10466998_752659548132770_3345197940526583864_o

آخرین بارش

Facebookgoogle_plusFacebookgoogle_plus

مشعل حریر
 … عاقبت راهی بیان حقیقتی شدم که تا آن دم خیالش می پنداشتم، آن راه آشنا، آن جادۀ آشنا و آن کوچۀ آشنا را پیمودم و به دری که با باز شدنش، از خوشی روحم باز شده و به پرواز در می آمد نزدیک شدم.
 زنگ را فشردم و اما آن روز هرآن آرزو میکردم کسی در را به رویم نگشاید، در حالیکه فقط چندی قبل حتا آه نفس های خودم را، آوای قدم های در گشاینده می پنداشتم. خلاف آرزویم در گشوده شد و اینجا هم عکس چندی قبل با قدم های آهسته و ز حال رفته به پیش رفتم، به پیش رفتنی که به عقب رفتن را از قبل برایم رقم زده بود. 

 خلاصه با همان قدم های خسته و ز حال رفته وارد اتاق شدم، او سرش را بر متکا مبل تکیه داده و چشمانش را بسته بود و شاید در میان دفتر خاطراتش دنبال چیزی میگشت که از ورودم آگاه نشد. آهسته آن چنان که لرزش

صدایم را هویدا نکند سلام کردم

.
 او به یکبارگی چشمانش را باز کرد و نگاهی سویم انداخت، نگاهی که گویا رازی را کشف نموده و به من بازگو مینمود.
 و پس از مکث کوتاهی پاسخ سلامم را چنین داد: سلام سلام، خوش آمدی و چه عجب که یاد ما کردی.
 لبخندی زدم، لبخندی که در خند آن رازی نهفته بود، آن نگاه نیز راز بود و این لبخند هم رازی! و اما یک تفاوت داشت که راز نهفته در نگاه او روشن و شفاف بود چو آب دریا، ولی راز لبخند من مبهم و درهم بود همچو شب یلدا.
 کرخت و بی حس بودم و نمیدانستم از کجا و از چه و چگونه آغاز کنم، موقعیت بدی بود، با خود گفتم یا باید ماند و حرف زد و یا باید رفت و لب فروبست.
 صد دل را یک دل نموده و دور افتاده دور افتاده برایش کنده و بریده گفتم که از زندگی اش رفتنی هستم و نیز همه تقصیر را بر دوش مادر و خواهرم انداختم، به ویژه مادرم که گویا او مرا مجبور ساخته است تن به آن پیوند دردهم. در حالیکه حقیقت غیر آنچه بیان داشته بودم- بود.
 نصرت با دقت به سخنانم گوش فراداد و سپس در پاسخ آنچه شنیده بود چنین گفت: برای من خوشی و خوشبختی تو با ارزش تر از همه چیز است، من همین را میخواهم و میخواستم و…
 حرفش را ناتمام گذاشت و سکوت کرد، دقایقی چند در سکوت تلخی سپری شد و بعد نفس عمیقی کشید و همان نفس عمیق شاید قوای رو به تحلیل او را مون بخشید که ادامه داد: من سهم بیشتری از محبت نمیخواستم و نخواسته بودم، برای من همین کافی است و خواهد بود و من از تو از ته دل سپاسگزار هم هستم، البته برای آن همه لحظات خوب و سرشار از محبت. 
 چه عجب بود، او سپاسگزار بود در حالیکه خود در خور سپاس بود. در آن لحظه او غنی بود، خیلی غنی و احساس او قیمتی داشت که من در برابرش غریب بودم، خیلی غریب.
 حرفی در برابرش نداشتم… قصیده به دستم بود اما دنبال واژه میگشتم، واژه ای که بتواند این خلا را پر کند، ولی آیا برای پر کردن این خلا واژه و یا حرفی هم وجود داشت؟ راست این بود که چیزی وجود نداشت، نه حرفی، نه واژه ای و نه هم کلامی. من بدون اطلاع او رشته ای دیگری را بسته بودم و به قول و قرارم پشت پا زده، آن همه وعده و وعید را نیز شکسته بودم و آن هم با چه بیرخی و بیرحمی.
