15337659_1225308894201164_646686706169882076_n

مزار عشق

Facebookgoogle_plusFacebookgoogle_plus

مشعل حریر

آن عشق حسین با گناهی حسین کرده و ناکرده پایان یافت و خیلی هم زود! در آن عشق سه سوگند، سه ملاقات و صدها قرار و تعهد دروغین و نافرجام خفته بود. آری خفته، چه امیدی برای بیداری نبود. گدی گک شیشه ای او شکسته و از هم پاشیده بود و او خود گدی را شکسته بود و آنهم با چه بیرخی و بیرحمی. دیگر او سلطان جامه نیلی نبود، بلکه بازیگر قوی فیلمی بود که هر نقش را خیلی خوب ایفا میکرد، از گپ دادن، تا نگاه کردن و از

خندیدن تا گریستن و حتا پنهان کردن و دروغ گفتنش هم فیلمی بود و اکنون دانسته بودم که بی مورد به او انیل کپور خطاب نکرده بودم. 
او واقعا بازیگر و نمایشگر خوبی بود و این را هنگامی فهمیدم که او گفت من کسی دیگری را هم دوست دارم و با او هم قول و قرار دارم.
چه عجب بود، با احساس و عواطف دو انسان همزمان بازی میکرد، چگونه میتوانست و چگونه ممکن بود؟ برای این سوال جواب منطقی نداشتم، ولی دانستم که میتوانست و ممکن هم بود، انگار وجدان و ایمانش هم مثل سوگند و قرار و مدارش خفته بودند. 
گرچه این سخن را در حال گریستن گفت و اما اینبار برای اشک ریختن و گریستن اش دلم نسوخت، چون باران آن اشکها از نارامش وجدان بود و باران آن اشک ها از ندامت بی پایان بود و اما آیا ندامتی هم داشت یا نه؟ چون اگر چنین بود او هرگز به دروغ متوصل نمیشد.
در حالیکه او گفت: نگفتم چون نمیخواستم ترا از دست دهم!
نمیخواستم ترا از دست دهم! این کلام رنگ باخته چه مفهومی داشت؟ نمیخواستم ترا از دست دهم و اما او که حالا هم مرا از دست میداد، پس حالا چه؟
با خود اندیشیدم چگونه میشد همزمان عاشق دو زن بود، مگر در بازار احساس عشق اینقدر کالای ارزان قیمت بود؟
با این پرسش به یک هزارو چهارصد سال قبل برگشتم، به روز و روزگاری که پیامبر اسلام چندین زن داشت و با چندین زن عشق! و اما او واقعا به همه عشق داشت؟ و یا روی ضرورت و مجبوریت عشق میورزید؟ اما در عشق واژه های ضرورت و مجبوریت کجا جا دارد؟! یا پیامبر پناهگاهی بود برای آن همه زنان بی پناه! روایت و احادیث گوناگون در این مورد به تحریر درآمده و به تکثیر نشسته اند که جواب این سوالات را به معمای لاینحل مبدل گردانید اند، چون اصل و حقیقت هنوز هم در اوراق گرد زده و تکه پاره برهه و تاریخ گذشته پنهان است.
و اما به باور من، اولین و آخرین عشق او بی بی خدیجه بود؟ زیرا در زندگی او فقط همان یگانه زن بود که هم دوست بود و هم همدم و هم همسر و همسفر و فقط او بود که پیوندش با دوستی آغاز و به عشق انجامیده بود و وقتی پیوندی از دوستی آغاز میشود، جاوید به جایگاه و منزل میرسد. چون دوستی اساس هر خوبی و زیبایی است!
و من در قرن بیست ویک! آن شب با او جنگیدم و ساعاتی بیشماری هم اشک ریختم، ولی با دریغ نمیشد با اشک ریختن و جنگیدن دردی را مداوا کرد. 
و وقتی پرسیدم: آن دیگری میداند که مرا هم دوست داری و با من تا مرز رسیدن و بهم پیوست عشق ورزیده ای.
با شتاب گفت: نه، خدا نکند که بفهمد.
