11822583_879792505435834_6607851679702373813_n

یک یاد دور

Facebookgoogle_plusFacebookgoogle_plus

مشعل حریر
وقتی از خانه برون شدیم شام بود و آذان پیش نماز از مسجد نزدیک به خانه ایشان فضای عطر آگین شهر همیشه بهار را ثنا و ندای بی پناه میخشید.
از سرک باریک فرعی خامه پیش خانه ای شان حرکت نموده و پس از طی مسافتی وارد شدیم به سرک عمومی و در حالیکه راه مرکز شهر را در پیش گرفته بودیم به راه بندان دور از انتظار سر خوردیم. ازدحام وسایط نقلیه دور از تصور بود و بوی تیل و دود و خاک بهم آمیخته بود.


دقایقی طولانی در انتظار گذشت و بعد وی در حالیکه نگاه پرسگرش را به صورتم دوخته بود گفت: داسی چی ښکاری، بیرووبار خو ډیر زیات دی او د ښار خواته تگ ته باید کم تر کمه یو دوه ساعته په انتظار کینو. د ښار پر ځای څنگه ده، چی ډرونټی ته ولاړ شو، خوښه دی ده؟
مکث کوتاهی کردم و گفتم: هو سمه ده.
نیم نگاهی به صورتم انداخت و با لبخند نیمه رنگی گفت: خو فکر کوم چی هلته به چپلی کباب نه وی، مګر ډرونټه ډیر ښایسته او تازه ماهیان لری،
ماهی دی خوښیږی؟
گفتم: هو ولی نه، او بی له هغی هم، په اصل کی خو زمونږ هدف چکر وهل او د َښار لیدل وو نه خوړل.
گفت: هو داسی خو ده، خو چپلی کباب ته دی بله ورځ هرومرو بیایم، پس له دومره کلونو راغلی یی، د دی ځای خاص خاص شیان خو باید وخوری، لکه چپلی کباب، ګنی، جوار، پتاسی او داسی نورشیان.
از جنب و جوش و ازدحام و هارن و شر و شور موترها گذشتیم و راه درونته را در پیش گرفتیم.
راه خیلی آشنا را که بارها از آن مسیر گذر کرده بودم و خاطرات سبز و دل انگیزی از دریا و دره و کوه و دامنه اش داشتم و هنوز هم طراوت درختان پهن و بلند و کشتزار های وسیع و خرم اش در ذهنم چو دیروز تازه بود.
با آنکه هوا گرگ و میش بود، ولی میشد از طبیعت و زیبایی هایش لذت برد. خاموش از شیشه موتر به برون نگاه میکردم و یاد گذشته ها با تمام زیبایی پیش چشمانم قد علم کرده بودند.
در خلال یادها و سخن ها به درونته رسیدیم، هوا کاملا تاریک شده بود. او موتر را
کنار سرک پارک کرد و با گفتن: ” ته همدلته کښینه، چی زه یو سم ځای وگورم.” از موتر پیاده شد.
و دقایقی بعد همراه با او وارد شدم به رستورانت کوچکی که
نمیدانم میشد آن مکان های تنگ و کوچک را رستورانت نامید یا خیر، ولی هرچه بود رفتیم به یکی از همان محلات ساده و عاری از هر نوع تکلف، کنار خیابان که آتش همراه با دود از منقل و دیگدان بی سر و سامان شان زبانه کشیده بود.
رستورانت چند اتاق کوچک رو به دریا داشت و هر اتاق فرش بود با گلیم کهنه و رنگ و رو رفته که به حساب چهار توشک چپات و کم پنبه در اطرافش پهن بودند.
از چوکات بی پنجره و شیشه دریا عجیب و غمین به نظر میرسید و شرشر آب شر و شوری به دل می افگند و چنانکه دریا در روشنی روز دل انگیز و نشاط آفرین است در شام نبود.
او پتویش را با مهربانی تمام روی توشک نیمه چرک رستورانک برایم پهن کرد و در حالیکه دستش را برای صاف کردن پتو روی آن میکشید.
گفت: بخښنه غواړم دا ځای چندان پاک ندی او ستا لپاره خو بیخی مناسب ندی، ځکه ته خو له پخوا نه ډیره نازولی یی.
آهی کشیدم و گفتم: اوس نه یم؟ د ژوند اور او تاودو پخه کړم.
بلافاصله گفت: مونږ ته خو همیشه نازولی وی او یی به او هم ګرانه او خوږه وی او یی به.
با خنده ګفتم: مننه ګرانه! خو اوس خوږه هم نه یم، ځکه د ژوند ترخو شیبو ترخه هم کړمه.
‘گفت: یوه خبر وکړم، هر څومره چی سخت ژمی تیر شی خو پسرلی که بیا غوټی غوړیږی او هر څومره چی ګنیو ته جوش ورکړی خو خواږه یی له مینځه نه ځی. نو ته مونږ ته لکه ګل ښایسته او تازه یی او لکه ګنیو غوندی خوږه او تل به همداسی وی.
گفتم: واه! وکیل صاحب، لیکواله زه یم او انداز ستا شاعرانه دی.
خنده قهقه سر داد و گفت: هو نو د چا دوست یم، دا دوستی خو دومره اغیزه باید ولری.
با ژست خاص که نوعی خودخواهی از آن پیدا بود گفتم: هو دا خبره خو ده.
