download

در مورد اشعار بانو؛ مریم میترا

Facebookgoogle_plusFacebookgoogle_plus

داکتر سیاسنگ در مورد اشعار بانو؛ مریم میترا؛ مینویسد
 =============================

جیغ زدن در گودال

[][][][][][][][][]


اگر خدانخواسته دو تن از دوستانم (ناجیه جان افشاری و محمدعوض حصارنایی) کتابهای فرستاده شده در جریان پانزده بیست سال پسین را از من بازستانند، %۹۰ الماریهای کتابخانه کوچکم تهی خواهند شد. بخت دسترسی به شماری از گنجینه‌های هنری/ فرهنگی را سپاسگزار همین دو مهربان مهرباران هستم، البته افزون بر خوبان دیگری که گهگاه با لبخند پسته‌رسان یا مژده ایمیل یادم میکنند و یادگارهای گرانبها میفرستند.
بارها چنان شده که با دیدن انبوه کتابهای رسیده و ننوشتن از یکایک آنها شرمنده آیینه مانده‌ام. ایکاش یا شبانه‌روز ۴۸ ساعت میبود یا هفته بیشتر از هفت روز میداشت!
در واپسین روز ۲۰۱۶، گزینه “زندگی در حاشیه” (سرود‌های مریم میترا) از نشانی بانو افشاری رسید و شادمانی آورد. با آنکه سی پارچه شعر را میشود یک نفس خواند، برخی از آفریده‌های مریم جان درنگ میخواهند، زیرا در پشت آنها هنرمندی با نگاه نو و انگیزه پیشرفت میزید. دلم میخواهد با سرودپرداز دارای چنین ویژگیها، رفتار کمی سختگیرانه داشته باشم.
ترازوی دیدگان من داشته‌های “زندگی در حاشیه” را سه بسته میسازد: (۱) کلیشه‌های برداشتنی، (۲) پردازهای بهترشونده، (۳) برگزیده‌ها
۱
نمونه‌های زیرین شاید برای سرآغاز آزمون و گذار بد نباشند، ولی در هفتاد سال پسین، فراوانتر از باران بر برگهای صدها گزینه باریده‌اند تا آنجا که در دهه ۱۹۸۰ نام این روند را – به شوخی – “فوتوتروپیزم” (روشناگرایی) نهاده‌بودند:
«از یاد برده ام
_________
سفر بی بازگشت به چشم‌های تو/ من دیگر به خودم باز نخواهم گشت/ تمام وسعت تنهایی را در تو از یاد برده‌ام/ در من همیشه فصل، فصل سرما بود/ هوای منفی بی‌انتهای تنهایی/ رها که می‌شوم در تو/ هم‌صدا میشوم با پرنده/ به شاخه دست می‌زنم/ به آفتاب می‌رسم» (برگهای ۸ و ۹)
«رهایی
_____
چشم‌ها/ گلوها/ صداها/ مرا انکار می‌کنند/ مرا از یاد برده‌اند/ پنجره‌ها/ آیینه‌ها/ پروازها/ باید سرودخواند برای رهایی» (برگهای ۳۸ و ۳۹)
«من در هیات باران
____________
می‌شنوی صدایم را/ جنگلی هستی که دوست می‌دارد باران را/ من در هیات باران تمام ابرهای جهان را پاره خواهم کرد/ و سراغ تمام جنگل‌های تشنه خواهم رفت» (برگ ۵۵)
۲
مشت نمونه بسیار، پاره‌های زیبایی که در پی می‌آیند، به دنبال مژده بالندگی بانوی پوینده، میگویند: هنرورز رخشانی در راه است.
تلاش مریم میترا درین بخش تلاش آزادیخواهانه است: برخاستن از سایه‌سار کسانی چون سهراب سپهری، فروغ فرخزاد و لیلا صراحت و نشستن در سپیده‌زار خودیابی. چه ارزشی گهربارتر از تکاپو در راه خودپردازی و پرهیز از گام گذاشتن در راه همه‌پیما؟
«انگار مرده‌ام