 عذاب وجدان آزارم میداد و سینه ام گنجایش قلبم را نداشت و آن چنان خودش را به در و دیوار سینه ام میکوفت که پنداشتم هم اکنون راهی می یابد و از سینه ام برون میزند. در همان حال که در میان تصمیم و تردید دست و پا میزدم گفتم: قضاوت میان نیت و عمل دشوار است، چون گاهی یک خواست ناخواسته جایگاهی منطقی و با ارزش پیدا میکند.
 گفت: خوب شد که فهمیدی و به ارزش و پیدایش خواست ها و خواسته ها پی بردی. در حالیکه من از اول هم گفته بودم که باید منطقی و اصولی فکر کرد.
خجالت زده نگاهم را به زمین دوختم و گفتم: ولی این رفتن خواست من نبود.
لبخندی تلخی زد و گفت: این رفتن را از مدت ها پیش، من پیش بینی کرده بودم و…
 میان حرفش پریدم و گفتم: اما من فکر نمیکردم چنین روزی هم خواهد آمد، ولی گاهی آدم ناگزیر میشود که تابع رائی اکثریت باشد.
 گفت: شاید، چون همه زندگی که حساب دو، دو چهار نیست، گاهی میتوان به طرز دیگری هم جمع و تفریق کرد.
گفتم: میدانم برایت خیلی مشکل است، ولی مرا ببخش و مرا فراموش کن.
 با لحن محزون گفت: فراموش کردن کار آسان نیست، شاید روزی تو هم بفهمی، زیرا خیلی آزاردهنده است انسانی را فراموش کردن و از دل برون کردن که زمانی با محبت بی پهنا او را در دلت جا و پناه داده بودی. و پس از آهی افزود: چه دنیای است، از دوستت دارم آغاز میشود و بعد آدم ها نمیتوانند، محافظ همین دو لفط هم باشند.
 آهی کشیدم و تا خواستم حرفی بزنم، با خونسردی که در عمق آن گرمی اندوه موج میزد افزود: غصه نخور با نبودنت کنار خواهم آمد و اگر خیلی هم دلم بگرید چشمانم همراهی ام میکنند، پس بدان که تنها نیستم و تنها نمیمانم…
 جدایی او سخت بود، اما سخت تر از آن فریب و دروغی نبود که من بر او روا داشته بودم… اگر حقیقت را میفهمید چه میشد؟
 در خاتمه نصرت تا دم در بدرقه ام کرد. هوا صاف نبود و ابرها فراروی خورشید را گرفته بودند. باران ریز ولی تیز می بارید و قطره های آن درست بر مژگان درشت نصرت می نشستند. چشمان او نم پر به نظر میرسیدند و اما ریزش اشک های او را ندیدم، چون باران فام آن چشمان را با ریزش بی وقفه اش پوشانیده بود.
 حالت عجیبی بود، این بار در حال سپردن و رسیدن نبودم، بلکه در حال ستاندن و رفتن بودم و در حال شکستن قلبی که روزی آشیانه ای کوچک، ولی نهایت قشنگ در آنجا برای خودم ساخته بودم. 
 خلاصه دست های سرد یکدیگر را فشرده و از هم فاصله گرفتیم. زبانم از خشکی به کامم چسپیده بود و گام هایم یارای یاری نداشت. بی رمق راه آمده را که مسیر کوتاهی هم نبود پیاده در پیش گرفتم. کنار جاده چند بار تکسی کنارم برک زد که اگر سوار شوم، ولی من سر را به زیر انداخته و در نم نم دمبدم باران چنان به نرمی راه میرفتم، انگار آن آخرین بارش بود، آری، آخرین بارش! بارشی که از رحمت آن دیگر محال بود بهره برم! 
 وقتی خانه برگشتم رویا نگاهی معنا دار سویم انداخت و گفت: “کاش برای خداحافظی نمیرفتی، زیرا اگر به مسئوولین میدان هوایی یک زنگ بزند، کار تان خلاص است خلاص.”
با ناراحتی گفتم: او اهل این کارها نیست و خوب میدانم که هرگز اینکار را نمیکند و نخواهد کرد.
رویا پرسید: راستی چی گفت؟
با تاثر پاسخ دادم: چی گفت چیست! میخواستی چی بگوید؟!
گفت: وی یعنی هیچ چیز نگفت، هیچ سوال و جوابی نکرد.
 اینبار با بی حوصله گی گفتم: ایلایم بتی خواهرجان، چی سوال و جوابی! از جگرخونی زیاد لب و دهانش خشک شده بود.
