11822583_879792505435834_6607851679702373813_n

و آن جاکت سیاه من…

Facebookgoogle_plusFacebookgoogle_plus

مشعل حریر

وقتی دیدمش ظهر بود، ظهر یک خزان برگریزان که برگ های طلایی و نارنجی و سرخ و زرد و ارغوانی جاده های تر و تمیز این سرزمین شگفت زده را شگرف پوشانیده بودند.

اولین بار بود که از قلعه در هوای رسیدن به قله از در بدر شده بودم… نگاهش مثل همیشه مهربان و از نرمی و نجابت لبریز بود. با یک لبخند ساده، صمیمانه دستم را به رسم احوالپرسی فشرد و در حالیکه چشمانش بر جاکت سیاه من که دستانم چو خامه رخام نقره فام، از خالگیاه های متعدد آن که از بند شانه تا بند مچ دست طراح لباس طرح ریزی کرده بود میخکوب بود، لبخند ملیحی به رویم زد، لبخند خیلی آشنا که برایم اصلا بیگانه نبود. گمان میرفت در خود و در خیال خودش به بافت و دوخت رخت حسرت میخورد.

گاه نگاهش از دستان می لغزید به

فراز و فروی سنگ های ریز سیاه و براق جاکتم که دور یخن را حصار نموده و بر رنگ سیاهش رخش رخشنده میبخشیدند و از خلال سیاهی رخشانش سینه ام با سرکشی سرک میکشید.

در انبوه و شکوه آدمیان که پیرامون ما پرسه میزدند، او در افکار خودش غرق بود، در افکار پر از حکمت و سیاست و جدیت. او همین بود و او عکس من بود که خنده و شوخی و بی خیالی و زیبایی یگانه راست و راز زندگی ام بود.

و اما گمان میرفت در سر پر از حکمت و سیاست و جدیت او یک خیال خوش در حال زادن بود و در نگاه نافذ و عجیب اش که اندوه گنگ، ولی خوانا هویدا بود یک رود در حال جاری شدن …

رودی که پری دریایی قصه های او را در خود غرق میکرد…

و من با همه فهم و خرد دانستم که آن جاکت سیاه من در آن ظهر نیم رنگ خزان با یک خیال لطیف در ذهن چو گنج او حک شد و این را در اولین نگاهش حدس زدم.

و حدس من درست از آب درآمد، چه بعدها برایم گفت آن جاکت سیه ات آذرخش وار آتشفشانی برپا کرد و رفت…

او هم رفت در پشت میله های زندان خود و من هم ماندم در زنجیز زندان خود…

و اما چرا؟

پس از ان روز جاکت را نپوشیدم هرگز نه، نه برای لحظاتی، نه برای ساعاتی، نه برای روزی، نه برای شبی و نه برای سالی… او در الماری در صدر جامه و جامدان قرار گرفت…ولی هر روز به یک بهانه نه، یک بهانه نگاهش میکردم، دستی به سر و برش میکشیدم و اما دیگر اجازه برون رفت برایش ندادم و نمی دادم.

و اما چرا؟

او هم زندانی شد، زندانی قلعه، قلعه ای که من محکوم به زیستن در آن بودم. قلعه ای کوچک و اما با در و دریچه و پنجره آهنین و حتا دیوار و سطح و سقف اهنین.

سطح سخت و سرد بود و سقف بلند و خوفناک… دریچه ها بسته بودند و در قفل بود و اما کلید پیش خودم بود و شاید همیشه هم بود، ولیک من پرواز نمیکردم.

و اما چرا؟

خواهان زندان بودم و یا پرواز بلد نبودم؟

شاید من اولین زندانی دنیا بودم که کلید به دستم بود و اما از زندان و قلعه و قفل برون نمیشدم. نه! تنها من نبودم! همه بودند، همه آدمیان زندانی های زندان های عجیب و غریب و مخوف بودند و همه هم کلید بدست داشتند، ولیک از برون رفتن در حذر بودند.

و اما چرا؟

در این زمین و زمان این همه زندان است، و اما چرا؟

یکی زندانی اندیشه و افکارش

دیگری زندانی مذهب و عقایدش

یکی زندانی عشق و محبت

دیگری زندانی بیزاری و نفرت

یک زندانی دوستی و مودت

دیگری در زندان دشمنی و عداوت

یک زندانی دفتر و کار و روزگار

دیگری زندانی خانه و قلعه و دیوار

و دیگری…

و اما چرا؟

مگر این دنیا خودش زندان نیست؟ بدون شک که است،

خوفناکترین زندان هستی

زندانِ که هرنوع درد و شکنجه در آن مرسوم است

زندانی که رهایی از آن ناممکن است

و اما روز تعدادی محکوم به مرگ اند و جرم محکومین به مرگ هم نامعلوم…

و اما چرا؟

آه! که بطن مادر هم زندان و گور هم زندانی…

پس زندگی چیست؟

یک رویای شیرین و تلخ در خلال دو زندان!

و اما چرا؟

About VIP

x

Check Also

38600887_1749418721821968_3485455781355061248_n

بند امیر بامیان

دوستان عالیقدر  ‎اینک غرض مزید معلومات شما عزیزان نکته چندى در رابط به بند امیر ...