اشعار

ضحاک ستمگر

 

هر سوکه نظر کردم، هرگوشه گذر کردم

خاکستر و خون دیدم، ویرانه به ویرانه

آتش زده در خرمن ، آتش شده سرتاسر

هم سوخته شمع ما ، هم سوخته پروانه

 افتاده جوان ما، گلگون شده گیسویش
باز آر که مادر را ، تا موی کند شانه

ضحاک ستمگر را ایوان شده این وادی

یک سلسله مارانی پیچیده به این خانه

هرروز جوانی را در کام خود اندازند

فریاد که اهریمن،  ره برده به این خانه

کو کاوه آهنگر بر سر کند آن نیزه

فرزند ستمکش را آزاد  ز  زولانه

افسانه ی خون باشد تاریخ سراسر غم

سر تا به قدم درد است این ملک غریبانه

جلیله سلیمی

مثنوی غزلی

مثنوی غزلی بر درخشش مولانا  زیر عنوان

 

( تابنده چو خورشید  )

در کلام مـــــــولانا تابشــــی دگـــــر باشــد

ناله بی اثــــــرهــم  نیست دلبراربه بر باشد Read More »