11822583_879792505435834_6607851679702373813_n

از کتاب پیراهن نیلی و شب

Facebookgoogle_plusFacebookgoogle_plus

مشعل حریر

 …تابستان فرارسیده بود و خانه های نمناک و نم بوی عاشقان وعارفان داشت برای زندگی کردن کم کم قابل تحمل میگردیدند جای گِل و لوش کوچه ها را خاک و بوی متعفن خاک اندازها (تشناب) که بد رفت های آن همه سوی کوچه بودند گرفته بود، گشت و گذار از کوچه ها مشکل شده و بوی بد آن غیر قابل تحمل بود که شب ها باد آن را با خود می آورد و حال آدم بهم میخورد. و اما هرچه بود دستکم از سرما در امان بودیم و از گِل و لوش کوچه ها نیز که همه با بوت ها و موزه های شان به خانه می آوردند و از درِ کوچه تا دهلیز تمام جای را گِل و لای می آغشت و آدم راه خود را در آن حویلی تنگ و تاریک گم میکرد. اکنون از تاریکی دلگیر حویلی نیز تا حدی نجات یافته بودیم، چون فصل تابستان بود. از ابرها خبری نبود و صاف بودن آسمان وسیله بود تا خانه روشن به نظر رسد. در آن حویلی کوچک روزها نور آفتاب و شب ها پرتو مهتاب و درخشیدن ستاره یگانه ذریعه رنگ و رونق بود که دل را به وجد می آورد و اما نه دل مرا… 


 ستاره ها باز در دامن شب ها میدرخشیدند ولی من دیگر شب ها برای دیدن ستاره ها به بام نمیرفتم، چون با رفتن حمید با تمام دنیا وداع گفته بودم، با شور و شعف زندگی و با روز و با شب، دیگر مهتاب و ستاره ها را دوست نداشتم، دیگر روز را با همۀ روشنایی، شور و سرورش دوست نداشتم. دیگر آسمان صاف و آبی و در آن آسمان صاف و آبی خورشید را با درخشیدن انوار زرینش دوست نداشتم، حقیقت این بود که دیگر شب و روز برایم فرقی نداشت، به روزها و هفته ها از خانه بیرون نمیشدم. یاد های حمید سبب آزار و دردم بود و هر آن با خود در مجادله بودم. درحالیکه خود او را از زندگی ام رانده بودم…
 در این جا باوجودیکه از لحاظ رهایشی با مشکلاتی رو برو بودم، ولی از تنهایی ام تا حدی کاسته شده بود، زیرا با همه روابط خوب و حسنه داشتم. حاجی هم توجه خاص به نظم و دسپلین خانه داشت و سعی مینمود که از بروز کوچکترین بی اتفاقی در خانه جلوگیری کند، با آنکه از بعضی کارها و سخت گیری هایش خوشم نمی آمد، اما شاید در آن موقعیت لازم بود برای برقراری نظم و آرامش فضای خانه و اتحاد اعضای خانواده چنین شیوه را پیشه کند. زن حاجی هم زن خوبی بود، در کار کس غرض نداشت و بیست و چهار ساعت در گوشه ای لم داده بود، فقط دو روز در هفته فعال بود، آنهم روزهای که نوبت کارش بود. با اولاد هایش نیز مشکلی نداشتم، آنها هم مرا دوست داشتند و از روزیکه آمده بودم بیشترین وقت شان را با من سپری نموده و پیوسته دنبالم بودند. تیمور با آن سن کوچکش رونق خانه بود. شب های که برق نبود برای رفع دلتنگی ما برنامۀ ترتیب میداد و همه را مشغول و دور هم جمع مینمود، گاه قطعه بازی، گاه خوراک و پوشاک و گاهی برنامۀ چیستان و معما را به راه می انداخت. وی خودش نیز زیاد چیستان یاد داشت و همچنان در حل و دریافت جوابِ معما و چیستان استاد همه بود. بعضی اوقات با وجود دانستن جواب چیستان برای آنکه ما را به خنده وا دارد، جواب های عجیب و غریب ارایه داشته و مسخره بازی میکرد و یک شب که پروگرام چیستان گفتن ها گرم بود نوبت سارا شد. سارا گفت: ( آن چیست که صبح تا شب راه میرود و وقتیکه میخوابد دهنش باز میماند.)
تیمور بلافاصله جواب داد: بابیم.
همه به خنده افتادیم. سارا چپات محکم به پشت کلۀ تیمور زد و گفت: خدا زدۀ جوانمرگ.
چیستان دومی را فریده گفت: (آن چیست که میره، میره، پشت سر خوده هیچ سیل نمیکنه.)
تیمور باز جواب داد: کاکا صمد.
 اینبار از جوابش همه به قهقهه افتادیم و خودش قبل از آنکه سارا باز دستش را بلند کند از جایش فرار نموده و درعقبِ من پنهان شد.
نوبت به من رسید که گفتم: (چیست آن چیز که در دهان بی دندان هرچه انداخت ریز، ریز کند.)
 تیمور گفت: دهان بی بی جانم که دندان نداره، مگم نان قاقه بلا واری میخوره و اگه نتیش باز قار هم میشه.
 اینبار سارا نیز آن قدر خندید که یادش رفت تیمور را برای آن جواب های چتی چپوله اش تنبیه کند. اینبار نوبت گفتن چیستان از خود تیمور بود که گفت:
(دو جفت کبوتران ابلق
هستند جدا جدا معلق
به آسمان پرواز نمایند
از خانه یی خود بیرون نیایند)
همه با یک صدا پاسخ دادند: چشم، چشم! سارا گفت: دیو بزنید چیستانت تکراری بود.
تیمور گفت: کله اس، بُخچۀ خاله گل غوتی خو نیس که کل چیزهای کاغذ پیچ ده او باشه. 
 باز همه به خنده افتادیم. خلاصه او در کنار حاضر جوابی، جواب های خیلی با مزه هم میداد که لحظاتِ بیشماری ما را به خنده وا میداشت…

About VIP

x

Check Also

38600887_1749418721821968_3485455781355061248_n

بند امیر بامیان

دوستان عالیقدر  ‎اینک غرض مزید معلومات شما عزیزان نکته چندى در رابط به بند امیر ...