11159536_1578279945776867_1219517929355475011_n

کنار پنجره

Facebookgoogle_plusFacebookgoogle_plus

شفیقه محیب

با لیلا کنار پنجره با یک یک گیلاس چای سبز خوشرنگ در دست نشسته بودیم . قصه میکردیم و هم بچه های قد ونیم قد را که مصروف بازی های کودکانه شان بودن تماشا میکردیم . برادر لیلا روف با فرزاد نامزاد لیلادر قول اردوی شاهین عسکر بودن. لیلا دوست داشت که من با برادرش روف عروسی کنم و لیلا این موضوع را با برادر خود هم در جریان گذاشته بود  و برادرش هم قبول کرده بود .چون فامیل لیلا را میشناختم از این حرف لیلا

 .خوشحال شدم و یک احساسی برایم رخ داد  که چگونه با روف رو در رو شوم

بعداز عروسی چگونه اطاقم را درست نمایم و چنین خیالاتی که شاید بیشتر دختران جوان هم چنین خواب ها را داشته باشند فرو رفته بودم که ناگهان صدای انفجاری بلند شد و تمام شیشه ها ریخت من با لیلا با جراحت کمی که از ریختن شیشه ها بالای ما برداشته بودیم به گوشه دیگر خانه پناه بردیم کوچه همه سیاه و تاریک شد همه جا را دود و غبار پیچانده بودو دعا میکردیم که حد اقل یکی از آن طفلک های معسوم زنده باشد ! اما افسوس  که به جز از دنده کرکت  یک لنگ بوت و توته های گوشتی که معلوم نبود از کی است چیزی دیگر باقی نمانده بود . دیگر توانای برای حرف زدن نداشتیم با سر وروی خون پر نمیدانستیم که زودتر به خانه کدام همسایه برویم  به هر ترتیب به خانه چند همسایه دور بر رفتیم که در غم شان شریک شویم و تابتوانیم کمکی نیز نمایم . بلاخره شام شد و از لیلا خدا حافظی کردم و روانه خانه گردیدم . چند روز بعدخواستم نزد لیلا بیایم که با هم یکجا باشیم چون عروسی لیلا نزدیک بود بعضی چیز ها را باید درست میکردیم . صدای زنگ دروازه شد برادر کوچک لیلا دروازه را باز کرد  میبیند که خواهر فرزاد ننوی لیلا وارد حویلی شد . لیلا به عجله رفت و بعد از احوال پرسی به صالون پذیرایی اش نمود . ننوی لیلا گفت  ! لیلا جان چشمت روشن تاریخ عروسی تان هم تعین شد و به فرزاد هم تیلفون کردیم رخصتی گرفته با برادرت روف هفته بعدی می ایند  ! لیلا خوش میشود و زیر لب میخندد . ننوی لیلا بعد از دمراسی و نوشیدن یک گیلاس چای خدا حافظی میکند که برود تا بقیه کار های عروسی را سر به راه نماید . من با لیلا نشسته جیزو جوره ی را که مادر لیلا برایش درست کرده بود میدیدیم و در باره حادثه که در کوچه رخ داد و جان طفلک های معسوم را گرفت  قصه میکردیم چون حادثه بسیار دلخراش بود و باز موضوع را تغیر داده در باره موضوعات دیگر صحبت میکردیم تا ان حادثه را بتوانیم بفراموشی بسپاریم . روز ناوقت بود و من روانه خانه شدم در راه برگشت به خانه دلم ذوق میزد و با خود میگفتم که روف بیاید نامزد میشوم چگونه با روف روبرو شوم رنگ لباس شرنی خوری ام چگونه باشد و از همین قبیل فکر های عجیب و غریب که شاید بیشتر دختران جوان داشته باشند در ذهنم خطور میکرد . فردا ساعت های ده بجه روز بود که لیلا برایم زنگ زد و دربا ره اینکه چی کار ها ماند شب خینه را چگونه جشن بگیریم و از خواهرخوانده های ما کی ها را خبر کنیم گپ میزدیم  که صدای پدر لیلا از طریق تیلفون بگوشم امد که گفت لیلا دخترم شنیدم که در قول اردوی شاهین انتهاری شده به برادرت زنگ میزنم تیلفونش خاموش است  تو یک زنگ به فرزاد بزن ! لیلا به عجله خداحافظ گفت تا به فرزاد زنگ بزند . ارامم نگرفت چند دقیقه بعد به لیلا زنگ زدم لیلا جان چی شد توانستی با فرزاد حرف بزنی ؟ لیلا گفت نخیر تیلفون فرزاد هم خاموش است منتظر نکردم خواستم بروم تا در کنار لیلا بمانمتمام ان روز و شب چگ.نه  سپری شد ندانستم کسی خواب نداشت همه پریشان و هر طرف تیلفون میکردن تا بتوانند احوالی از روف و فرزاد بدست بیارند اما بی فایده بود . پدر لیلا دیگر حوصله برایش نماند و فردای ان شب صبح زود با برادر فرزاد عازم بلخ گردیدند تا بتوانند احوالی بدست بیاورند مادر لیلا یکطرف چیغ و فریاد داشت لیلا طرف دیگری برادرکوچک لیلا حک وپک مانده بود بیچاره نمیدانست که چی شده چرا اینها گریه میکنند . نیمه روز بودکه دفعتا شرنگ تیلفون شد  . لیلا تیلفون  ! اما لیلا جرحت نمیکرد که جواب دهد که مبادا احوال بدی بشنود .اما من ناچار تیلفون را گرفتم که ناگهان صدای گلوی بغض گرفته پدر لیلا که گفت دخترم  لیلا ! سلام کاکا جان مریم هستم انشالا که خیریتی است ؟ پدر لیلا با وجود اینکه بغض و درد سراپایش را پیچانده بود و کمرش شکسته بود خود را از دست نداده و گفت مریم جان خبر خوبی ندارم تو متوجه لیلا و مادرش باش تا امدن ما به کسی چیزی نگو  مادر لیلا با وجو اینکه احساس کرده بود که پسرش دیگر زنده نیست باز هم  اسرار داشت کی بود چی میگفت از روف خبری شداز فرزاد خبری شد ؟ من با ترس و حراسی که داشتم که چی واقع خواهد شد با وجو اینکه دلم میخواست فریاد بزنم اما خود را قوی گرفته و با حرف های راست و دروغ لیلا و مادرش را دلداری میدادم بلاخره ساعت دوبجه روز بود که صدای ناله و فریاد از سر کوچه بگوش میرسید همهمگی ما دوان دوان طرف کوچه رفتیم که دوتابوت پر از خون از دو جوان نازنین را وارد حویلی کردن یکی از فرزاد و دیگری از روف با تسبح های که در دست داشتن و هنگامیکه سر به سجده گذاشته بودن به خواب ابدی  رفته بودن

About VIP

x

Check Also

m-a-w-sadat

زور ازمایی خونین پاکستان

رفیق واحد سادات حملات تروریستی در ولایات پکتیا ، غزنی ، فرآه ، قندهار و ...