_________
دختران خسته سکوت و شب/ آیا در این قلم‌رو تاریک/ می‌شود آن سوی پنجره/ به ماهی کاذب دل بست؟/ یا در پرتو تک ستاره‌یی نومید/ شعر خواند؟/ واژه‌ها باور نمی‌کنند صدایم را/ انگاره مرده‌ام/ انگار مرده‌ام/ و جام‌های سنگی سکوت/ از صدای من تهی‌ست/ باور کن مرا هم‌صدای لال من/ هنوز زنده‌ام/ اگرچه سالهاست/ حنجره روزگار/ انکار می‌کند صدایم را/ هرچند قرن‌هاست با صدای زخمی‌ام/ جیغ می‌زنم/ های باور کنید مرا/ من حضور کاب/ یک سایه نیستم» (برگهای ۱۰ و ۱۱)
«حنجره زخمی
_________
نامه‌یی برای دوست/ کاش می‌شد بگویم/ کاش می‌شد برایت بنویسم/ ای دوست!/ هیچ‌کس اینجا نیست/ هیچ‌کس/ جز من و سایه‌ام/ و سکوتی … که مرا خواهد کشت/ و تو دیگر بازنگرد/ هیچ‌کس منتظرت نیست/ نیا!/ همه در عمق خودشان مرده‌اند/ کاش می‌شد برایت بنویسم که اینجا/ همه با سخت‌ترین نقطه کوه پیوستند/ هیچ‌کس منتظر رود نماند/ که بشوید زخم تنهایی خود را با آب/ کسی دوری ترا شعر نخواند/ هیچ‌کس حنجره‌ی زخمی خود را نگریست/ هیچ‌کس پنجره‌اش را با صبح تقسیم نکرد/ همه تنهایی شان را کشتند/ هیچ تصویر در هیچ آیینه‌یی نقش نبست/ که همه گم شده‌گی‌های مرا دریابد/ کاش می‌شد برایت بنویسم که اینجا/ میله‌های قفس اندازه پرواز کبوترها نیست» (برگهای ۲۲ و ۲۳)
پیشنهاد: کاش مصراع نخست [نامه‌یی برای دوست] یا نمیبود، یا اگر بود، جانشین سرنامه [حنجره زخمی] میشد؛ زیرا در جایگاه کنونی به گفته عربها “احساس اضافت” میکند.
«گیسوان سوخته
__________
چشم‌های قندهارى‌ات/ بوی گیسوان سوخته هراتى‌ام را مى‌دهد/ شعرهایت از بلندای کاخ رابعه به کابل نمی‌رسند/ دیوارها مذکر اند/ من این‌جا بر مزار “نادیا” می‌گریم/ وقتی گیسوان بریده‌ات را باد مى‌آورد/ باد از پنجره می‌آید/ و من در سراسر سیاهی پخش مى‌شوم/ بی فانوسی بر دست/ جز چشم‌هایی که میراث مادری‌ام هستند» (برگهای ۵۲ و ۵۳)
«عشق آزادی‌ست
___________
تو را دوست می‌دارم دگرگونه/ همان‌سان که عشق دگرگونه است/ دوستت می‌دارم/ اندازۀ زیبایی عشق/ که عشق زیبایی نامکشوفی‌ست/ که عشق آزادی‌ست/ دوستت می‌دارم، نه مثلِ زنانِ سرزمینم که مردان‌شان را/ بت نمی‌سازمت/ که با ضربه‌یی از من بشکنی/ که من نابودت کنم/ با مشت‌هایی که بر روحم می‌کوبم/ تو را به‌سان رودخانه‌یی در رگ‌هایم/ دوست می‌دارم» (برگهای ۴۶ و ۴۷)
۳
گرچه در پرتو پیشینه فرهنگ چهار گوشه جهان، سوژه نابی که هنرسنج امروز را شگفتزده سازد، کم‌پیداتر از کیمیاست؛ دریافت و برداشت پارینه را دگرگونه پرداختن و نو ساختن میتواند هنر باشد.
مریم میترا درین زمینه خوش میدرخشد، مانند: «خیابان‌های کابل نام مرا می‌دانند/ غربت را با غم‌انگیزترین آهنگ سروده‌ام/ روی همین سنگفرش‌ها/ مرا شبیه مسافری که وطن را از جیب‌هایش دزدیده‌اند/ دوست می‌دارد کابل» (برگ ۵۸) خوشبختانه، همچو گزیده‌ها در “زندگی در حاشیه” کم نیستند:
«آب‌های بی‌قرار
__________
عشق افسانه غمگینی‌ست/ وقتی سر بر دامن زنی می‌گذاری/ و مرا بریده بریده به خاطر می‌آوری/ من کنار دریاچه‌یی دور/ نامت را به آب می‌ریزم/ …/ آب‎های بی‌قرار/ صدایم را از بر می‎کنند/ و تو سال‌ها بعد/ سرگردان‎ترین مسافر آب‌های جهان می‌شوی» (برگهای ۶ و ۷)
«دخترانه‌ترین خواب