و وقتی دوباره پرسیدم: پس تو تهداب و بینان زندگی نوین ات را با دروغ و فریب میگذاری؟
صورتش را در لحاف پنهان کرد و گفت: گپ خیلی سخت به من زدی.
آری در همان لحاف که درست چند روز قبل با من نیمه عریان خوابیده بود و در آن دم حاضر بود دنیا را در قدم هایم بریزید و در آن دم پاهایم بوسه گاهش بود.
از خودم پرسدم که پیمانه دروغ گفتن آدم ها چقدر است و تا کدام حد؟
به یاد حکایت مادرم افتادم که بار بار به من بازگو کرده بود که چگونه روزی مردی گناهکاری که از هیچ گناهی ابا نمی ورزید، نزد پیامبر اسلام رفت و گفت: یا محمد! من آدمی خیلی بدکار و گناهکار هستم، مرا کمک کن که از گناه حذر کنم.
پیامبر برایش گفت: چه گناهی کرده ای؟
گفت: همه گناهان، دروغ، دزدی، خیانت، جنایت و…
پبامیر گفت: برو و منبعد هرگز دروغ نگو!
مرد گفت: یا محمد! با یک دروغ نگفتن که نمیشود از بقیه گناهانم بپرهیزم.
پیامیر گفت: میشود و تو خود خواهی دید که میشود.
مرد رفت و فردای آن که خواست برای دزدی از خانه بدر شود، با خود گفت اگر کسی در مسیر راه از من بپرسد که کجا میروی؟ چه بگویم؟ اگر نامی از دزدی برم، به مجازات محکوم میشوم و اگر حرفی دیگری بزنم، پس دروغ گفته ام و من به پیامبر تعهد سپرده ام که دروغ نگویم. پس مرد از رفتن منصرف میشود و بدینگونه رفته رفته او از همه کارهای خلاف رهایی می یابد.
یاد این حکایت که مولد سوال های بیشمار بیجواب شد، مرا به اندیشه وادشت و اما اهم ترین سوال این بود که آدم های این زمانه را چگونه میتوان از دروغ رهایی داد؟
دلم از بی جوابی گرفت و اشک گرمی ازگونه ام چکید و دقایقی بعد باران اشک دامن خود و دامن پیراهنم را گرفت، دامن پیراهن خوابی را که در خوابگاه او به تن داشتم و هنوز خوشبوی جسم و جان او از آن به مشامم میرسید و هنوز ناشسته و ناپاک در آغوشم بود.
از کابل جان مثل آسمان تاریک زمستانش دلم سیاه شد و کابل مثل چندی قبل به نظرم زیبا نه، بلکه ویرانه و خرابه رسید، از مردم و مردان آن شهر دلم گرفت و رفته رفته از آن شهرکه زادگاه و پناه گاهم بود و اولین مامن راه رفتن و چارغوکم بود، دور شدم… و از لبان و دهان و پستان خودم ناخوش، از لبان و دهان و پستانی که فقط چندی قبل لبان و دهان و دستان او باغبان نوازشگر گلهایش بود و هر گلبرگ را عاشقانه و جانانه دانه دانه پر پر میکرد…
همه لحظات زیبا یکبار دیگر پیش چشمانم قد علم کرد، با زیبایی و لذت تمام… 
یکبار دیگر مردی موفق شده بود شکستم دهد و آن هم چه شکستی!
دیگر از پیوند ها گسسته بودم، رها بودم و آزاد بودم، اما میتوانستم او را فراموش کنم؟
میشد مثل او بد قول و دروغگو باشم؟
و آیا میشد به همه سوگند و وعده و وعید پشت پا بزنم؟ 
آیا میشد بر احساس و عواطف خودم غالب آیم؟
و آیا میشد این عشق را در عمیق ترین زاویای قلبم دفن کنم و بر مزارش زار زار بگیرم؟؟؟

……

 

About VIP

x

Check Also

38600887_1749418721821968_3485455781355061248_n

بند امیر بامیان

دوستان عالیقدر  ‎اینک غرض مزید معلومات شما عزیزان نکته چندى در رابط به بند امیر ...