حرف گفتمش

زندانه داد خنده سرد و جواب داغ

چون یخ به آستانه گرمی فنا شدم

تابید چون به چهره من، آفتاب داغ

دل سوخت از حرارت چشمان ساحرش

مسحور یار گشتم و رفتم به خواب داغ

بسیار شکوه از غم دوری مکن «ظفر»

باید کشید در ره هجران عذاب داغ

 

معرفی : عزیزه عنایت 

 عزیزه عنایت درسال۱۳۲۶ هجری شمسی در ولسوالی اندخوی مربوط ولایت فاریاب پا به 

عرصه وجود گذاشته پدرش محمد کریم ولد میرزا همراه نسبت و ظیفۀ افسری درکابـل متوطن 
میگردد که موصوفه نیزدرآنجابزرگ شده و تحصیلاتش را هم درکابل بپایان میرساند. Read More »