16143769_1262624250469628_4173410693308730133_o

معبد باتو کیو و تعبیر خواب من

Facebookgoogle_plusFacebookgoogle_plus

 از زینه ها بالامیرفتم، زینه های که در طول یک ماه و چند، چند و چندین بار با او پیمودم و هر بار که پا به هر پله میگذاشتم، 
 آرزو میکردم، آن پله ها بلندتر و بیشتر از معبد باتو کیو گردند، معبدی که دو صد و هفتاد و دو پله داشت و روزیکه آن را پیموده بودم، پله ها و واده گذار و کار گزاران آن را در دل نکوهش کرده بودم، ولی امروز آن معبد و آن

پله و واده گذار را یاد و تایید و ستایش میکردم، چه دانستم که برای معبود هرچه پله است باید پیمود! 
او چه بود و کی بود؟ معبود من و یا سلطان و ارسلان من؟
این سوال خود رساتر ز هر جوابی بود و این را چه کسی بهتر ز من میدانست.
 باتو کیو معبد عتیق هندوها بود، معبدی که یک قرن و اندی از پیشکش آن میگذشت و در دل غارهای افسانوی باتو کیو جایگاه داشت، معبدی که معبود آن نه حسی داشت، نه درک و فهمی و نه هم جان و کلامی.
 و معبود من جان داشت و زبان و هم احساس و فهم و فن که محبت را قشنگ خود کشت میکرد و خود درو.
 جان او برایم شیرین تر ز جان خودم بودم و زبان او که گاه تلخ تر ز برگ های نیل بود، سبب زجر و آزارم… در حالیکه خود شاه جامه نیلی بود، ولی من او را با جامه نیلی و زبان تلخ چو برگ نیل اش دوست داشتم.
 و اما معبد من آن مکان بود، معبدی که بار اول دم درش او را بوسیده بودم، ساده و دوستانه ولی بعد … و این پله ها راه رفت و برگشت همین معبد بود که برای بوسه های دزدانه عاشقانه، هر پله را با دلهره آزموده بودیم..
 روزی را به یاد آوردم که دم در، او دیوانه وار به طرفم جهید و چند بوسه با شتاب از روی و لبانم ربود.
 و هنگامیکه «ن» در را کشود، نگاهی معنی داری به صورتم انداخت و بی مقدمه گفت: مخ دی څومره سور شوی دی، نه چی … مچی کړی؟
در حالیکه از مستی عشق خنده مستانه میزدم گفتم: نو څه؟!
چشمان را به حالت خاصی دور داد و گفت: هی! اجازه نلری چی زما ښایسته خاله مچی کړی.
بدون تامل گفتم: ولی اجازه نلری، لری؟ زه اجازه ورکوم او ما اجازه ورکړی.
خندید و گفت: خیر رښتیا ووایه، شونډی دی هم مچی کړی؟
لبخند ملیحی به رویش زدم و گفتم:هو څنګه نه، اصل خو د شونډو مچی مزه لری او مزه کوی.
گفت: دا «… ک»، که د ما لاس ته راشی بیا وگوره چی زه ورسره څه کوم!
گفتم: ځه بابا، هیڅ هم نشی کولای. ندی اوریدلی چی وایی:
میا بیوی راضی تو کیا کری قاضی!
 «ن» قهقهه خندید و بعد دستش را دور گردنم حلقه کرد و در حالیکه صورتم را با مهر میبوسید گفت نه، ته د هغه نه یی، ته زما یی صرف زما.
 همزمانکه همسان صورت عفیف و نازش را میبوسدم گفت: بلا گکی حسادت مکوه، زه ستا هم یم او د هغه هم. ستا خاله یم او د هغه لمبه.
با حیرت پرسید: لمبه؟ 
گفتم: هو.
گفت: یعنی څه؟
گفتم: یعنی مینه!
گفت: مینه؟ نه هماغه لمبه واوسه، نه مینه.
گفتم: ګرانی مینه او لمبه یو شان دی او یو شان هم دواړه خوا سوزوی.
گفت: خو ولی مینه؟
گفتم: هر ولی زواب نلری.
گفت: زه د اولین ورځی نه پوهیدم، چی دا نمونه زما ښایسته خاله غلا کوی.
با تبسم گفتم: څه ښکلی غلا! او
د دنیا اولینه غلا چی گناه نده.
آهی کشید و گفت: خو په دی ملک کی مینه تر ټولو لویه گناه ده.
گفتم: زه دا گناه په ثواب بدلوم.
گفت: دا یو خوب ده.
گفتم: خوبونه هم کله کله رښتیا کیږی.
گفت: دا خوب ما مخکښی تر مخکښی تعبیر کړی، دا خوب به هیڅکله رښتیا نشی.
ناامیدی چو سوزن به دلم خلید و در سکوت به تعبیر خواب این عشق به اندیشه فرورفتم…
 اندوهگین در حالیکه به آخرین شام فکر میکردم، یادم آمد که وقتی در راه رفت به معبد بوسیدن میسر نشد،
 به تخت بام بلند آن معبد که آنجا فقط خدا بود و او بود و من شتافتیم، لیک آنجا هم ترس داشتیم، ترس آنکه مبادا کسی ما را ببیند و او که نگران به اطراف مینگریست گفت: اوف! جانم اینجه هم نمیشه که ماچ ات کنم، چه بلا ملک است.
 او راست میگفت چی ملکی بود و چه زمین و سرزمینی و چه بام و هوا و فضای که در بدل عشق سنگسار و گودال نصیب بود و در عوض محبت و حرمت، نفرت و ذلت و در بدل آرامش و آشتی، آشوب و شر.
 در حالیکه عشق و احساس به تمسخر سوی ما لبخند میزد، او دست به کمرم انداخت و همزمانکه پله ها را یکی بعد دیگر طی میکردیم گفت: با آنکه این ملک لعنتی را خیلی دوست دارم، ولی به خاطر تو و به خاطر عشق ما باید ترکش کنم و به جایی بروم که در مرکز و میدان شهر آن شهر ترا به آغوش بکشم و آنگاه بیدریغ فریاد بزنم که تو از آن منی.
و من با آه گفتم: کاش! 
 عجب دنیای است وقتی خدا ما را می بیند که مالک و ملک همه هستی ست، آنگاه نه آزرمی است و نه تقوا و نه ترسی، ولی از بنده های که او هست کرده، هم ترس داریم و هم ننگ و هم شرم و آزرم، چرا؟؟
 با خود گفتم مگر در این خراب آباد یک مرد و یا زن نیست که در ملا عام به عشق خود اقرار کند، چنانیکه در برابر خدا اعتراف میکنند؟؟؟
 مشعل حریر

About VIP

x

Check Also

38600887_1749418721821968_3485455781355061248_n

بند امیر بامیان

دوستان عالیقدر  ‎اینک غرض مزید معلومات شما عزیزان نکته چندى در رابط به بند امیر ...