UstodBerangKohdamani

بیرنگ شاعری که شمع زنده گیش خاموش شد .

Facebookgoogle_plusFacebookgoogle_plus

بیرنگ شاعری که شمع زنده گیش خاموش شد .

« دانی تو عمق دریا ؟ من آنچنان عمیقم 
یاد خدا ندانم ، در خود چنان غریقم …
بالله که خود ندانم ، آن به که تو نپرسی
از دین مذهب من ، از راه و از طریقم » .

در یازدهم دسامبر سال ۲۰۰۷ م ، جامعۀ فرهنگی کشور مان ، محمد عاقل بیرنگ کوهدامنی ، شاعری ارجمند ، وارسته و هردم شهید را که در روز های واپسین عمر خویش ، دفتر شعری را بنام ( من ناله می نویسم ) به یادگار گذاشت ، از دست داد . 
گرچه دست بیداد گر طبیعت ، از شاخسار پُر بار ادبیات پارسی خراسان زمین ، بار بار شاخه های زیبایی را شکسته بود ، که تا کنون جای خالی آنها پُر نشده است ، اما این بار نه یک شاخه ای را ، بلکه قامت تکدرخت غربت گزین ، تنومند و سر کشی را بخاک انداخت که هنوز هم جوان و سرشار از شور و شوق سرودن و سر بفلک کشیدن را داشت .
بیرنگ در سال ۱۳۳۰ هجری شمسی در شکردرۀ کوهدامن چشم به جهان گشود و درغربت سرای لندن ، از دنیای بیمروت و ما حول بی سخاوتیکه دلتنگش ساخته بود ، چنانچه خود میگفت : 
دلم گرفته زدنیا وهرچه هست در او ــ درخت وخانه به خاک و به خون نشست دراو
دنیای فانی را پدرود گفت .
بیرنگ از همان نخستین اثرش ، « سلام بر شقایق » حضور خود را درفرهنگستان شعر و ادب اعلام کرد و تا آخرین دفتر شعر« من ناله می نویسم » از درد و رنج مردمش سرود ، به هیچ آستانی سرخم نکرد ، هیچ شعری مداح گونه نسرود ، شاعر دربار و طالب شهرت نشد ، خود ستایی را نپذیرفت . راستگویی تا جایی در وی نهادینه شد که ، با صداقت بینظیر در دفتر من ناله می نویسم ، نوشت : این دفتر را به همسر عزیز خود ، فرح جان که شعر و شاعر را بد می بیند … تقدیم می کنم .
اشعار بیرنگ آمیخته با غمی عمیق است ، هرگاه ژرفتر بنگریم بلا فاصله بدرد های خصوصی و اسرار افسرده گی او ، که مرگ را در قبال داشت وهنوز هم در سینه ها پنهان است آشنا می شویم .
چنانکه خود گوید :
« درهر قدم به شانه کشم بار مرگ خود
با این صلیب سرخ ، مسیحای ثـانی ام
مرگ و دیار دوزخ و آن گـرز آتشیـن
صد بار بهتر است ، ازین زندگانی ام »
و یا :
حاجت به دوزخ دگری نیست داده یی
این جـا ، درین جهـنم دنیا ، سـزای ما 

در جای دیگری گوید :
درد پـرنـده را چـه کـسی شـرح می کنــد 
نی برگ و نی درخت و نه گرمای لانه ای .

شاد روان بیرنگ مردی شریف و از طبقۀ محروم بود ، زنده گی ساده و بدون مظاهر مادی را می پسندید ، به مادیات دنیا علاقه نداشت ، با مشکلات اقتصادی همیشه در گیر بود و هیچگاهی بخاطر بدست آوردن زرق و برق دنیا تلاش نکرد ، او را زنده گی فقیرانه و مشقت بار ، از شکردره به بلخش کشاند وبدوکان بقالی پدر نشست و از همان دوکان بقالی تا استاد ی دانشگاه رسید .
مصائب پیهم و استخوانسوز کشور، به تاجیکستان و بعداً به لندنش آورد ، کشمکشهای روحی و روانی ، در کنج انزاوی غربت دلتنگ لندن ، به « میخانه پناه از همه آفات » بُرد . 
تا جائیکه میگفت :
« صبحم اگر شراب ندادی شبانه ده 
ما را نجات از غم تلخ زمانه ده » . 
برای شناخت شخصیت شادروان « بیرنگ » که تا چه حدی ، حتا در میان مرگ و زنده گی ، با همه کسالت وبیماری هایی که داشت به مقام والای انسانیت ، مردم ووطنش عشق می ورزید و دست از سرودن ناله ها و آلام مردمش نکشید . میتوان این پیام ها ی انسانی را ازلابلای اشعار لا یزالی اش جستجو کنیم .
وی می سراید :
« در شهر کائنات غریبانه زیستم
ای آفریدگار! بگویم : که کیستم …
از باد ، ناله سر زدو از سنگها شرار
از بس بیاد مردم و میهن گریستم » .
ویا : 
شب تاریک و سنگستان و منزل دور و من خسته
به رویم روزن امید فردا ، تا خدا ، بسته 
من آواز رهایی را ، نمی دانم چسان خوانم ؟
قفس از آهن و خنجر ، لبم خونین ، پرم بسته
اذانی را که میخواهم کنم از بر ، نمی خیزد 
ازین مسجد ، ازین گنبد ، از آن بالای گلدسته …
نه همگامی درین وادی ، نه همراهی درین جنگل 
سر راهم بهر سنگر ، هزاران دیو بنشسته
چه هنگامی بتابد آن طلوع سرخ آزادی 
دراین خانه ، درین وادی ، درین بازارو این رسته .