 او سکوت کرد و در عوض صدای مادرم را شنیدم که آرام با خود زمزمه کرد: چه دنیای است، از دوستت دارم آغاز میشود و بعد آدم ها نمیتوانند، حتا محافظ همین دو لفظ هم باشند! 
آری درست همان کلام را که ساعتی پیش او پیشکش کرده بود.
 با وجود باور بی پایانم به او، تا دم پرواز دلم در شر و شور بود و حرف های رویا در گوشم طنین انداز… وقتی وارد ساختمان میدان هوایی شدم ناگه چشمم به سکرتر نصرت افتاد، او در حالیکه لبخند ملیحی بر لب داشت نزدیک آمد و من با خود گفتم: تمام شد!
مادرم نیز نجوا کنان گفت: خدا کند گپ رویا راست نشود و در کدام مصیبت نمانیم.
 او با همان لبخند پس از احوالپرسی گرم بدون مقدمه بکس های ما را برداشت و گفت: “از این طرف بیایید.”
 با عالمی از دلهره دنبالش به راه افتادیم، هنوز چند قدمی نبرداشته بودیم که سکرتر نصرت یکی از حمال های میدان هوایی را صدا زد و بکس های سفر بری ما را به او تحویل داد و بعد رو به من نمود و گفت: “رفیق نصرت به من وظیفه داده که تا دم پرواز شما را همراهی کنم، البته اگر اجازه دهید.”
من چیزی نگفتم، در عوض مادرم گفت: “لطف کردند، ولی به شما زحمت میشود.”
 با خوشرویی گفت: “خواهش میکنم! چه زحمتی.” و سپس با خوش بینی تمام ما را یاری رسانیده و در حالیکه بکس دستی ام را به دست داشت، حتا تا داخل طیاره با ما آمد و پس از آرزوی سفر خوش نامه ای را به دستم داد. آن لحظه دستانم میلرزید و ندای وجدان که به خفتن واداشته بودمش خفیف به گوشم میرسید.
نامه را بدون معطلی گشودم که با این بیت آغاز شده بود:
چون باد میروی و به خاکم فگنده ای
آری برو که خانه ز بنیاد کنده ای
و چنین ادامه یافته بود:
 با سلام خوشبختی ات آرزوی من است، تصمیم ات درست وعاقلانه بود و است، چون برای زندگی باید راه صاف و بدون سنگلاخ را برگزید. دوباره یاد آوری میکنم که من سهم بیشتری از محبت خواهان نبودم و نیستم، آنچه در تقدیرم بود بدست آوردم و برای آن از تو قلباً سپاسگزار هستم!
 و اما باید حقیقت را میگفتی! از این پس سعی کن که هیچگاه بار ملامتی خود را بر سر دگران نیندازی.
 میدانی همیشه تردد را در نی نی چشمانت میدیدم و میخواندم، از اولین روزها تا آن روزی که خواهان مصلحت و مشورت بودی و از امروزی که رونده هستی.
 با تردد نمیشود زندگی کرد، باری سردار محمد داود خان آن بزرگ مرد شجاع تاریخ و آفریدگار افسانه ها و حماسه های بی بدیل گفته بود: “تصمیم شرط اول موفقیت است!”
 پس حالا که تصمیم گرفتی بدان که موفق خواهی بود و من هم آرزوی موفقیت هرچه بیشترت را دارم.
 سرد ترین فصل زندگی ات را هم فصل لاله و لبخند و آفرینش آرزو میکنم، زیرا یکی تو و دوی دیگر از آن تو ست. 
و حرف آخر اینکه قدرت ساحر افسانوی بیش نیست! به قسمت و قدرت باید باور داشت!
دوست از قافله دورت
نصرت
وقتی نامه را خواندم لرزیدم، ولیک اشکی نریختم و عجب آنکه نمیدانستم اندوهگینم یا خیر؟!
 و اما با همه نادان دلی ام به بزرگی روح آن مرد بزرگ منش بیشتر باورمند شدم، چون از آنچه بر من میگذشت واقف بود…
   ….

About VIP

x

Check Also

38600887_1749418721821968_3485455781355061248_n

بند امیر بامیان

دوستان عالیقدر  ‎اینک غرض مزید معلومات شما عزیزان نکته چندى در رابط به بند امیر ...