16143769_1262624250469628_4173410693308730133_o

بوی گندم تازه در مزرعه

Facebookgoogle_plusFacebookgoogle_plus

مشعل حریر
 وقتی چشمانم را کشودم، آسمان به رنگ صورتی ملایم و بی نظر که مخصوص سپیده دم مشرق زمین است درمی آمد. پیرامون آن دو تاریکی به تدریج جای خود را به مه رقیق و خاکستری رنگی میداد که در لابلای بوته ها و

روی شاخه های درختان موج میزد.
 در فاصله که رطوبت شب به پایان میرسید و از دل شب شفق میدمید، هوای صبگاهی با نسیم آرام سبکتر و تازه تر میشد. سرخی شفق به رنگ طلایی تغییر شکل میداد و همراه با نور او زندگی رنگ میگرفت. 
 و در این روشنی و خوشرنگی شفق، من پس از یک سال تمام باز در آغوش گرم خانواده بودم. خوش بودم و اما دلواپس دیدار او که سال پار، یار موسم کم بود. 
 دیده به در داشتم، ولی از او خبری نبود، و اما خوشبوی نفس های او از هوای کوهستانی و خِت و خاکی آن مرز وبوم به مشامم میرسید و گرمایش از مهربانی مهر پر مهر آسمان نیلگون سرزمین سبز دره ها نرم بر من میتابید.
 ساعتی از آمدنم نگذشته بود که از خانه پا به برون نهادم و یکراست به صوب تخت بامی که بعدها حتا برای لحظه ای هم پناهم نداد شتافتم.
 قدم زنان به اطراف نگریستم، همه چیز برایم آشنا بود، آسمان و زمین، هوا و فضا، خانه ها و خرابه، سرک ها و کوچه ها و در خم وپیچ آن کوچه ها دکان ها و دکانک ها و رایحه خوش نان گرم نانوایی محله که در همان بلندا نیز مشام را به نوازش میگرفت. 
از خوشی شوری به دل داشتم و اشک بر دیده، در همان حال
دستی را بر شانه ام حس میکنم نیم نگاهی به کنارم می اندازم، 
 مادرم با سیمای مهربانش در حالیکه لبخند ملیحی روی لبان زیبایش نقش بسته است کنارم ایستاده است
صورتش را میبوسم و به طرفش نگاه میکنم
 مهر و عاطفه از سر صورتش میبارد و در عمق آن چشمان ملکوتی اش دنیای را میبینم، دنیای سحر آمیز محبت را که اصلا حد و سرحد ندارد، محبتی که تغییر ناپذیر است و در هر حالت و هر موقعیت برای تو و با تو ست.
 به او خیره میشوم و می بینم که نگاه کردن، در چهره مادر در اوج اوج نگاه کردن است، یک فوران بلند سپید و با شکوه ست در قلب آسمان آبی،
 مثل کبوتر سپید به سوی آسمان در پرواز بودن، پرواز با بال های سپید و آنجا بر لبان مقدس فرشتگان بوسه زدن.
احساس میکنم یکی از آن فرشته ها را در کنارم دارم.
 از بودن او احساس خوشی ام دو چند میشود و در حالیکه از بود آن فرشته خوشنودم، بود آن معبود را آرزو میکنم، بود معبودی را که تا آن روز برایم دوست بیش نبود و اما بعد عشقی بود که شبیه آتشفشان شرر وار در من ته نشین شد.
آروزی دیدارش چو بوی گندم تازه در مزرعه اشتها انگیز و لذت بخش بود و اما
من چه میدانستم که با ابن دیدار دور از انتظار غرور عقابگونه ام را با شیفته شدنم میشکند. 
 من آن روز هم عقاب وار بر بلندا در پرواز بودم و نگاهم را به کوه های لاجوردین کابل جان که دامنه های شان بهین گونه این شهر زخم خورده را به بر داشتند دوخته بودم و نگاهم لغزیده لغزیده زمین بکر و تازه را میپالید و می پایید. چرا؟ نمیدانم…
 و فردای آن که او را دیدم، احساس کردم، قبل از آن یک فصل زندگی ام به پایان رسیده و به فصل جدید قدم میگذارم و گویی از زیر ابر های سیاه و غلیظ زندگی خزیده و به جهان سرسبز و خرم با گرمی دلپذیر وارد میشوم.
 و او در نهایت حرمت شاهانه در برابرم ایستاد بود، قد بلند چهارشانه، با صورت روشن و چشمان عسلی رنگ که کشش آن بی گمان به مقناطیس سنگ آهن میماند.
و اما آن روز جامه نیلی به تن نداشت…
 و دقایقی بعد من چو حریر پیچیده در پارچه تیره در مقابلش نشسته بودم و او با آهنگ دلش این آهنگ را میخواند:
گردش چشم سیاه تو خوشم می آید
خوشم می آید
موج دریای نگاه تو خوشم می آید
خوشم می آید
همچو مهتاب که بر ابر حریری تابد
تن و تنپوش سیاه تو خوشم می آید
خوشم می آید

 مشعل حریر

About VIP

x

Check Also

38600887_1749418721821968_3485455781355061248_n

بند امیر بامیان

دوستان عالیقدر  ‎اینک غرض مزید معلومات شما عزیزان نکته چندى در رابط به بند امیر ...