اشعار کوهدامنی دلچسپ ، زیبا ، ساده ، روان ، پُر احساس ، عاطفی ، دردناک و عاری از پیچید ه گیست ، برای هر خواننده سهل و سالها در ذهن انسان باقی میماند . هر شعری که از وی خوانده ام ، چنان بر من تأثیری وارد کرده که سخت گریسته ام . سروده ها ی بیرنگ ، یاقوت گونه دربین بسیاری از اشعار شعرای معاصر ما می درخشد .
وجود کوهدامنی مثل « لورکا » شاعر مردمی اسپانیوی برای عده ای از تاریک اندیشان ، حق نا شناسان ، فرهنگ ستیزان و آنانیکه بر درخشش آن حسادت می ورزیدند ، تحمل نا پذیر بود .
در وصف اهل دانش ، هرگز سخن نگفتند ــ آن را که بی هنر بود ، چندین صفات کردند .
محمد عاقل بیرنگ کوهدامنی شاعری بود بی آزار ، فروتن و فارغ از هرگونه رنگ تعلق ، کلامش لبریز از فصاحت و بلاغت ، از اشعارش درد و اندوه جانکاه می تراود ، قفس غربت چنان دلتنگش ساخته بود که بیاد وطنش میگفت :
دلم گرفته زغربت دعا کنید که من – بهار گاه دگر در دیار خود باشم
اما تقدیر چنین نکرد ، که در دیار خودش و در جمعی از یارانش ، شعر « دیریست گالیا… » از سرودۀ هوشنگ ابتهاج را که بسیار دوست داشت و شیرینش دکلمه میکرد ، به دوستانش میخواند . 
دلبستگی این شاعر ارجمند و درد مند ، بوطن ومردمش را میتوان از اشعارش شناخت ، در یکی از غزلهایش میخوانیم :
ای باد صبحگاهی چیزی تو از وطن گو
از باغ و از درختش ، از دشت و از دمن گو 
از حال زندگانش ، خود اندکی بدانم
از مرده ای که مانده ، در خانه بی کفن گو
اینجا دلم گرفته ، باشد همیشه ابری 
از خاستگاه خورشید ، از سر زمین من گو 

بیرنگ در پنجاه و هفتمین بهار زنده گی ، قدم می گذاشت ، اگر دست بیداد گر مرگ امانش میداد ، شاید آنچه را که تا هنوز نگفته بود می سرود و بیشتر می آفرید .
در آخرین بار ملاقات ، حس نمودم که درد ورنج این شاعر و نویسندۀ چیره دست معاصر، به ابعاد جهان وسعت داشته و بس عمیق است ، با وجودیکه سیمایش رنگ خزانی بخود گرفته بود ، اما یک عالم امید های بهاری داشت . 
سر انجام رنج بیحد و حصرحرم و محیط ابری لندن ، برای بیرنگ ، تنگ و خفقان آور شده بود ، دیگر بهانه ای برای زیستن نداشت ، گرچه آخرین حرف و آخرین شعرش را نگفته رفت !! .
چنانچه خود سروده : 
کیست در روی زمین این همه تنها که منم 
تا خــدا فاصله ی نیست ، از اینجا که منم
ســر سودا زده امـروز مـرا خـواهـد کشت 
ایـن همــه در غــم نـا آمــده فــردا که منـم .
بیرنگ را هرگز نمیتوانیم بگوییم بخاک آرمیده ، گرچه آرامگاهش باثر بی توجهی به ویرانی می رود ، او به جاودانگی پیوسته ، شعرش ، خودش و یادش تا جهان هست جاودانه و زنده خواهد بود .
ل . کریمی استالفی .

 

About VIP

x

Check Also

download

یادداشت هفته

۲/۹/۲۰۱۷_ ۹/۹/۲۰۱۷ محمد الله وطندوست یکم : پنج کشور بزرگ صنعتی ،کشور هائیکه جدیدا در ...