مهرانگیز ساحل

Facebookgoogle_plusFacebookgoogle_plus

« ریحان »
………….

ازوقتی که دوباره خانه آمده بود ، حالتش طور دیگری شده بود.
هفت ماه زندانی بودن او را خیلی گوشه نشین و چرتی ساخته بود.اغلبآ درگوشه یی می نشست و چشمانش دریک نفطه میخکوب می شدند.مادرش که زنی باتقوایی بود هرساعت و هرگری او را به عبادت کردن تشویق میکرد :« خدایته یاد کو او بچیم ، نماز ناف دین است ، پنج وقت نمازته بخان ، دگه سر فلک ری نزن .»
او گاهی با سکوت و زمانی هم بالبخند توصیه ی مادرش را استقبال می کرد.پیش ازین که به زندان برود ، مرد خوش خلق و بگو وبخندی بود.اکثرروزها را بادوستانش دربیرون شام می کرد، وقتهایی که درخانه بود بمن میگفت :« دنیا دوروز است ،باقی اش را مه حساب نمیکنم ».
ازبودن طفلش دربطن من که قراربود چهارماه بعد بدنیا بیاید خیلی خوش بود.زندگی دران قریه ی کوچک که روزش صفا وصمیمیت قریه نشینان ، رقاص زندگی را باهزاران چرخ درما میرقصاند، و گاه شب هایش، با آتش فیر تفنگ و راکت و…شهر شیطان میشد آسان نبود.آن جمعه ی خونین را هرگز فراموش نمی کنم.
جمعه یی که پس از نماز فجر، درحالی که «صدیق» هم به نماز رفته بود آتش جنگ فضای قریه را پرازوحشت ساخته بود. من و مادر شوهرم از ترس میلرزیدیم و خود مان را دراطاقچه یی که دران خمیر وتنور میکردیم قایم ساخته بودیم. هردو از نیامدن «صدیق » خیلی پریشان بودیم و انتظار آمدنش را می کشیدیم ، انتظار مان ناکام شد و او براستی نیامد. آوان آفتاب نشست ، که جنگ گویا تمام شده بود ، گپ ما به پولیس قریه کشید ، پس از پرسان و جویان زیاد ، خبر شدیم که صدیق را به زندان انداخته اند. من و مادرش چیغ ها زدیم ، گریه ها کردیم ، مو کندیم و گریبان دریدیم ، اما جایی را نگرفت.ماه ها گذشت و او هنوز هم به زندان بود که خدا برای ما پسری داد .ریحان سه ماهه شده بود ، بعد از واسطه و وسیله و رشوه ، او اززندان بیرون آمد ، جرمش را همکاری با مخالفان دولت تعیین کرده بودند . ***
حال پس از هفت ماه زندان ، انسان دیگری شده بود ، با تغییر کردن وضع او ترس مرموزی دردل من خانه کرده بود ، ترسی که حتی یک لحظه هم ازمن دور نمی شد.
او مثل همیشه اغلبا بیرون از خانه بود و من با «ریحان » پسرم خودم را سرگرم و دلخوش میکردم.
وضع امنیتی قریه هم اکثرا ناخوش وندرتآ آرام بود ، مثل خاکستر روی آتش .
یکروز صبح زود که ریحان هنوز خواب بود ، صدیق قبل از بیدارشدن من ازخانه بیرون شده بود ، تصمیم گرفتم لباسشویی کنم . بساط کاررا پهن کردم و دنبال لباس های صدیق رفتم وقتی بکس لباس هایش را بازنمودم تا داخلش را نظم دهم ، چشمم به یک تفنگچه یی افتاد که زیر لباس هایش گذاشته شده بود و کنارش چند ورق کاغذ ها ی نوشته دار چاپی و قلمی جابجا شده بود.ضربان قلب، هیجان ، اضطراب مرا بطور وحشتناکی بخود پیچانده بود.
با دست های لرزان و دل ترسان کاغذ ها را گرفتم ، دریکی ازکاغذ ها که عکس صدیق هم نصب بود ، باخط درشت نوشته شده بود : غلام صدیق ولد غلام محمد عضو ….
***
باعجله همه کاغذ ها را بجایش گذاشتم وتنها تفنگچه را برداشته درمخفی ترین جای خانه پنهان کردم. شام شد و کارهایی پلان شده ی خانه همه نقش برآب . لحظه یی که صدیق داخل خانه شد مثل یک هیولای زشت به نظرم رسید.اولین باربود که ازو نفرت پیدا کرده بودم.
با بی صبری رفتم و تفنگچه را بادودست لرزان و صد دل ترسان گرفته ، صدیق را نشانه گرفتم.درحالی که لرزش دستانم کاملآ آشکار بود با صدای لرزان و کلالت زبان گفتم : م…من به آ آ…آینده ی « ریحان » پر…پریشان استم. شا …شاید یکروز …مر …مردم اورا …ط…طعنه بدهند …بدهند که …که : تو …تو بچه ی یک قا….قاتل استی.
***
ماشه را کشیدم و تفنگچه ی خالی را فیر کردم ، 
بلافاصله باسیلی خیلی محکم صدیق ازهوش رفتم .
**** 
پاره یی از مجموعه یی « یادداشت هایی یک زن » .
…..
ساحل

 

About VIP

x

Check Also

logo (4)

گزازش شبی با میرزا عبدالقادر بیدل

  بتاریخ ۱۲- ۵- ۲۰۱۸ با شکومندی خاصی در شهر وایله کشور شاهی دنمارک بطور  ...