11159536_1578279945776867_1219517929355475011_n

تق تق دروازه.

Facebookgoogle_plusFacebookgoogle_plus

شفیقه محیب

تق تق دروازه میشود مرینه طبق معمول دروازه را باز میکند و میبیند که پدرش باشخصی که سالهاست انرا می شناسد داخل خانه میشود . 

مرینه . سلام میکند و بر میگردد ! پدرش صدا میزند، مرینه به مادرت بگو که چای درست کند . مرینه  با چشمان درد آلود و گلوی بغض  به طرف پدرش نگاه میکند و میگوید چشم .مرینه نزد مادر خود میرود و میگوید ماد

چای درست کن که پدرم با دوست همیشگی اش آمده . مادر مرینه چای درست کرده با دستان لرزان نزد دوست شوهرش میرود و پدر مرینه چند لحظه بعد از اطاق بیرون میشود. مرینه به سمت اطاق تنگ و تاریکی که سالهاست هروقتیکه دوست پدرش می اید  میرود وخود را زندانی می سازد تا صدای ناله و فریاد مادریی بس و ناتوانش بگوشش نرسد . مرینه از هرگونه ظلم پدرش که بالای مادرش انجام میداد به تنگ آمده بود مرینه ساعت ها را در همان اطاق تنگ و تاریک می گذراندو رفته رفته نفرتش در مقابل پدرش زیاد میشد اما کاری از دستش بر نمی امد. مرینه دیگر طفل نبود نزده سالش است مرینه در فکر فرو رفته بود که آرام آرام صدای مادرش که نهایت در الود و شرمسار بود بگوشش می آید که میگه دخترم کجا هستی ! مرینه از اطاق بیرون می آید و مادرش بدون اینکه به مرینه نگاهی کند با پطنوس چای صرف ناشده به سمت اشپزخانه میرود . چندی بعد باز هم پدر مرینه با دوستش وارد حویلی میشوند و این بار چشم پیرمرد به مرینه می افتد واز پدر مرینه میخواهد که مرینه برایش چای بیاورد . پدر مرینه هم از اینکه کسب و کاری ندارد و شخص بی اندازه بی غیرت است به دختر خود میگوید ! دخترم برو چای بیاور . مرینه نزد مادرش می  رود که چای درست کند و به دوست پدرش ببرد اما مادرش مانع رفتن مرینه نزد ابراهیم  میشود و خودش چای را میبرد.  اما اینبار ابراهیم  پیر از  مادر مرینه ناراض میشود و برایش گوش زد میکند که بار دیگر مرینه برایش چای درست کن . وقتیکه شب میشود شوهر آرام میرود و میخوابد اما مرینه با مادرش بیدار هستن و مادر اهسته اهسته به مرینه میگوید  .! دخترم تو میدانی که پدرت آدم باغیرت نیست و مه نمی خواهم که تو هم مانند من قربانی دستش شوی    مرینه فکر میکند که یگانه راه این است که با جاوید عروسی کند اما اگر اینجا باشد پدرش مانع عروسی شان میشود  مادر مرینه میگوید فکر خوبی است دخترم حال بخواب مه فردا میروم همراه جاوید گپ میزنم .. جاوید پسر  بیست دوساله است که در همسایگی شان زندگی میکند و مرینه را هم زیاد دوست دارد و میخواهد  با مرینه ازدواج کند .  مادر مرینه  فردای انروز دوان دوان بطرف خانه جاوید شان میرود و صدا میزند جاوید پسرم کجا هستی  . جاوید بلی خاله جان چی گپ است خیرت خو است چرا اینقدر وارخطا هستی ؟ مادر مرینه نفسک زنان تمام جریان را به جاوید قصه میکند و پلان انرا میگیرند که چی وقت و چگونه از اینجا با مرینه فرا نمایند و به خانه مادرکلان مرینه که در کابل  است بروند . چند روز بعد مرینه با جاوید خپ و چپ با یک یک جوره لباس از خانه بیرون شده از جاغوری به سمت کابل حرکت میکنند تا یک زندگی آرام را بتوانند که اغاز نمایند اما ! سر انجام در نیمه راه بدست اشخاصی می افتند که به جرم فرار از منزل دستگیر شان میکنند و هردویشان  زیر سنگ های خورد و بزرگ انسان هایکه چیزی به جز از وحشت نمیدانند سنگسار میشوند و خواب این دوجوان  همیشه با ارمانهایکه داشتن زیر خاک میرود . وقتیکه این خبر به گوش مادر مرینه میرسد دیگر همه چیز تمام میشود مادر مرینه دیگر امیدی برای زندگی کردن ندارد چون این همه ظلم را بخاطر داشتن یک زندگی خوب به دخترش تحمل میکرد . مادر مرینه بعد از اینکه جنازه دختر مظلومش را با سر روی خون باران و کبودش تسلیم میشود و به خاک میسپارد  و میگوید عزیز دلم مره ببخش مادرت کاری برایت کرده نتوانست  کفن مبارکت باد  .و بعد از اینکه سرو صدا ها کم میشود و  هفته از مرگ  مرینه و جاوید میگذرد مادر مرینه اولین کاری را که میکند شوهر وحشی و بی غیرتش را از بین میبرد و بعدا به زندگی تلخ خود ادامه میدهد

 

About VIP

x

Check Also

38600887_1749418721821968_3485455781355061248_n

بند امیر بامیان

دوستان عالیقدر  ‎اینک غرض مزید معلومات شما عزیزان نکته چندى در رابط به بند امیر ...