سپس با امتنان بر توشک نشستم و او روبرویم روی زمین، چارزانو زد و پس لحظاتی تفکر که بی گمان حدس زدم، در جستجوی چیزی در دهلیزهای نادیده و پیچیده ذهنش است گفت: یادیږی دی، همیشه به دی ویل چی په راتلونکی که زه غواړم وکیله شم، خو څه عجیبه دنیا ده، گوره زه وکیل شوم او ته لیکواله.
گفتم: هو عحیبه دنیا خو ده، ډیره عجیبه! که عحیبه نه وای نو ما به په هغه عجیب ملک کی څه کول.
پوهیږی زما لوی درد څه شی دی؟ لری والی له دی مځکی او ټاټوبی څخه!
بدون درنگ گفت: خو بیرته راشه.
گفتم: غواړم، ډیر غوارم خو نپوهیږم څنګه؟!
با (څنګه) گفتن من که ده ها پرسش بی جواب را با خود به همراه داشت، هر دو در سکوت فرورفتیم.
سکوت ما با آمدن پیشخدمت درهم شکست که باماهی بریان شده که تند و تازه و خوشمزه بود وارد شد.
آن شام در فضای پاکیزه و صمیمانه مثل یک خواب خوب گذشت، ولی یاد خوش آن چو شکوه بهاران در دلم ماند و از همه پر شکوه تر دوستی و محبت و حرمت او نسبت به من بود، به خصوص حرمت که اساس محبت است.
قبل از آنکه سوار موتر شویم به پیرامون چشم دوختم، چهار طرف شاد و شاداب بود و همنوایی کوه و دریا شان آن محل. در حالیکه به چراغ های کمرنگ و زرد رنگ دو طرف جاده چشم دوخته بودم، بدون مقدمه
گفتم: کاشکی دلته زما کور وای!
با تعجب گفت: غواړی دلته کور ولری؟
گفتم :هو ډیر می غوښتل، خو اوس دا هیله یو خوب دی او دی هیلی لپاره ډیر ځنډ!
بیدرنگ گفت: نه خوب دی او نه ځنډ، وعده ده چی همدلته به یو کور درته اخلم.
گفتم: ما ته خو نه، مګر که ځان ته دی کور واخیست نو زما هم وعده ده چی هرکال د نارنج د ګلو سیل ته به راځم.
وعده ها همانجا ماند و ما رسیدیم، ساعت نه شب بود و مادر زیبا و مهربانش با نگرانی تمام دم در منتظر و به محض دیدن ما گفت: اوف! ځومره ځند مو وکړ، په دی خرابه وضع کی تر دومره ناوخته ګرځیدل له خطره خالی نده، او رشتیا چیری تللی وی؟
راست میگفت، چه من فراموش کرده بودم که این شهر و این کشور دیگر آن مامن امن کودکی ام نیست که با خیال آسوده از زیبایی های طبیعت دست نخورده اش حظ ببرم.
در حالیکه ملال ناملایم دلم را فشرد با گفتن: “بخښنه غواړم خاله جان! رشتیا هم چی ناوخته شوه، خو ډرونټی ته تللی وو.” وارد خانه شدم.
خوشبوی زیره و زرد چوبه قورمه چلو مادر مهربان او با بوی مرطوب شب درهم آمیخته بود و صدای چرچرک ها پیامی بود برای زنده بودن و زندگی کردن در مامن پر از دود و باروت و سکوتم!
روی صفه دسترخوان بزرگی پهن بود و اما آن رونق گذشته ها را نداشت، همه نبودند، شبچراغک ها هم نبودند، انگار چو من کوچیده بودند و آسمان خیلی دور از زمین به نظر میرسید! ولی هوا هنوز رایحه خوش گذشته ها را داشت.
و من هوای خوشگوار آن شهر همیشه بهار را پس از بیست وهفت سال پوره و تمام استشمام میکردم، شهری که عاشق بهار نارنج و خوشبوی جوانه های گندم در کشتزارهای سرسبز و بی پهنایش بودم. کشتزارهای که از فرط طراوت و شادابی برق میزدند و شهری که دیوانه نرگس های سر به زیرش بودم و همیشه در شگفت بودم که نرگس با آن عطر جادویی و سیمای سپید و سرشار از سناء چرا غرور ندارد؟!
در شگفت بودم گل نارنج چرا عطر محشر دارد؟!
در شگفت بودم چرا این شهر را عاشقانه دوست دارم؟!
درشگفت بودم چرا این شهر همیشه آسمان صاف و آبی دارد؟!
در شگفت بودم چرا جوانه های گندم عطر اشتها انگیزی دارند؟!
در شگفت بودم چرا شبچراغک ها اینجا مکان دارند؟!
و در شگفت بودم چرا این شهر آسمان نزدیک به زمین دارد؟!
در شگفت بودم چرا آرزوها را در این شهر در حال زادن میدیدم؟!
و در شگفت بودم چرا آرزوهای رمیده و به خواب رفته ام هوای دوباره بیدار شدن دارند!
و از آرزوهای بیدار شده ام، اولین این بود…

About VIP

x

Check Also

38600887_1749418721821968_3485455781355061248_n

بند امیر بامیان

دوستان عالیقدر  ‎اینک غرض مزید معلومات شما عزیزان نکته چندى در رابط به بند امیر ...