15337659_1225308894201164_646686706169882076_n

مشعل حریربخشی از کتاب !

Facebookgoogle_plusFacebookgoogle_plus

مشعل حریر
اولین باور و بارم
وقتی وارد اتاق کوچک آن جایگاه که بعد میعاد گاه عشقم بود شدم، بوی عجیب و نامطبوع مشامم را آزرد و اما دقایقی بیش نگذشت که خوشبوی نفس های او اتاق را چنان عطرآگین کرد گویی در بهشت روی زمین بودم، آه که

آن اتاق کوچک با وسایل جور و ناجورش بهشت و دنیایم شده بود…
در حالیکه لرزش خفیف احساس، شاخه ها و تک شاخه های تنم را میلرزاند، بر چوکی چوبی در برابر کمپیوتر کهنه و رنگ و رو رفته نشستم. نمیدانستم از چه و از کجا آغاز کنم، خیلی چیزها برای گفتن داشتم… ولی خاموش بودم، گرچه او گاه گاهی سکوت را به بهانه های مختلف می شکست و اما او هم آنچه را میخواست بگوید نمیتوانست. 
لپ تاپ اش را که لحظاتی پیش از منزل خواسته بود، روشن کرد و چیز چیزهای از اندوخته های تحصیلی اش را برایم نشان داد و در ضمن توضیحات فشرده که ارایه میداشت به من نزدیک و نزدیکتر میشد.
دیگر بازوی ورزیده اش بر شانه ام چسپیده بود و بوی تنش را تا عمق سینه ام حس میکردم، میخواستم بغلش کنم و خود را چو کودکی بر سینه اش بفشارم و اما… شاید او به احساس درونی ام پی برد که گفت: اگر بر چوکی ناراحت هستی میتوانی بر توشک بنشینی. با لبخند از جا برخواستم و بر توشک که نمیدانم از کی بود و از چه زمانی در آنجا بود و اکنون در میان چند شاهد بی جان و بی زبان دیگر او هم شاهد عشق پاکیزه و ملکوتی ما بود نشستم.
هوا سرد بود و تنم از شدت سرما میلرزید، ولیک دلم چو روزهای گرم تابستان کابل جان سرشار از حرارت دلپذیر و شور آفرین بود.
او لحافی را که اولین تماشاگر گره شدن و بهم پیوستن پاهای ما بود، دورم پیچاند و با گفتن ” این را دورت خوب بپیچان که خنک نخوری جانم” لحاف را تا بناگوشم کشید، درآن دم صورتش به صورتم نزدیک بود خیلی نزدیک، آنقدر که عطر نفس هایش با نفس های من می آمیخت.
هر دو برای همدیگر بی قرار و بی تاب بودیم ولیک یکی هم برای برقراری قرار پیشقدم نمیشد، بی هدف از این در و آن در حرف میزدیم و عاقبت او در حالیکه به چشمانم نگاه نمیکرد آهسته و آرام گفت: اجازه است سرم را بر شانه ات بگذارم؟
بیدرنگ گفتم: ها چرا نی؟ 
گویی آن دم دنیا را برایش بخشیم، چون لبخند با مزه و شیرینی زد و بعد آرام سرش را بر شانه ام گذاشت. 
همزمانکه به خدایی آن خدا که مسیحای به زیبایی و خوبی او را برایم فرستاده بود، بیشتر باورمند میشدم، به موهای خرمایی خوشرنگ و خوش حالتش دستی کشیدم و بعد با ملایمت سرش را بوسیدم. بوسه ام از سر لطف و سر عشق بود، گرچه آن بوسه ز سر بود.
این اولین بوسه نبود، اولین بار یکسال قبل بوسیده بودمش، البته آنگاه با یک احساس صاف و ساده و دوستانه، اما اینبار با یک احساس گرم و سرشار از محبت، محبتی که برایم کم از عبادت نبود.
دقایقی در سکوت شیرین و لذت بخش گذشت و سپس او سر از شانه ام برداشت و آهسته گفت: به من اجازه میدهی پنج بوسه ازت بگیرم؟ 
