|
لیزا سروش
نامه ای برای پدرم
پدر!
دستان روزگار قلب تاریخ را
مسخ کرده است
لکه های استعمار را با آب
کدام دریا بشویم ؟
پدر!
دلتنگم ، سخت دلتنگ
ولی می خندم
که دلتنگی هایم را
که اگر بغچه اش بگشایی
آیینه ها فریاد می زنند
به
دست باران برایت هدیه کرده ام
هدیه
یک تنها
یک مسافر
پدر!
بهار را با تنهایی هایم تجلیل می کنم
خزان از جنس افسانه من
است
اما امشب دلم بغض می زند
اگر نامه ام سرد بود
مخوان!
پدر!
صدایم از خنجر روزگار سونامی شده است
آه ببین!
چراغ خانه ام را کشته اند
گلبرگ های شعرم را دیروز تاراج کرده بودند
می بینی ؟
می گویند
جنازه
چشمانت
را
خدا خوانده بود
اوقیانوس اندیشه ات را (ناتو)پاسبانی می کند
استواری قدم هایت را قرض ده
که پایگاه می سازیم
پدر!
تو قطره بزرگی روی نیلوفر
و من از سخاوت دستانت قطره های به دریا می بخشم
اگر اندکی تشنگان را سیراب کنیم
پدر!
کسی بر چهره زردم نمی نگرد
که زخم کبوتران و مرگ ستارگان فریاد نکشند
می گویند،
پرچم های زادبودم خونین شده اند؟
نامه ات به ماه ده
حالا کار ساده است
همه چیز خارق العاده است
چور
چیاول
قتل
تباهی
نکردی می گویند حرامزاده است
پدر!
پرستو های ذهنم را
درون نامه گذاشتم که اگر انقلاب شد همرنگ من باش
والسلام
سرزمین
من
نادیه پنداشت سفرش پایان یافت
از غایت درد
هنوزکه نسترن
شب در گریبان سیاهش، خیره می شود
آسمان کو
آسمان کجاست
شلاق پیراهن آفتاب را سپید کرده است
نمی گویم
مهتاب را بر چهره زردم بیاور
سرزمین من
عایشه را دارند مداوا کنند
در سرزمین های دور و دور
چرا امیر من فرمان قبیله را سخت نفرین می کند
سرزمین من
اشک در دیده ام جاری نیست
سینه ام فریاد ندارد
استوارم
استوار، دلتنگی هایم را در کوچه های باران می سرایم
سرزمین من
گریه نمی کنم
آفتاب مانند صدای (هیلری کلنتن) می درخشد
ستار گان سپاس نامه ملکه انگلیس را از بر دارند
ماه می دمد
چراغ خانه من مرده است
اما امیر من!
از چراغ باکم نیست
چراغ دان را مکش
سرزمین من
هنوز کودکانم رد پای نان را ترانه می خوانند
هنوز آوارگانم
کلام سرپناه را هجا می کنند
هنوز...
یاران! در کوچه های تاریکم
دعا کنید
که یک ستاره کمرنگ هم شب را بزرگوار می سازد
بهار می رسد
بهار می رسد اما شبخونیان
کنار ایوان فانوس تازیانه باد
رویش زرد گیاه فاجعه را صدا می زنند
بهار میرسد اما هجوم باران به پاسداری باد
به هجاء خواب جوانه ها آمده است
و پرنده شب
امید غریو برمیدارد
تاسرود چکاوکها و قراولان گل ها
بلندتر
از باد های سر گردان
از آشیانه بیرون آیند
و زهر حادثه برگلوی پاییز ریزند
بهار میرسد اما تنه رگبار جنگل را
برگ سبز در شاخسار نیست
دریا در تلا طم زورق زرین صبح
روی کدام آسیان شفق آبروریزد؟
وقتی که گلها همه پژمرده اند
وقتی که دشت ها همه خونین اند
وقتی که آدمی از گنبد گردون گذشته است
وقتی که پرنده در جوهر شب به سوگواری شا خه ها می گرید
«کجاست صدای سبز جنگل»
وقتی که خیل گرسنگان را
در کشتی بی لنگر
سوی سا حل گمنام
سوغات می برند
وقتی که انبوه
کشتگان رابا تیشه فاجعه به
گیسوان شرق می سپارند
وقتی که در خت آزادی را
با انگشتان گشوده شان خون می کنند
آیا کسی گیسوان
بهار را
هر گز ز بام سرخ شقایق لمس تواند کرد؟
بهار می رسد اما دشت ها در اندوه تلخ
زان همه شور نشاط
سنگلاخی خشک بر جا ما نده است
آسمان با ابر تنها ما نده است
جای شالیزار سبز
جای نوشخند مهر دهقانان شاد
جای آهنگ های رود
خار های ناسزا پا مانده است
پارچه پارچه شدن ملتم
با مارکر امریکایی می نویسد و با الفبای
انگلیسیُ
مُرکب
اش
می کند
های مردم!
دیگرجوان نخواهم شد
نه به شعار وحدت ملی
نه به ایتلاف برادران
شمال و جنوب
نه به اسلام سیاسی
چرا من رقص گیسوان خورشید را تکرار دیده ام
آه!
چگونه فراموش کنم
سفره های خالی بیوه زنان راکه
نه نان را می شناسند
و نه همدلی را
اشک یتیمانی را که پدر و مهربانی را با هم گم کرده اند
غم دل مادرانم را
که از سرشاری میوه های شان
هیچ کرامتی در دسترخوان نیست
آخ! مردم
چشمانم کور باد!
اگر مرگ تاکستان شمالی را
خواب دیده باشم
فاجعه یکاولنگ و دشت لیلی را اصلاً به یاد ندارم
کابل را هیچ نمی شناسم
حافظه ام را غربت تنهایی ام
کشته است
دوست من احساس بلندی دارد
از صلابت ایمان کلام می آورد
درست می داند دنیا را با نکتایی
پسا مدرنیزه
شده اش چگونه فریب دهد
درست می داند پیام آزادی را چگونه راهی
چراغ سرخ حادثه نماید
دوست من حرفهای حسابی می زند
با صدای نفس جنگل
با موزیکال(
مایکل)
و ایروهند(
بچن)
او شاید کاج سبز نفس جنگل را
در مسافرخانه سند و پنجاب غرس کرده است
او زخم ستاره و مرگ آفتاب را گشته تفنگ نه
انعطاف زمین می خواند
دستانش را با بوی خون ماشه رنگ نکرده است
اوهم نمی داند!
معرکه طالبان را
باید از(
بوتو)
پرسید واستخوانش را از
(وزیرستان)
اما تاریخ!
از خونم
چراغت می آورم
|