____________
باز می‌شوند دروازه‌های این شعر به سمت آمدنت/ باز می‌شوند/ دروازه‌های نیامدنت را با قفل سنگی تنهایی بسته‌ام/ تو باز می‌گردی/ حادثه‌یی که ماندگارترین شعر جهان خواهد شد/ خواب دیده‌بودم آمدنت را/ دخترانه‌ترین خوابم/ دروغ نمی‌گوید/ تمام پنجره‌های این شعر/ به هوای تو باز می‌شوند/ که بر گونه‌هایم می‌وزد/ بوسه‌هایی ست که از من نه‌ربوده‌ای» (برگهای ۲۸ و ۲۹)
«عطر تن
______
عطر تنی/ صدای پایی/ و رد شدن هیچ زنی از کنارت/ مرا به خاطرت نمی‌آورد/ میدانم چقدر شبیه زنانی که دوست می‌داری/ نیستم» (برگ ۵۶)
***
باید شرمسارانه اعتراف کنم که از کارنامه هنری مریم میترا آگاهی ندارم و نمیدانم “زندگی در حاشیه” گزینه چندم اوست. امیدوارم نخستین باشد و اگر چنین، پیشنهادهایی دارم:
(۱) هنرمندی با همچو توان و پشتکار باید در افزایش سرمایه واژگانش کوشاترین باشد. کمبود واژه گزندهای ناگواری به سرایش میرساند و سخن زود به تصاعد “تکرار” میکشد. “زندگی در حاشیه”، زیاده‌روی چشمگیر در کاربرد بیست بار “صدا” و چهل بار “من” و چند دستگیره دیگر در سی سروده را به تماشا مینهد. نیمه بیشتر این ولخرجی ناگزیر را به سادگی میشد جلو گرفت، زیرا در بسا جاها گردان فعل فارسی نیازی به بالا نشاندن ضمیر ندارد.
(۲) ناهمگونی هنجار نوشتاری “ه، ۀ، ه‌ی، یی، ای و …” در سراسر گزینه “زندگی در حاشیه” آشفتگی پاشیده‌است، چنانی که ناخواسته بر درستی گرامر ستم روا میدارد و فراوان؛ مانند این مصراع: “یا در پرتو تک ستاره‌یی نومید”. اینجا نمایه یگانگی (مفرد نمایی) در دستور زبان فارسی یا با “تک ستاره” درست می‌آید یا با “ستاره‌یی”. نمیشود هر دو را آمیخت. به گفته عرب: مفرد مضاعف ناممکن است.
(۳) با بعضی کلمات عربی باید احتیاط کرد، ورنه نارسایی بیان بار می‌آورد؛ مانند: «از نگاه مشکوک برادرم/ در لای هفت پرده/ پنهان می‌شوم». آماج بانو میترا ناگفته پیداست: “برادرم با دیده شک به من مینگرد و ناگزیرم میان هفت پرده پنهان شوم.” ساده‌تر: برادر بدگمانم بر بیگناهی من شک دارد و در چشم وی خواهر مشکوک است.”
درست آن چنین است: «از نگاه شکاک برادرم/ در لای هفت پرده/ پنهان می‌شوم»؛ زیرا تنها مفعول “مشکوک” خود را لای هفت پرده پنهان میسازد، نه فاعل “شکاک”. متن شعر روشنی بیشتر خواهد انداخت:
«باد مذکر است
_________
از گام‌های نااستوار زمان می‌ترسم/ انگار/ به گردش هزاره‌های دور می‌رود/ و من دوباره/ زنده/ زیر خاک می‌روم/ از نگاه مشکوک برادرم/ در لای هفت پرده/ پنهان می‌شوم/ که فکر می‌کند/ باد مذکر است/ و گیسوان مرا/ می‌بوسد» (برگهای ۱۴ و ۱۵)
غباری از همان دست، تیرگی نازکی افشانده بر این بند “زندگی در حاشیه” (برگ ۴۳): “وقتی که آدم‌های دیگر/ در میدان‌ها به مصاف هم می‌روند”. گرچه “مصاف” را میتوان استعاره “نبرد” و – باز به گفته عرب – مجازاً به معنای “جنگ” گرفت، آوردن “میدان و مصاف” در یک مصراع زیبایی چندانی نخواهد داشت.
(۴) از چون و چگون مصراع‌شکنی این گزینه تا پاسخ درخوری نشنوم، سر درنخواهم آورد. مثلاً در همان پارچه “باد مذکر است” چرا باید واژه “انگار” که “به گردش هزاره‌های دور می‌رود” چسپ بیدرنگ مییابد، به تنهایی مصراع مستقل باشد؟ دو مصراع “و گیسوان مرا/ میبوسد” که پیهم نوشتن شان در یک سطر پذیراتر مینماید، چرا باید از میان بشکند؟ هندسه نوشتاری زیادتر از چهل شکستگی مصراعی گزینه دستداشته، به ویژه پلگانی سازی این مصراع در سه پته: “دختران دهکده ما/ عاشق/ نمیشوند” برایم پرسش‌انگیز مانده‌اند.