باز هم بدون درنگ گفتم: ها، چرا نی.
و او که منتظرهمین پاسخ بود، هردو دستش را هاله صورتم کرد و به آرامش و لذتی که مرا تا آن دنیا میبرد و می آورد، اولین بوسه اش را از چشم راستم ربود، بعد بوسه دیگری از چشم چپم و بعد دو بوسه به نوبت بر رخسارم نشاند و وقتی لبانش را بر دهانم که محکم قفل بود حس کردم، احساس گرمای مطبوع و عجیبی در سراسر وجودم دوید و تنید، گرمای که تن و دلم را به شدت لرزاند، چه آن اولین باری بود که لبان مردی را بر لبان خودم حس میکردم و آنگاه بود که فهمیدم بوسیدن لب چه شر و چه محشری برپا میکند…
بوسه دیگری از لبانم ربود و سپس در حالیکه دستش را در یخن نیمه باز پیراهنم فرو میبرد بوسه های پیهم از چانه و گردنم هم ربود … با هر بوسه ای که میگرفت، مرا ز خود بیخود تر میکرد و وقتی اولین بوسه را بر پستانم نشاند، دیگر تمام بودم! انگار آخرین نفس هایم را میکشیدم. بی حال خود را در آغوشش رها کردم و او باران بوسه ها را بر سر و صورت و تنم جاری کرد.
در حالیکه میبوسیدمش آهسته گفتم: عشق ورزیدنت به یک پلنگ گرسنه میماند.
با خنده قشنگی گفت: زنی به این زیبایی در آغوشت باشد، خود آدم چه که بابه آدم هم خو پلنگ میشود. هنوز هم آفرین من که… بقیه حرفش را در خنده های قهقهه اش فروخورد.
من هم که از حرفش به خنده افتاده بودم، در خلال خنده و خند بوسه ساده و نرم از لبانش ربودم. بیتابی او داشت اندک اندک در حال عبور از مرز عصمت بود که او را به باز داشتن واداشتم. در حالیکه تنش از بیتابی و بی قراری خواستن و بهم رسیدن میلرزید و ضربان قلبش از هیجان زیاد دانه دانه برشمرده میشد، با آز و آرزو سویم نگاه کرد و گفت: بر من باور نداری؟
گفتم: دارم و خیلی هم دارم، حتا بیشتر از خودم ! ولی میخواهم عشق من در تقوا و تقدس به کمال و جمال خود برسد و میخواهم وقتی از اینجا بر میگردم، بتوانم سر افراشته در آیینه به خودم نظر اندازم و میخواهم ضمیرم آرام باشد، آرام تر از این عشق خاموش و بی صدای من و تو که با همه خاموشی و بی صدایی طغیان آن چو سیلاب و توفان است.
آهی کشید و بعد به صورتم نگاهی انداخت و با همه بیتابی که داشت از حدی که من برایش تعین کردم عدول نکرد و مردانه و صادقانه به نظر و خواستم حرمت گذاشت.
آه که آن دم چه احساس پاکیزه و سرشار از امن و ایمان به من دست داد، احساس کردم او فرشته فرود آمده از آسمان است که خداوند صرف برای من و به خاطر من او را به این دنیای پر از اسرار فرستاده است تا حامی و حارس من از آن همه زشتی های باشد که در این دنیایی پر از ماجرا ناخواسته چو خار گلها همگام خوبی ها ست.
در حالیکه به قدرت و حکمت خدا سلام و به داد و بخشش خدا شکران میفرستادم، در میان بازوان ورزیده و نیرومندش فرورفتم و سرم را بر سینه ای گرمش فشردم..

About VIP

x

Check Also

38600887_1749418721821968_3485455781355061248_n

بند امیر بامیان

دوستان عالیقدر  ‎اینک غرض مزید معلومات شما عزیزان نکته چندى در رابط به بند امیر ...