15337659_1225308894201164_646686706169882076_n

هزارو خواهشی ایسی…

Facebookgoogle_plusFacebookgoogle_plus

مشعل حریر
آن شب در یک رویایی شیرین و رنگین در انتظارش بودم و آن اولین باری بود که از انتظار کشیدن بهره میبردم، انتظار از ثانیه ها به دقایق و از دقایق به ساعاتی انجامید و در گیر و دار خواب و انتظار ندانستم چه هنگام مژگانم سنگین شد و خواب پیروز و مرا در بیخبری محض در دنیای خودش برد. چه وقت شب و چه ساعتی بود که از خواب بیدار شدم، ندانستم و نیز نمیدانم، او چه کرد و چگونه بیدارم کرد، ولی شاید خیلی آرام و با لطف بی کلام که من هم آرام چشمانم را کشودم و همان دم او را دیدم که بر لبه تخت نشسته بود و در تاریکی نیمه رنگ به من نگاه میکرد. اولین باری بود که از بیدار شدن در شب نترسیدم و اولین باری بود که از تاریکی شب نترسیدم و

اولین باری بود که از موجود نیمه آشنا که در تاریکی نیمه شب در کنارم نشسته بود نترسیدم.


بودن او در هرحال و هر گاه و هر هنگام اشتیاق و امنیت و عشق و نصرت می افرید،
بودن او در در تیرگی سرمه ای شام عشق آفرین بود و در تاریکی سیاه شب و نیمه شب، همراه با مصوونیت، بیشمار محبت می آورد! و بودن او در سپیده دم مولد خواب شیرین پگاهی بود که به من فرح و فراغ میبخشید و بودن او در طلوع خورشید چو انوار زرین خود خورشید بود که جان و جهانم را زرافشان میکرد و بودن او در طول روز ارمغان آور شکوه و جلال بی مثال بود که مرا چو مژگان برسر چشمان نگهمیداشت.
آه! او چه زیبا و بی همتا بود که هر لحظه بودن با او خاطره ها و خوشی های هر دوعالم را ارزانی میداشت.
با یاد این احساس و مرور این الفاظ، شور و اشتیاق وجودم را به وجد آورد و همزمانکه
با حس عاری از دلهره چشمانم را در تاریکی نیمه رنگ به صورت روشن او دوختم و آهسته گفتم: آمدی؟ و راحت آمدی؟ کسی متوجه نشد؟
دستی بر شانه ام کشید و آهسته تر ز من گفت: نی عزیزم، راحت باش.
در حالیکه از جرات او در شگفت بودم، نمیدانستم چه کنم و چه چه را زودتر جشن بگیرم، ورود او را به خوابگاهم و یا آمدن او را به پناهم؟
لحظاتی مکث کردم و سپس آرام دستی بر سینه محکم و پر قوتش کشیدم و در حالیکه از پیراهنش گرفته بودم او را به طرف خود کشانیدم و اینبار اولین بوسه را من بر لبان ابریشمین اش نشاندم و پس از آن چه شد این را هم ندانستم، فقط دانستم
اتفاقات پیهم به سرعت پیش آمد و پیش می آمد. 
آنجا هیچکس نبود جز من و او و خدا! از او ترسی نداشتم و اما از خدا ترس داشتم و آزرم از آن جای خواب و آن لحاف و بالشت و روکش و از همه بیشتر از کمپل نسواری روشن و نرم که راز دار عجیب ترین راز زندگی ما بود و با خاموشی تمام سعی داشت آن را در سینه اش پنهان کند.
آری، عجیب ترین راز، رازی که صرف دو آدم و دو همدم میدانند و بس…
ترس از خدا با من در هر لمحه همراه بود، ولی نمیشد جلو آن پلنگ قشنگ و قوی را که به قول خودش محو زیبایی یک غزال نیمه برهنه که در آغوشش خفته بود گرفت. تلاش من بیهوده به نظر میرسید!
آن دم او نمیشنید، فقط میدید و بو میکشید، در حالیکه مرا به یک دوئل ناخوانده فراخوانده بود، صورت و تنم را میدید و بوی عطرم را بو میکشید. در حالیکه برایش گفته بودم به تنم نگاه نکند، حتا در تاریکی های شب ها و نیمه شب ها هم، ولی بعدها در حینکه میخندید با ژست شیرینی گفت: ببخشی جانم، من قانغری کردم، چون چند بار چشمانم را باز نموده و ترا دیدم.
شاید به قول خودش ده فیصد زورش را بر من آزموده بود و همان ده فیصد برای من که چو تک شاخه بید، نازک و شکنند بودم خیلی زیاد بود، فشار دستش بر دستانم که یگانه مانع ورود او بر اقلیم سبز تنم بود تحمل ناپذیر شد و همان بود که چیزی از شدت فشار درد و چیزی هم از بیدار شدن احساس یک مهر و دلسوزی که نمیدانم بجا بود و یا بیجا دستم را کشیدم.
او که فکر کرد در حال تسلیم شدن هستم، صورتم را بوسید و ملایم در گوشم گفت: زور آزمایی نکن عزیز دلم که افگار نشوی.
با شنیدن کلمه افگار ناگهان قدرت فوق در من به خروش آمد، چه حاضر نبودم وجدان و روانم افگار شوند و همان بود که با تمام قوت از او امان جستم و او باز هم با جوانمردی تمام به من پناه داد، حالاآنکه میخواست روح خود و مرا سیراب کند.
با گفتن “ظالم جان: در کنارم دراز کشید و من سرم را بر بازویش گذاشتم و با خود اندیشیدم، آیا قرابت دو جسم قرابت دو جان نیست؟ پاسخ این سوال هم پدید بود و هم ناپدید، ولی آن شب با همه عقل و خردم دانستم که با خواهشات خود نبرد کاریست بسی دشوار… 
وقت با او مثل همیشه خیلی زود گذشت انگار دقایقی بیش نبود، در حالیکه ساعاتی چند با من بود.
و بعد او همانگونه که در تاریکی مطلق شب آمده بود در تاریکی نیمه رنگ سحر خلاف میل درونی از بستر گرم من دور شد و هنگامیکه از در برون میشد، احساس کردم پاره ای بزرگی از وجودم ز من جدا شد و رفت …
هزارو خواهشی ایسی که هر خواهش په دم نکلی
بِهت نکلی میری ارمان لیکن پهر بهی کم نکلی

About VIP

x

Check Also

38600887_1749418721821968_3485455781355061248_n

بند امیر بامیان

دوستان عالیقدر  ‎اینک غرض مزید معلومات شما عزیزان نکته چندى در رابط به بند امیر ...