(۵) بیجاسازی چندین باره – آگاهانه یا ناآگاهانه؟ – “…کـه…”، به ویژه در سرود “حنجره زخمی” (برگهای ۲۲ و ۲۳) دوبار رخ مینماید: “کاش می‌شد برایت بنویسم که اینجا/ همه با سخت‌‌ترین نقطه کوه پیوستند” و “کاش می‌شد برایت بنویسم که اینجا/ میله‌های قفس اندازه پرواز کبوترها نیست”
در چشم من، رساتر بود هر بار اینگونه می‌آمد: “کاش میشد که برایت بنویسم اینجا”
(۶) برخی سروده‌ها با کمترین ویراستاری میتوانستند بهتر گردند، مانند پایانه زیبای پارچه “دخترانه‌ترین خواب” با نشاندن “و” به جای “که”، نوشتن “میوزند” به جای “میوزد” و برداشتنِ “ست”:
متن اصلی: «تمام پنجره‌های این شعر/ به هوای تو باز می‌شوند/ که بر گونه‌هایم می‌وزد/ بوسه‌هایی‌ست که از من نه‌ربوده‌ای» (برگ ۲۹)
نگارش پیشنهادی: «تمام پنجره‌های این شعر/ به هوای تو باز می‌شوند/ و بر گونه‌هایم می‌وزند/ بوسه‌هایی که از من نربوده‌ای»
متن اصلی: «کشف چشمانت
چشمانت سرود نانوشته ترانه‌سرایان قرن‌ست/ کسی برای کشف چشمانت/ از دوردست مردنش/ بازگشته‌است/ انگار زبان چشم‌های تو را می‌فهمد/ وقتی نگاه می‌کنی/ کشف تازه‌یی برای شعری دیگر/ پر از هیاهو می‌کند مرا/ لبالب میشوم از تو/ از نگاههای نانوشته ات» (برگهای ۴۸ و ۴۹)
نگارش پیشنهادی: «چشمانت سرود نانوشته ترانه‌سرایان/ کسی برای کشف نگاهت/ از دوردست مردن/ بازگشته‌است/ وقتی نگاه می‌کنی/ کشف تازه‌ برای شعر دیگر/ هیاهو می‌کند در من»
(۷) آنچه در بخش ششم نگاشتم برون از مرزهای سلیقه خودم نیست. برای درست بودن و پذیرفته شدنش پافشاری ندارم؛ اینها و ریزه‌هایی چون نادرستیهای تایپی، گیرا نبودن نقش و نگاره پشتی نخست و خال خال انگشت‌گذاریهای ننوشته دیگر، از ارزندگی “در حاشیه زندگی” نمیکاهد، برای آنکه نمیتواند بکاهد.
روان میترا زیستگاه سرودپرداز آگاه و بیداری به نام مریم است. مردمکهای دوربین من آینده او را تابان و فروزان میبینند. خواهم گفتار کنونی را با آغاز ارزنده پرداز برازنده او فرجام بخشم:
زندگی در حاشیه
_________
دنبال خودم می‌گردم
در تو، که انگار نیمی از من در تنگ‌نای پیراهنت زندانی‌ست
زندگی در حاشیه پیراهنت دلگیر است
من پرندگانی را می‌شناسم که از راه رفتن در باد
نمی‌ترسند
و در آخرین دقایق روز به طلوع می‌رسند
من راه رفتن را در حاشیه‌ها آموختم
و جیغ زدن را در گودال
راه رفتن در کناره‌ها دلگیر است؛
وقتی که آدم‌های دیگر
در میدان‌ها به مصاف هم میروند
به پیراهنم هم پناه نیاور
زندگی در هیچ تنگ‌نایی زیبا نیست
[][]
کانادا/ هفدهم فبروری ۲۰۱۷
*مریم جان میترا را در فسیبوک نیافتم. آیا دوست مهربانی خواهد توانست این نبشته را به وی برساند؟
سیاه سنگ

 

About VIP

x

Check Also

38600887_1749418721821968_3485455781355061248_n

بند امیر بامیان

دوستان عالیقدر  ‎اینک غرض مزید معلومات شما عزیزان نکته چندى در رابط به بند امیر ...