|
ف. بری
خیره سر
ای بیخبر که دور زمان بی امان گذشت
عمرت به بغض وکینه وحقد درزیان گذشت
بر غفلت آرمیده, بشد سیر
زنده گی
وامانده ای زهمرهیی , کاروان
گذشت
افتادهء به دامن اوهام و
تیره گی
چون جغد آرمیده به ظلمت زمان
گذشت
اندرهوای کرسی و سیم و زری
چنان
کز تو ادا و منزلت انسان
گذشت
فربه وزفت گشته ء ازخوان
دیگران
ازتوحدیث عزت وغیرت چنان گذشت
راعی صفت تورهزن هربوم وبرشدی
تیغ جفای تو ز دل خونچکان
گذشت
خواهان داد گشته زبیداد تو،
زتو
آهی ستم کشیده زهفت آسمان
گذشت
ظلمت سرای ابهت نمرود به یاد
دار
در دادگاه عدل خدا نا توان
گذشت
ما کم ندیده ایم بری توسن
هوا
ابلیس واربه پای حقیقت چسان
گذشت
|