11159536_1578279945776867_1219517929355475011_n

سر بریدن

Facebookgoogle_plusFacebookgoogle_plus

داستان کوتاه

شفیقه محب

  کریمه بچیم بیا لباس هایت را بپوش که مکتب ات دیر میشود  .دخترم امسال بخیر صنف شش میشوی بخیر . بلی مادرجان. کریمه لباس های خود را میپوشدو مانند هرروز دیگر با دختران همسایه که همسن وسالش هستن به طرف مکتب روانه میشود و کریمه هرروز این جاده ها را میرود  بوت هایش پوست سیر میشود مگر همیشه بالب خندان  و به خوشی اینکه پدرش شام از وظیفه می اید و برایش چاکلیت می اورد .  روزی از روزها جنگ های خانمانسوز در میگیرد از کجا و چرا ؟ممانعت دخترا ن به مکتب . کریمه دیگر نتوانست که خود را اماده بسازد ولباس مکتب بتن کند و با همسالانش مکتب برود و ارزوی که در دل داشت که در اینده یک معلم خوب  شود ..  کریمه از صبح تا شام فقط منتظر پدر می نشست و چشم به دروازه میدوخت تا پدر چاکلیت بیاورد . چند روز گذشت پدر همینطور هرروز چاکلیت در دستش داخل خانه گگ گلی خود میشد و کریمه خوشا ن خوشا سمت دورازه میدوید و چاکلیت دست پدر را به بسیار خوشحالی میگرفت .روزی از روز هاکریمه منتظر چاکلیت دست پدر بود اما پدر نیامد روز ها گذشت ماه ها گذشت از پدر خبری نیامد . مادر کریمه از مجبوریت به خانه های مردم لباس شوی میکرد و جمع جارو میکرد تا لقمه نانی پیدا نماید حتی روزی شد که دست به گدای دراز کرد . کریمه دیگر حالی تنها منتظر پدر نه بلکه منتظر مادر هم چشم بدروازه میدوخت . روزی کریمه با مادرش در همین اطاقک کاگلی خود نشسته بودن و ارام ارام قصه میکردن و حرف میزدن که چی دارند برای خوردن شاید پدرش بیاید  . که ناگهان دروازه زده میشو د . کریمه دخترم برو ببین کیست . کریمه در را باز میکند و هک و پک می ماند مادرش صدا میزند دخترم کیست دم در  !کریمه ! سربریده پدرم مردم سر بریده سمیع الله را بخاطر خدا حافظی خانه گگ گلی اش اورده و بعدا به شانه کشیده و به طرف گورستان روانه شدن . دیگر کریمه منتظر پدر و چاکلیت دست پدر نیست با مادرش بخاطر پیدا کردن لقمه نانی به سرسرک به گدایی می نشیند و در عین گدایی با مادرش قصه میگوید و از چاکلیت خوش مزه که پدرش برایش می اورد و فرادی انروز به مکتب رفته و با همکلاسی های خود تقسیم میکرد که دفعتن صدای دلخراشی بلند  میشود و همه جا را دود میگیرد همه جا سیاه و تاریک میشودعساکر جمع میشونددود خاموش میشود مردم جمع میشوند زخمی ها و شهدا را انتقال میدهند که در بین این گیر ودار چشمم به مادر زخمی می افتتد که میگوید دخترم کریمه جان بخواب ارام دیگر به این گرد و خاک سر سرک نمینشینی   مادر و کودکی  که با صد هزار ارمان بخواب ابدی رفتن

About VIP

x

Check Also

38600887_1749418721821968_3485455781355061248_n

بند امیر بامیان

دوستان عالیقدر  ‎اینک غرض مزید معلومات شما عزیزان نکته چندى در رابط به بند امیر ...