|
پیکر تراش پیر
صادق پیکار
به استقبال شعر بهار سعید زیر عنوان
بیا مرا
بتراش
به بت سرای
دلم مریم سپیدی بود
ز مر مر ملکوتش خداتراشیده
تنش ز وسوسه
خالی لبان یخ زده اش
نه بوسه دید
و نی همچو غنچه خندیده
شبی ندای
غمینش به گوش من می گفت
که در تراش خدا
عیب بود و نقصانی
دلم ز عشق
تهی مانده است و افسرده
کجاست گرمی
آغوش و لمس پستانی
بیا مرا
بتراش و زنو مرا بتراش
لبان یخ زده
ام وا به بوسه هایت کن
به خلوت شب
تنها یی ات ببر یک شب
تنم پر از شرر موی
سینه هایت کن
*****
به کار گاه خیالم
شبی تراشیدم
زپیکرش تن پر عشوه
و فریبنده
زلاله وام گرفتم
تبسمی به لبش
زشب دو گیسوی
مرغوله دار و ژولیده
هوس به ساغر چشمش
نشاندم از چشمم
تبش فزو شد و دستش
به سینه ام لغزید
لبان تشنه اورا به
بوسه وا کردم
ز بوس و گرمی آغوش
من تنش لرزید
به بر کشیدم وگرمش
نمودم از نفسم
به قله های پر از
لذتش رها کردم
دریغ و درد که پیکر
تراش پیرم و هیچ
خد ا نکرد من هر
چند خدا خدا کردم
|