|
تبه
کاران
وقتی خورشید از لای شیشه ای
شکسته پنجره بدرون قلبم میتابد
رخشنده و تابناک
میابم جسم نا توانم را در مجمر آ فتا ب
چون دود سپید و سبک با ل
بر هوا شوم در حا ل پرواز
بر فراز جا یګاه روشنایی جهانتا ب
پندارم که در جای دیګر ام
به فاصله های دور
از جایګاه آ د میان پُرغرور
که بشکل نا مریی بجان یکدیګراند
خواب و خورش و آ سایش بر خویشتن خواهند
و دیګران را در عذوب ګذارند
در راه عشرت و ګامګاری به پیش اند
از بساط دوران ، زمان همی نالند
جامه سپیدانی که پا ک طینتی را جلوه دهند
خود در حریر و حُله لولند
عفت را در رسوایی و
رهایی را در ا سارت روا دارند
و خاک را سرمه ای چشم مردم سازند
در سرشت و اندیشه و خرد شان
آ تش کین و نفرت جوشد
و کردار شان شعله ور
از عشق دروغین بود
دوای تلخ را با رو پوش پوشانند
تا تلخی اش ظاهر نګردد
لجاجت و تبه کاری از خصلت
این جفا پیشه ګان ا ست
همه ای این دودمان را دوام خود
و نصیب خویش دانند
با هر نګاه و هر دیدار سر شار از خشونت
بر یکدیګر نګرند
کجا شد سمند همدلی و دوستی
کجا شد آ ن سخاوت و پا کدامنی
همه جا رنګ است و رنګین کمان تخیلی
در دومان جها لت همه سیه ګشتند
بینوایان از ماتم دوران خسته ګشتند
نا کامی و نامرادی در رګ ، رګ
خسته دلان آ تش خشم بر افروخته
آ ه و ناله ای درویشان هاله کشد و
بر خرمن ناکسان آ تش افروزد
وقتی خورشید از لای شیشه ای
شکسته پنجره بدرون قلبم میتابد
با خود می اندیشم
در سر زمین بد بختی ها
آ یا از زن زنګی وتار
سپید دامن خوشبختی بدر خواهد آ مد ؟
روزنه ای برای امید فردا ها
ما که نهال ګُل در شوره زار نه نشانده ایم
که نا شګفته ګُل نقاب پژمرده ګی کشد
در قمار زنده ګی بباختیم حیا ت خویش
بجای آ ب و دانه بدادیم ممات خویش
جان سپردن در راه حق آ سان بود
ګر فتادن به پای دونان دشوار
بی فروغ شمع زیستن توان کرد
در چهل چراغ نا کسان بودن نتوان کرد
صبورم و از غم روزګار ریشه دارم
پایداری در این خراب آ باد بیهوده دارم
نیم صوفی ریا کار که ترسم ازعقوبت دار
خرقه ای فقرا به تن و ګفتار از رحلت دارم
وقتی خورشید از لای شیشه ای
شکسته پنجره بدرون قلبم میتابد
رخشنده و تا بناک
میابم جسم نا توانم را در مجمر آ فتاب
چون دود سپید و سبک با ل
بلقیس (مل) ۱۴-۱-۲۰۰۹
|