11822583_879792505435834_6607851679702373813_n

نسیم پنهان

Facebookgoogle_plusFacebookgoogle_plus

مشعل حریر

 او شیری و شیرچایی در برابرم روی کوچ افتاده است و من در فکرم چکار کنم. هم پاک است و هم ناپاک و من هم حیرانم که به آب بسپارمش یا خیر.

 او هم حیران نگاهم میکند، اما انگار حرفی برای گفتن ندارد که خاموش است. فیته سپید و پهن دور یخنش یادگاری به دل دارد من می بینم ولی او خود برملا نمیکند.
 زیر پیراهنی اش گم شده است و برای گم شدن آن ملامت بار مرا نگاه میکند، چون خوب میداند من از نزدش ستانده ام.
 بیشتر از دو ماه ست که به همان حالت افتاده است، من هر روز سری بهش میزنم، میبوسمش و میبویمش، یکبار هم نه بار بار و بعد چند لبخند و چند قطره اشک نثارش میکنم و ازش دور میشوم.
حالت پت و پریشان او مرا نیز پریش نموده و دیدنش را برایم مشکل مینماید.
 اکنون او را بیشتر از گذشته ها دوست دارم، ولی با همه دوستی نمیتوانم بیشتر از دو، سه قیقه کنارش باشم.
ناراحت میشوم و اذیت چون نگاه به او حالم را دیگرگون میکند.
 او هم حالت خوبی ندارد، گویی دردی دامنگیرش شده و اما تا چشمش به من می افتد سعی میکند خود را شاد تر و بی خیال تر جلوه دهد.
 پس از آن شب فقط دو و یا سه بار در آغوشش خوابیده ام، بقیه شب ها او اینجا ست روی کوچ و من سرگردان، گاه بر تخت خوابم، میخوابم، گاه بر توشک روی زمین، گاه بر مبل سالون و گاهی هم بر زمین خشک و خالی…
 عطر وجود (ش) که با عطر وجود من درهم آمیخته است، به نسیم پنهان در غنچه گلی میماند که سهل ز سر وبرش به مشام نمیرسد، ولی هربار که از کنارش رد میشوم با رایحه دو رنگ احساس دو رنگی به من هم میبخشد.
 از این احساس دو رنگ اندوه آن بیشتر است، ولی برای من خوشایند است، چه خوش و یا ناخوش یاد او را تازه میکند
 کنارش مینشینم دستی بر آستین اش میکشم، خط های سپیدش به خط نازک و سپید ابر در دامن فلک شبیه ست. خوش و خفیف ولی عجیب.
 به صورتم نزدیکش میکنم خوشبوی (ش) از آن به مشامم میرسد و باز احساس نهادی مرا به طغیان می آورد.
.به فیته یخنش دستی میکشم هنوز جای دهان و لبان او با لعاب دهانش روی آن صاف پدیدار است.
آن را میبوسم و
میگویم: کاش تو بیجان نبودی.
عکس انتظارم به حرف آمده و میگوید: خوب است که بیجانم و گرنه ترا با فریادهایم کر میکردم.
میگویم: عجب است، تیرخورده منم و فریاد تو میخواهی بزنی.
میگوید: چون مرا بی پناه کردی؟
میگویم: چه؟ بی پناه؟
میگوید: بلی چون تو زیرپیراهنی ام را ربودی.
میگویم: تو خو میدانی که به طور یادگار به او واگذار کردم.
میگوید: میدانم، ولی چرا مرا هم به او واگذار نکردی تا باهم و در کنار هم میبودیم.
میگویم: نمیدانم.
میگوید من بدون او سرما میخورم.
میگویم: من هم بدون او سرما میخورم، خیلی سرما… و یادت است
آن شب آغوش گرمای وجود او چه لذت بخش و عشق آفرین بود.
میگوید: بلی چنانیکه گرمای آن زیر پیراهنی برای من بود.
کاش جدا ام نمیکردی و کاش مرا هم به او داده بودی.
میگویم: کاش همانجا میگفتی. و پس از مکثی می افزایم:
و اما آن را عطرباران کرده به او سپردم.
از هم باز میشود انگار میخندد و بعد میگوید: پس هنوز پیش او هست؟
میگویم: ها، شاید.
میگوید: شاید یا ها؟
میگویم: ها.
میگوید: این بار مرا نیز پیش او بگذار.
اکنون من هم دوستش دارم.
تند با نوعی حسادت میگویم: نه، او صرف از آن من است.
میگوید: من هم از تو ام.
میگویم: بلی، ولی نمیخواهم جز من کسی دیگری او را لمس کند.
میگوید: من نه، ولی او مرا لمس کرده است.
میگویم: بلی چون آن دم به بر من بودی.
میگوید: برهان و بهانه هرچه بود، یعنی من هم بودم در لمس و حس و بو و خوشبوی تان.
میگویم: بلی، فقط در بو و خوشبو و حس و لمس نه بیشتر از آن…
 میگوید: ها راست میگویی، یادم است که هنگام نزدیکی بیش با تو با هیجان بیشتر مرا ازت بدر و به گوشه ای پرت کرد.
میگویم: دیدی!
میگوید: ولی آن روزی که تو نیستی دیگر منم، فقط من! 
میگویم: منبعد من همیشه هستم و خواهم بود. چون دلم با اوست.
با خود زمزمه میکند: دل، دل، دل.
میگویم: مرا ببخش!
میگوید: برای چه؟
میگویم: برای آنکه جدا کردمت.
میگوید: از تو کی باید پوزش بخواهد؟
میگویم: برای چه؟
میگوید: برای جدایی تو، ترا کی جدا کرد؟
میگویم: وقت و قدرت!
میگوید: میخواهی کدامش پوزش بخواهد؟
 میگویم: میدانم هیچ یک نمیخواهد، ولی بر این باور هستم که اگر وقت قدرت دارد ما را زهم جدا نگهدارت، دل های ما را هرگز نه! دل های ما همیشه باهم اند.
 نگاهی خشکش خشک به صورتم می لغزد و میگوید: این بار که رفتی مرا هم به او بسپار، خواهش میکنم! و مطمین باش او از امانت خوب مواظبت میکند.
میگویم: تو از چه میدانی؟
میگوید: مگر تو دلت را برایش به امانت نگذاشتی؟
مگر هنگام وداع برایش نگفتی دلم پیش ات امانت است از آن خوب نگهداری کن.
مگر او نگفت چشم! من از دلت همچو دل خودم محافظت خواهم نمود.
پس بدان که او امانت دار خوبی است مگر نه؟
 بوسه بر تن بیجان شیری و شیرچایی اش میزنم و میگویم: راحت باش پیراهن خواب ناز من، ترا تا دم رفتن به آن دیار نخواهم شست، ترا با همان یاد و یادگار به او خواهم سپرد.
خوشحال و سرحال میگوید: ممنون آذرخش آذرین

About VIP

x

Check Also

38600887_1749418721821968_3485455781355061248_n

بند امیر بامیان

دوستان عالیقدر  ‎اینک غرض مزید معلومات شما عزیزان نکته چندى در رابط به بند امیر ...