|
نگين آسيا
ای
وطـــن مــاوای شــــيران غيور
شير
مـــردان شــــکيبا و صـــبور
در
جــــــهان هســـــتي نگين آسيا
سنگ
سنگت بــــي بديل و بي بها
بهـــر
استقلال مــا جــان داده ايم
درس
عبرت بــــر حريفان داده ايم
داده
ایــــــــم آزادکــــی را امتـــحان
روشن
است این حرف برپیرو جوان
خنــــده دشمن بـــــود اصـــرار تو
چشـــــم دارد بــر دل کهسار تــــو
کرد
کابل را به خاک وخــون يکي
هــم
بـــه روی خـــود نيارد اندکي
مـهــر
تــو در سيـنه دارم از ازل
کينه
بــر دل دارم از خصـم دغــل
در
فراقــــت آه و افـــغان مـی کنم
شامها
چون شمــع گريان می کنم
عــزت
مــــا زيـــــر پا انـــــداختند
با
هـــمه نــــرد رذالــــت باختـــند
در
جـــــواني پير شــــد مردان ما
آمـــــده پيوسته بر لـــب جان ما
ميرود
هـر شب بـه گردون داد ما
تا
دهــــد کس گـوش بــر فرياد ما
هست و
بود مــا هــمه يغما شــده
تيره بر
ما حال وهم فــردا شــده
هـــر
کدام از نا گزيری زنــده اند
جمله در
فکـر وطـن افسـرده اند
درد جان
ما را دگرباشــد چــه کار
جهد ما
شد وقــف اندر روز گار
جنگ
بنمــود عاقبـت ما را تـــباه
در
بســـاط ما نمــــانده غيـــــرآه
نيســت
کس درفکرت بدخــواه تو
نيست
چون خودمردخاطرخواه تو
جنگ
کـــرده مــردم ما را زبون
خلق ما
بنشسته تا زانـو به خون
صلح را
بيهوده عنوان کـرده اند
با
رقيبان عهد و پيمان کـرده اند
رفـــــت از کشور همه اهل اداب
درسرکس
نيست شادی و طرب
رفـت
دوکتــورهم معلــم از وطن
شد نصيب
ما سياهی بـــا کفن
گشته
کشور همــچو دشت کربلا
ريزد از
هــر سو به ما تير بــلا
خصم
دارد فکر تسخیرت به سر
بهره
گيرد تــا از آن کوه و کمر
جان
مــا بــادا فدايـــــت ای وطن
پاک
ســازم راهت از زاغ و زغن
خاکت از
خون باز گلگون ميکنم
دشمنان
را از تو بيرون ميکنم
دوست
دارد سنگ سنگت را بريد
رفـــت
و آخر مــدتي سيرت نديد
نجیب برید
|