|
شعر از:لطیف
کریمی استالفی
دکلمه از : حدثیه هاشمی

شاخـۀ نیلوفـر
درد عشقیست درین سینه ی دردناکتـرین
زیـنتم داده دریـن شــهر یخـن چـاکتـریـن
بسکه در بستر غـــم اشک خیـالت ریختم
یـادی خـورشـید نکنـد کلبـۀ نمــناکتــریـن
دفــتـر شـعر مـــرا
بــرگ چـه میگـردانی
واژه ی وصـل تــو افتاده چه غمناکـترین
حاسدان طعنه زننـد تـــا شدم خاک رهـت
ای خـوشا در قـدمت قامــت من خاکترین
مــی کشـد جـانب آن میـوۀ ممـنوعـه مـرا
عـشق تــوگرچـه خدا گفته خـطرناکـترین
شرط انصاف نباشد کــه تو پیچی با غـیر
هـمچو یک شاخـۀ نیلوفـرهــوسنـاکتـرین
واعـظا پنـد تــــوهـرگـز نکنـد خـامـوشـم
تـوچه دانی غـم این سینۀ سـوزناکتریـن
بـاد امـشب مـزن بـوسـه به انـدام شمـع
بـگــذاریکشـب مـا هـم طـــــربنـاکـتـریـن
گـشتــه شائیستـۀ آغـوش کـریـمی آتـش
تـا بـرد رنگ غم از خاطــرمن پاکتریـن
|