11822583_879792505435834_6607851679702373813_n

جوره نداره جوره جان

Facebookgoogle_plusFacebookgoogle_plus

نویسنده : مشعل حریر

صدای خیاط از داخل خیاط خانه ای که دم درش ایستادم بودم به گوشم رسید که گفت: اونو همشیره دیگیت خودش همی پرده ره فرمایش داده بود.

و در جواب صدای خواهرم (ب): کدام همشیریم؟

خیاط: اونه! اونو که پیش دروازه ایستاده اس.

خواهرم با لبخند نگاهی به برون انداخت و گفت او ره میگی؟

خیاط: ها.

خواهرم: خلیفه، ای او همشیریم نیس.

خیاط: چی میگی همشیره، چطو نیس.

من که فهمیده بودم خیاط به خطا رفته است، بدون معطلی پرده نازک جالی نیمه چرک دم در را پس زده و وارد خیاط خانه شدم و پس از سلام گفتم:

اوی ره که شما میگین، مه نیستم.

خیاط بلافاصله گفت همشیره چرا دروغ میگی، همی خودت نبودی که گفتی اینمی کتلاک و همی دوخت صحیح اس.

در حالیکه خنده ام گرفته بود گفتم: نی، او مه نبودم و نیستم.

خیاط گفت: سیکو همشیره خندیت هم گرفته، مگم راست ته نمیگی.

گفتم: خندیم به خاطر از ای گرفته که شما اشتباه کدین، مه او نیستم او خوار دیگیم اس.

گفت: همشیره چرا ایطو میکنی، همی کتلاکه خودت خوش کدی، حالی که به دلت نیس، میخایی تکه ره سرم تاوان کنی و از خاطر چند متر تکه تپ و توپ منکر میشی، مگم پیش کور هم که بری میفامه که همو آدم خودت هستی.

گفتم: نی باور کو، او مه نیستم …

خواهرم میان حرفم پرید و خطاب به وی گفت: گپ تاوان ماوان نیس خلیفه، ای همشیریم همی امروز از سفر امده و چرا باور نمیکنی که ای او نیس و…

در لابلای این گفتگو، شاگرد خیاط که از کار دست کشیده و نگاهش را به من دوخته بود گفت: استاد جان ،به خیالم ای او نیس.

خیاط رخ به او نموده و با لهجه شیرین بدخشی گفت: اس، خیدیش اس!

و شباهت من با او تا این حد بود که اکثر مردم اشتباه میکردند که این منم و یا آن پری قشنگ دریایی من! گرچه ما دو خیلی بهم شبیه هستیم، ولی او خیلی زیباتر ز من هست. نه آنکه شکسته نفسی کنم، بلکه این یک حقیقت محض است و من از این حقیقت خیلی حظ میبرم و پیوسته به خود می بالم که خواهری به زیبایی و طنازی او دارم.

او خیلی زیباست، سپیدی و نرمی صورتش به غنچه شکفته شکوفه آلوبالو شبیه ست و چشمان سیاه براقش به غزال های سرکش بیابان های جوزجان که مستانه در وادی ها و تپه های زمردین آن زمین در حال چریدن و دویدن اند.

او را عاشقانه دوست داشتم و دارم و از خوشبوی کودکی اش هنوز که هنوز است مشامم معطر است.

در کودکی آغوش من پناهگاه او بود، به خصوص روزهای که مادر خانه نبود و اما اکنون آغوش و خانه و کاشانه او پناهگاه و استراحت گاه من است.

خانه و کاشانه ای که در اصل کاخ رویاهای من است و در آن کاخ اکنون با آن ملکه کوه قاف، پریان قشنگ دیگر که هرکدام نقش و رنگ و شنگ او را به ارث برده اند در حال نشو و رویش اند.

در کاخ او زندگی پر از شور و سرور است و وقتی من آنجا ام گویی زندگی زیباترین لبخندش را به من میزند، خیلی خوشحالم و

فارغ از هر ناخوشی و نابسامانی و ناآرامی زندگی، یک مشعل دیگرم و یک مشعل جدا از دیروز که در اطرافش مشعل های فروزانی در فروز اند.

مثل من خنده و شوخی محور زندگی او نیز است و آن روز که از خیاط خانه هم برگشتیم

در پاسخ خواهرم (ب) که خطاب به او خنده کنان گفت: پوهیگږی خیاط د تا خیال پری کړی وو.

چنین گفت: رشتیا؟ نو حتما به یی ویلی وی که: “خیدیش اس!”

در قلاغ گرفتن استاد است و هر لهجه را چنان شیرین ادا میکند که میخواهی او ساعت ها حرف بزند و تو ساعت ها بشنوی و بخندی، به خصوص لهجه بدخشی و قندهاری و وردکی را و در این میان قلاغ (ادی جان) نازنین ما را با چنان مهارت میگیرد که نمیشود ازش چشم و گوش برگرفت.

او مهربانترین دختر دنیا، زیباترین زن دنیا و بهترین مادر دنیا ست.

او در هر چیز و همه چیز تاپ و ناب است.

او شکیبایی و رسایی و توانایی اش را در برابر مادر هنگامی به امتحان گذاشت که مادر سخت بیمار بود و او شبانه با طفل نیمه خواب شیرخوارش از وی مواطبت و پرستاری میکرد. آنهم درست زمانیکه من در امن ترین کشور در خواب راحتی بسر میبردم و او در نا امن ترین سرزمین برای پرستاری و تیمار داری مادر بیدارخوابی های پیهم میکشید.

او فرشته ای همراز و قصه پرداز پدر بود، پدری که بهترین هدیه خداوند به ما سه خواهر بود و کوچیدنش از زمین خدا ضایعه جبران ناپذیر…

او بهترین رازدار و نگهدار ما دو خواهر دیگر است.

او نستوهترین زن روی زمین است که با وجود داشتن ده ها دشواری و مسوولیت در زندگی و عدم مصوونیت و امنیت در وطن، دوباره رشته علم و عرفان را بدست گرفت و صمیمانه رویای همیشگی پدر را تحقق بخشید.

و او مثل درخت همیشه بهار است که در هر فصل سال سبز و شاداب به پا ایستاده است و در سردترین روز زمستان هم آغوشش پناهگاه غچی گک قصه ها ست.

اگر هزار بار بمیرم و هزار بار دوباره زنده و زاده شوم، در هربار آرزو میکنم خواهر او باشم، چون او بی جوره و یکی و یگانه است.

و به قول تاجیک ها: جوره نداره جوره جان، جوره نداره!

About VIP

x

Check Also

10983488_1390542714590333_7869485588289150987_o

هفته سوم وچهارم اکتوبر

یادداشت هفته یک:   می گویند کتابی با سابقه دو هزار ساله از نزد قاچاقبرا ن ...